عشق ورزیدن یعنی همکاری باخدا
تنها خداست که در تمام تنهائی ها تنهایمان نمی گذارد
87/08/11
پروانه ها
یه زمانی فکر میکردم چرا آدما دوس دارن کاری کنن که معروف بشن و وقتی که مردن اسمشون هنوز بر سر زبانها باشه. فکر میکردم کار بیهوده ایه.(چرا میزنی؟ خب اون موقع این جوری فکر میکردم)اینکه آدم عمر بذاره یه کتاب بنویسه، شعر بگه، که چی؟ که وقتی نیست همه بخونن و به به و چه چه بگن؟ اما حالا که یه کم (به اندازه ی نخود) بزرگتر شدم، دلم میخواد یه کتاب بنویسم، نمیدونم از چی یا چجوری! فقط دلم می خواد بعدها که دیگه نبودم، کتابم تو کتابخونه ها باشه و بقیه بخونن.انگار دلم میخواد همیشه باشم، اسمم باشه. آخه بعضی وقتا فکر میکنم یه چیزایی تو ذهنم هست که باید رو کاغذ بیاد.باید بقیه بخوننش.یه مشت کلمه که هنوز نتونستم کنار هم بچینم. شاید باید راه و رسمشو یاد بگیرم. شاید باید خیلی کتاب بخونم. ولی خیلی دلم میخواد یه کتاب بنویسم. حتی اگه شده دست نویسی که هیچ وقت ارزش چاپ شدن نداره. ولی خیلی ها دوستش دارن و احتمالا بعد از مرگم چاپش می کنن.شاید اسممو تو کتاب همین "گل دختر" بذارم. که یه روزی یکی از شماها یا بچه و نوه تون خرید وخوند، وقتی نگاهش کردین یاد من بیوفتین. مطمئن باشین که اون، همین "گل دختر"ِ کوچولو و دل نازک و عاشقِ که میخواد همکارِ خدا بشه اما سختشه....همین "ل دختر"ی که این روزها دلش زود به زود میگیره و بی خودی تو دلش بهانه گیری میکنه، همین "گل دختر"ی که شاید تا چند وقت دیگه اثری ازش نبینید...
شایدم هیچ وقت نتونم کتابمو بنویسم و ذهنم و از کلمه ها خالی کنم... شاید راهش همونیه که "شریعتی" میگه:
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت،
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش،
و او یکریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را…
حرفهای گل دختر
در 8:11 | +
•

