تبليغاتX
عشق ورزیدن یعنی همکاری باخدا

87/07/30

سری داستانهای دو دقیقه ای پائولو کوئلیو


بوسکاگلیا داستانی درباره مجوس چهارم می گوید.او هم ستاره ی درخشان را بر فراز بیت لحم دید. اما همواره دیر به جایی می رسید که ممکن بود عیسی در آن جا باشد.چون در راه، فقرا و نیازمندان نگه اش می داشتند تا از او کمک بخواهند.پس از سی سال تعقیبِ عیسی در مصر، جلیله و بتانی، به اورشلیم رسید.اما باز دیر. عیسای کوچک دیگر مردی شده بود و مجوس، روزِ به صلیب کشیدنش رسید.مجوس مروارید هایی آورده بود تا به عیسا هدیه دهد.اما مجبور شده بود همه چیزش را برای کمک به کسانی که سر راه می دید، بفروشد. تنها یک مروارید مانده بود، اما نجات دهنده دیگر مرده بود.

پادشاه فکر کرد در رسالت زندگی ام شکست خوردم.و بعد آوایی شنید: بر خلاف فکرت، تمام زندگی ات با من بودی.برهنه بودم، بر تنم لباس پوشاندی. گرسنه بودم.غذایم دادی.زندانی بودم، به ملاقاتم آمدی. در روح هر فقیری سرِ راهت حاضر بودم.به خاطر این همه هدایای عاشقانه از تو سپاسگزارم.

"اینم یه نوع همکاری باخداست یعنی همون عشق ورزی"





این ماموریت روحیه ات رو عوض میکنه!! خوبه :))
حرفهای گل دختر در 8:16 |  +   • 

87/07/29

بر ملا می شویم!! یکی یکی....

 

قطار می رود
او میرود
تو می آیی
تمام ایستگاه می رود
تو مانده ای
کنارم!
و من چقدر خوشبختم که سال های سال
در انتظارِ تو
رفتنِ قطارها را نظاره کرده ام

و اینچنین من و تو
به تماشای قطارهای رفته می‌نشینیم

 

بین خودمون بمونه داریم!



بین خودمون بمونه
حرفهای گل دختر در 13:1 |  +   • 

87/07/28

زهیر بودن یا زهیر شدن مهم نیست! زهیر موندن مهمه...


- یادم آمد که در اینترنت متنی دراین باره خوانده بودم که به من منسوبش کرده بودند.(هرچند هرگز آن را ننوشته بودم) :

"پس بسیار مهم است که بگذاریم بعضی چیزها بروند،رهایشان کنیم،آزادشان کنیم.انسان ها باید درک کنند که هیچ کس با کارت های علامت دار بازی نمی کند.گاهی می بریم.گاهی هم می بازیم.منتظر نباشید چیزی را به شما برگردانند، منتظر نباشید قدر تلاشتان را بدانند.نبوغتان را کشف کنند، عشقتان را درک کنند.چرخه ها را ببندید.نه به خاطر غرور یا بی قابلیتی یا برتری جویی، به خاطر آن که آن چیز دیگر در زندگی تان جای نمی گیرد.در را ببندید.موسیقی را عوض کنید،خانه را تمیز کنید، غبارها را بتکانید. دیگر آن کسی نباشید که بودید، و کسی بشوید که هستید!!

"زهیر نوشته ی کوئلیو"





الان که دارم مرور می کنم روزهای رفته رو، دارم به این باور میرسم که این کتاب تاثیر نامحسوس ولی زیادی رو ذهنم و تصمیماتم و متعاقبا اتفاقهای اون روزها داشته. و اینکه

ما ازخدای گم شده ایم او به جست وجوست..........چون مـا نیـازمـند و گــرفـتـار آرزوست
....گـاهـــی بـه بـرگ لـالــه نویـســـــد پـیــام خویــش..........گاهی درون سینه ی مرغان به های و هوست
.....در خـاکـــدان مــا گـــهــر زندگـی گـم است..........این گوهری که گم شده ماییم یا که اوست
...


این روزا دارم یاد میگیرم که همه ی اتفاق های بد، حکمت های قشنگی دارن. شاید نشه گفت قشنگ نمیدونم. اما خب اون حکمته بوده. شاید مثل اون زن بعد از بیست سال هنوز هم به خاطر اون اتفاق گریه کنی و ناراحت باشی اما خوبیش اینه که حکمتشو فهمیدی.خوبیش  اینه که می دونی حالا چجور زندگی کنی...هر چند خیلی خیلی سخته. تنها چیزی که سعی کردم یاد بگیرم اینه که اگه روزای بدی اومد فقط به این فکر کنم که یه روزی جانشین همه ی این روزای بد، روزای خوب خواهند بود. مهم اینه که صبر کنم و...

ح.ا. واسه موندنی شدنت هرکاری میکنم.قول میدم.به خودم و تو! و تو که اومدی و بهم سلام کردی و حالا کنارمی و دارم بهت نگاه میکنم. "خوشبختی" ِ عزیزم برای تازه موندنت، شادابیت هر کاری میکنم.

ح.ا داستان ماه_ی که از پشت ابرها بیرون اومد...باید جالب باشه نه؟
حرفهای گل دختر در 11:5 |  +   • 

87/07/27

یه روز از همین روزا  روی شب پا می زارم.

توی قاب لحظه ها عکس فردا میزارم.

تا که خوب خوب بشه زخمای دلواپسی

عشق و مرهم میکنم روی دلها میزارم.

تو وجود آدما حس آشنایی هست مثه حس من و تو

                                                  اسمشو ما میزارم.

عزم آدما بلند روح آدما وسیع

توی شعرم واسشون کوه و دریا میزارم.

توی بهت جاده ها هر جا که دیدنی نیست
چشمامو میبندم و جاش یه رویا میزارم

من مسافر و غریب اما لبریز یقین. 

می دونم تو راه عشق همه رو جا می زارم

یه روز از همین روزا روی شب پا میزارم.

توی قاب لحظه ها عکس فردا میزارم.




ح.ا خدا بیامرزدت ناصر عبدالهی چقدر قشنگ به آدما امید دادی و واقعا همه رو تو راه عشق جا گذاشتی....

ح.ا. بابا!! یه مشت "آی کیو" میان اینجا!! تا جایی که یادم میاد این "سهراب سپهری" بود که همیشه روی تنهایی اش نقش های مختلف میکشید! یه بار هم خواست مرغ بکشه.من که مرغ نمی کشم! من باید خروس بکشم!! :)) منظورم اینه شعر پست قبلی سروده سهرابه نه من!!


ح.ا دارم لمسش میکنم.باتمام وجودم.کنارمه...پابه پام داره تو لحظه هام جاری میشه و می گه میخواد موندنی بشه. پرسیدم اسمت چیه؟ گفت "خوشبختی"!
بین خودمون بمونه
حرفهای گل دختر در 8:16 |  +   • 

87/07/24

رنگ را بردارم....





مانده تا برف زمین آب شود
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر
ناتمام است درخت
زیر برف است تمنای شناکردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
 و طلوع سر غوک از افق درک حیات
مانده تا سینی ما پرشود از صحبت سنبوسه و عید
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
 و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام
مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد
پس چه باید بکنم
 من که در لختترین موسم بی چهچهه سال
 تشنه زمزمه ام ؟
بهتر آن است که برخیزم
 رنگ را بردارم
 روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم




ح.ا. در راستای بی مربوط بودن پست قبل (البته به نظر داش ابرام) این دفعه پستی بی مربوط تر می زنم!!
به هر حال هرکسی از پست زدن یه هدفی رو دنبال میکنه...

ح.ا یه اتفاق وقتی می افته، چند وقت بعدش میشه خاطره؟ یعنی قانون داره؟اتفاق ِ صبح الان خاطره محسوب میشه؟ میشه چیزی که اتفاق نیوفتاده از الان خاطره به حساب بیاد؟
حرفهای گل دختر در 14:53 |  +   • 

87/07/24

معرفت در گرانیست به هر کس ندهندش!!!!!!!!!

بابا رضای وبلاگ "زندگی ما" :
سلام
اين كامنت رو يادته
تو واسم نوشتي
يادش بخير
با معرفت تر از حالا بود !!


گل دختر
سه شنبه 27 تیر 1385 09:07 ق.ظ
سلام.من یه بار رفتم توی رولینگ اما سركار بودم ووقت نكردم باهاش كار كنم.توخونه حتما میرم سراغش.
شما كه تازه اول راه هستین نباید سرخود به بچه چیزی بدین حتما بادكترش مشورت كنین.در ضمن اگه شیر مادرش رو خوب بخوره الان خیلی لزومی نداره از شیرخشك استفاده كنه.ببخشیدا من فضولی نمیكنم اما شیرخشك اگه تپلش هم كه بكنه همش باده ووقتی ازشیر بگیرینش بادش میخوابه. بهتر تغذیه سالم باشه.
از زندگیتون بهترین استفاده رو ببرین این لحظه ها بر نمیگردن.خوش باشین سه تایی باهم.زندگی ارزش غم وناراحتی ودلخوری رو نداره.
Http://www.mosafer01.mihanblog.com



این انتقاد قشنگ ترین انتقاد زندگیم بوده!!! راس میگی بابا رضا....من انقدر بد شدم؟؟؟؟



حرفهای گل دختر در 8:6 |  +   • 

87/07/23

هر یک ساعت یک ثانیه...


شک داری که دلنشین‌ترین زن جهانی
و مهم‌ترین؟

شک داری
تمام کلیدهای جهان از آن ِ من شد
آنگاه که به تو دست یازیدم؟!

شک داری
جهان دگرگون شد
به گاه گرفتن دستت؟!
و بزرگترین روز تاریخ و
زیباترین خبر دنیا بود
روز ورودت به قلبم؟!

شک داری در کیستی‌ات؟!
تو آنی که چشمانش
از آن خود می‌کند
زمان را
ذره
ذره
و وقتی می‌گذرد
دیوار صوتی می‌شکند

نمی‌دانم مرا چه می‌شود؟!
گویی تو زن ِ نخستینی!
و گویی پیش از تو دوست نداشته‌ام
کسی را
تجربه نکرده‌ام
عشق را
و کسی نبوسیده
مرا!

میلاد من تویی!
به یاد ندارم بودنم را
پیش از تو.
بالا پوشم تویی
به یاد ندارم زندگی را
پیش از عشقت.

شهزاده بانو!
از وجود تو انگار
چونان چون گنجشکی
پر کشیدم!

شک داری
که تو بخشی از منی
و من دزدیدم آتش را
از چشمان تو
و بزرگترین عصیانم را به پا کردم؟!

گلکم!
یاقوتم!
ریحانه‌ام!
شهبانوی دینی- میهنی‌ام
در میان تمامی ملکه‌ها!
ماهیِ رها در زلال زندگی‌ام!
ماهی که هر غروب
از روزن واژگانم
سرک می‌کشی!

فتح الفتوح حیاتم!
ای آخرین وطن
که به دنیا می‌آیم در آن و
دفن می‌شوم
و نوشته‌هایم را منتشر می‌کنم!

بانوی بهت!
بانوی من!
نمی‌دانم
چطور موج در پای تو می‌اندازد
مرا؟!
نمی‌دانم چطور آمدی‌ام؟!
چطور آمدمت؟!
تو که تمام کاکایی ها غوغا می‌کنند
تا لانه کنند بر سینه ات!
چه لذتی است
فرا چنگ آوردنت!

ای زنی که به ترکیب شعر درمی‌شوی!
بسان شنهای دریا گرمی و
چون شب قدر گرامی!
در را بر رویم گشودی و
عمرم آغاز شد

چقدر شعرم زیبا شد
آنگاه که تمدن را آموختم در دستانت
چه پربار و توانمند شدم
آنگاه که به من بخشیدت
خدا!

شک داری
که شرارهای از چشمان منی
و دستانت
امتداد نورانی دستان من؟!
شک داری
تو همان سخنی که خارج شد
از لبانم؟!
شک داری که من توام و
تو منی؟!
به من بگو
چگونه از امواج طوفان برهم!
بگو
چه کنم با تو؟!
وقتی به تو معتادم!
بگو پاسخ چیست؟!
وقتی مرا به مرز جنون کشیده،
شوق!
ای که برهنه پا می‌رقصی
در رگ من!
از کجا آمدی؟!
چگونه؟!
چگونه در من در آمدی
شتابان!
یگانه رحمت خدا بر من!
عطشان عشق و عطوفت!
دردانه‌ام!

آه ...
لطف خدا به من بسیار بود!




ح.ا. میس کال :(

ح.ا. دارم حسش میکنم. داره نزدیک میشه.حس خوبی دارم...آروم ِ آروم....این گلِ بالا تقدیمیه.

ح.ا . شعر از "نزار قبانی" شاعرِ واقعا عاشقِ سوریه ایه.
حرفهای گل دختر در 9:18 |  +   • 

87/07/22

سری داستانهای دو دقیقه ای پائولو کوئلیو


یکی از قویترین تمرین ها در رشد درونی،توجه به کارهایی است که به طور خودکار انجام می دهیم.مثل تنفس، پلک زدن یا توجه به حوادث پیرامون مان.
با این کار به مغزمان اجازه میدهیم با آزادی بیش تری عمل کند.بدون تداخل امیالمان.بدین ترتیب،مشکلات خاصی که حل نشدنی می نمودند حل میشوند و دردهای خاصی که غلبه ناپذیر به نظر می رسیدند خود به خود برطرف می شوند.
استاد می گوید:
وقتی باید با وضعیت دشواری روبرو شوی،سعی کن از این روش استفاده کنی.به کمی نظم احتیاج دارد...اما نتیجه اش شگفت انگیز است....





باشه بابا!! نمیگم "سه زن" رو دیدم و...اصلا گل دختر و چه به نقد فیلمی که هیچی ازش نفهمید؟؟؟؟ فقط اونجا رو فهمیدم که "رفیع" مینو رو دوست داشت.میشد از نگاهش فهمید.اما مینو تو این فازا نبود.خودشو تو هیاهوی ظاهرا پوچی گم کرده بود. اون قدر که از دخترش غافل شده بود. به نظر من که زندگی سگی داشت!


عجیبه...خیلی عجیبه...اینکه مجبور باشی خود واقعی ات رو به کسی ثابت کنی اما نتونی.عاجز باشی.چون خودِ واقعیِ تو از جنس آدمهای این دور و زمونه نیست...بعد احساس عجز میکنی و انگار یه چیزی کم داری. دلت یه چیزی می خواد که نمیدونی چیه. گنگ می شی و مبهم. میدونی که همه چی درست میشه. یکی اون بالاهست که یاد دوستت میندازه که به تو بگه امروز هی باخودت بگی " یا قاضی الحاجات" و بسپری بهش... هنوز آروم نشدی... تقویم رو نگاه میکنی بیست آبان تولد امام رضاست. میشه اون روز مشهد باشم؟ بیستم...می رم....شاید تنها...خودم و خودم!!




ح.ا. من قالب وبلاگمو عوض کردم. الهی سوسک بشه هر کی تبریک نگه :))




حرفهای گل دختر در 11:11 |  +   • 

87/07/21

خدا من بهت بد کردم...میدونم....


می گه هیچ کس حق نداره به دیگری بگه چه گناهی کرده. حتی وقتی می خوای به خدا بگی فلان گناهتو ببخشه، اسم گناهو نیار! بگو از کارم پشیمونم...می گه اون دوتا فرشته ای که روی شونه های آدم می شینن و کارهای خوب و بد مارو می نویسن، هر فرشته فقط یه بار رو شونه ی یه آدم میشینه.یعنی روزی که من به دنیا می آم یه فرشته رو شونه ی چپ من می شینه، اون فرشته وقتی ساعت کاریش رو شونم تموم میشه میره و دیگه هیچ وقت سراغ من نمیاد، دلیلش اینه که خدا نمیخواد فرشته ها از هر آدم ذهنیت بدی داشته باشن... می گه هر کی گناهی مرتکب می شه خدا به فرشته می گه صبر کن! الان ننویس شاید پشیمون بشه.... دلم میخواست مثل اون روزی که شفائی عزیزم از خلقت آدم حرف می زد و می گفت خدا به آدم گفت: "دلت جای منه، نکنه کسی دیگه رو توش راه بدی؟ به خاطر تمام بدی هایی که در حق خدا کردم گریه کنم بدون هیچ خجالتی... اما دانشگاه مثل مدرسه نیست....










ح.ا. دیشب اولین شبی بود که تو خونه ی جدید خوابیدم.یه کم غریبه برام ولی خب عادت میکنیم دیگه...به خاطر اون بیست متر باید یک دقیقه زودتر بیدار شم :))" آبجی سمیرا میگه مگه متر کردی که تو وبلاگت همش میگی بیست متر فاصله است؟؟؟ :)) {تمام امیدم به خداست که....}

ح.ا. این لینک همون "کنسرت شاهکار بینش پژوه" ، کی گد من عاشقته،برات میمیره....

ح.ا. بخوای نخوای فقط تووووووووووووووو، بیای نیای فقط تووووووووووووووووووووووووو ;)

بین خودمون بمونه
حرفهای گل دختر در 9:2 |  +   • 

87/07/20

بیشتر از گاهی، دوبار به روز می کنم

اوهوم...عوض شده اینجا.نمیدونم بهتر شده یا بدتر.اما خب بعضی وقتا یه کم تغییر بد هم نیست. اومممم... امروز روز حافظ_ه نگاه کردم یکی دوتا شعر انتخاب کردم شاید خیلی بی ربط هم نباشه...یعنی شاید منظوری دارم از شعرام ولی دقیق نخوندمشون. سوءتفاهمی پیش نیاد...

راهیست راه عشق که هیچ اش کناره نیست

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود

یاری اندر کس نمی​بینیم یاران را چه شد





هچی دیگه...


ح.ا. کی گد من عاشقته؟ برات میمیره؟ این کنار تو شیریجاتم یه لینک دانلود "کنسرت شاهکار بینش پژوه" هست خیلی جالبه... اگه اینترنتتون گد داد دانلود کنید
حرفهای گل دختر در 11:40 |  +   • 

87/07/20

حرفهای خودمانی

یه چیزایی هست که نمی شه به کسی گفتشون.یعنی اصلا دلیلی به گفتنشون نیست.اما با این وجود دوست داری بقیه بفهمن و درکت کنن.آخه فکر میکنی اون چیز انقدر واضح هست و بدیهی،که احتیاجی به توضیح نداره! اما در عین ناباوری میبینی که درک نمیشی!مجبوری باخودت کنار بیای و تو اونا رو درک کنی.حالا فکر کن تو همین شرایط یه هو بهت خبر میدن فلانی* مرده.دلت میگیره. تمام غصه های عالم می ریزه رو سرت! تمام روز هر جا که میری هر کاری که میکنی،(حتی باوجود اینکه نشستی داری دوباره فیلم دعوت رو با اشتیاق و هیجان کامل میبینی)باز صداش و قیافه اش که همیشه می گفت: "این دوتا دخترهای من،همیشه براشون دعا میکنم" جلو ذهنته.... حالا کشمکش های عوض کردن خونه و کله سحر جمعه کلاس دانشگاه و اسباب کشی به بیست متر اون طرف تر رو هم بهش اضافه کن!...

- با تمام این حرفا یادم نرفته که امروز بیستم ماه مهر اولا ..... و دوما تولد مریم دوست عزیزمه! طی تحقیقات (!!)به عمل آمده مریم جون بیست و پنج(تصحیح شده اش بیست و شش سال پیشه) سال پیش روز سه شنبه بدنیا اومده :))

- با تمام این حرفا دوباره دعوت رو دیدم.این دفعه با خودِ "بهار" همراه شدم. بهش فکر کردم.خودش، زندگیش آیندش...

- این بیستم ماجرای قشنگی داره ها...

کارت ِ امروز جمله اش بامزه است! یه کم هجو داره واسه همین نمیشه بذارمش اینجا ولی یه کارت دیگه میذارم.






* این فلانی یکی بود مثل پدربزرگ،یکی که خیلی وقت بود ندیده بودمش اما همیشه به یادش بودم.میدونم دعای خیرش مثل پدربزرگ همیشه تو زندگیم هست می دونم حتی اون دنیا هم که هست واسم دعا میکنه...
خدا بیامرزدش و قرین رحمتش کنه.


حرفهای گل دختر در 9:8 |  +   • 

87/07/17

این فقط یک پست خبری ست....


آبجی "الهه گل" هم به روز کرده. اونجا هم عکسایی هست(مثل همون عکسم درحال قلیان کشیدن D:) که دیدنش خالی از لطف نیست.




ح.ا. بین خودمون بمونه داریم!!

بین خودمون بمونه
حرفهای گل دختر در 13:51 |  +   • 

87/07/17

گل دختر فرهنگ سازی میکند...


سلام. امروز روزِ جهانی "کودک"ه ... یه ابتکار زدم. میخوام عکسهای لو رفته ی بیشتری از گل دختر اینجا بذارم.ولی این دفعه دیگه خودِ گل دختره!!

اینجا سه ماهگیه. کچل زشت و بداخلاق...

اینجا شش ماهگیه.کچل ناز تپل و بامزه!!

اینجا 5سالگیه.پرمو بامزه و محجبه!!

اینجا هم 5سالگیه.بامزه اجتماعی والبته یه کم توضیح هم داره این عکس. گل دختر که همون پیرهن سبز و سفیده است. دختر کناریش خواهر بزرگه "آبجی سمیراست"یه پیشونی پشت کله گل دختره! اون پسر همسایه امونه که الان دکتر داروسازه!! و برادر کوچکترش کنار وایساده که الان لیسانس مواد داره. ما از بچه گی همسایه و هم بازی بودیم.بزرگ که شدیم دیگه به هم سلام هم نکردیم. الان هم بعد از بیست و هفت سال همسایگی مشقت بارِ دوتا خانواده(!!) داریم این خونه رو ترک میکنیم تا هرکی بره سراغ زندگی خودش! اونا میرن یه خیابون اون ور تر و ما فقط به اندازه ی بیست متر اون ور تر اسباب کشی میکنیم. یعنی ایشالله هفته ی دیگه خونه ی جدید هستیم. ایشالله مصادف با همین اتفاق، من بتونم....آ ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه


امروز رو به همه ی اونایی که نمیذارن احساسات ناب کودکی تو وجودشون از بین بره تبریک می گم. همچنین به خودم!!


ح.ا. این همشهری:) این مغز متفکر:)) جواب رو لطف کرده وکامنت گذاشته. روز تولد من 5 شنبه یعنی فرداست!!! گل دختر فردات مبارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررک


کارتهای جادویی که متعلق به هروزه،دو رو داره. امروز هر دو روش رو براتون می ذارم.





ح.ا. اعصابم ضعیف شده.حوصله ی بحث های بیشتر از سه چهار جمله رو ندارم. دیشب سر خونه ی جدید کلی حرص خوردم. هی وسط حرف بقیه می گفتم. بسه دیگه حوصله ندارم!! سرم درد میکنه...خودمم دلیلشو میدونم....

حرفهای گل دختر در 9:15 |  +   • 

87/07/16

سوسوووووووووووووووووووووووووول خودتییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

همکار جدیدم مثل خودم به شدت "موفقیتیه" و به زعم بعضیا(!!) سوسول :)... امروز آورده یه بسته ی جادویی دعا بهم داده که البته متعلق به من نیست، متعلق به اتاقه، اما خب من ازش استقبال کردم! جعبه رو باز کردم و کارتهای توش رو دیدم...هرکارت مربوط به هر روزه.جمله ی هر روز رو باید تا آخر شب باخودم تکرار کنم. جمله ی امروزم خیلی به جا و پسندیده بود! اولین کارتی که برداشتم این بود...



اون تابلویی که چند روز پیش از گل دختر دیدین در حال قلیان کشیدن هم کادوی همین همکارم بود به مناسبت عید فطر.. همچنین یه کتاب بامزه ی مافوق جیبی (یعنی خیلی خیلی کوچول) به اسم زمزمه های خوشبختی...

اگه بتونم بعضی وقتا جمله ی روزم رو میذارم اینجا که شما هم با خودتون تکرار کنین.باشد که تمام فضای مجازی و غیر مجازیمون از عشق الهی سرشار بشه و بیشتر همو دوست داشته باشیم!


ح.ا. رو سیاهیش موند به ذغال!! همچینی حال کردم!
ح.ا. هدیه ی ماه رمضونمو گرفتم.اگه گفتین چیه؟ کلاس تفسیر موضوعی قرآن... می گه قران حقیقت کل عالم هستی توشه.اینکه می گن بر ما نازل شده یعنی این حقیقت به اندازه ی فهم ما کوچیک شده. باخودم فکر میکردم همینم که کوچیک شده ما خیلی ش رو نمیفهمیم!! بعدا بیشتر براتون می گم....

ح.ا. دولت آمریکا حدود هفتصد میلیار دلار به بانکهای ورشکسته ی کشورش کمک کرده.چهارتا از بانکهای خصوصی دوباره دولتی شدن. دلار  یک شنبه نهصد و سی بوده که دیروز نهصد و هشتاد هم شده. یور هم تقریبا همین مقدار پائین اومده. گفتم یه کم تبادل اطلاعات کنیم!!

ح.ا اینم عکس رنگین کمان چهارشنبه ی پیش دم خونمون
حرفهای گل دختر در 12:17 |  +   • 

87/07/16

جو گیر که می شویم....

  اگه دیروز میخواستم در موردش بنویسم تمام عصبانیتم رو مجبور بودم خالی کنم سر اون بیچاره! خب هر چی نباشه به هر حال نور چشمی "صداوسیما" که هست؟!! هوم؟ امروز هم که دیگر بحث کهنه شده و به درد من و شما نمیخورد!! پس بی خیال نقد اون سریال مضحک میشم!!




تو که دست تکون می دی، به ستاره جون میدی، می شکفه گل از گل ِ باغ...

وقتی که ماه در میاد، دوستاره در میاد، می سوزه شقایق از داغ...



آقا من از بس بیکارم (!!) یه ایده جدید پیدا کردم! نه اینکه عاشق تولد و تولد بازی ام، اینه که به ذهنم رسید که سالروز تولدمو پیدا کنم بعد هر هفته به خودم تبریک بگم...یعنی مثلا اگه 24سال پیش یک شنبه به دنیا اومدم، هر هفته یک شنبه اولین جمله وبلاگم این باشه که "گل دختر روز تولدت مبارک!!) آقا یه حالی میده!! حتما الان با خودتون می گید چجوری میشه فهمید یک چهارم قرن پیش 31 خرداد چند شنبه بوده؟؟؟ دقیقا تو همین لحظه که شما داری فکر میکنی، این مغر متفکر :) ، این ذهن برتر :)) ، این همشهری ما :)))))))    داره محاسبه اش می کنه :O ، و الان هم لطف می کنه بعد از مدتها که برای من کامنت نذاشته و خبری ازش نیست!!! جواب سوالمو واسم کامنت میذاره و منو کمک می کنه. فقط کامنت خصوصی بذار که مشتری زیاد نشه :)))))))))  شما دوستان هم منتظر جواب این سوال باشید...


ح.ا. هر چیزی رو که نمی شه گفت که!!

ح.ا. وقتی دلم یه کمک میخواست این همکارمون آورد اینو بهم داد :

به جز از علی نباشد به جهان گره گشایی
طلب مدد از او کن چو رسد غم و بلایی
چو به کار خویش مانی، در رحمت علی زن
به جز او به زخم ِ دل، ننهد کسی دوایی

ح.ا. واسه بعضیا 24ساعت اینور اون ور فرقی نداره، بیشترشم فرقی نداره.ولی واسه من داره. حتی یه دقیقه اش هم فرق داره!! یه دقیقه زودتر لطفا!!!!

بین خودمون بمونه
حرفهای گل دختر در 10:8 |  +   • 

87/07/15

از خدا می طلبم صحبت روشن ، راهی.....


و ندایی که به ما (همیشه و هر لحظه) می گوید...

گرچه شب تاریک است! دل قوی دار...

سحر نزدیک است...




ح.ا. کاش اون تاکسی دوساعت دیرتر به هفت تیر می رسید...

ح.ا. فکر میکردم فقط تو فیلماست که یه زن بعد از بیست و یک سال از مرگ شوهرش هنوز هم دلتنگی کنه و گریه کنه براش...

ح.ا. اینجا جای یه سکوت طولانیه...یه سکوت که همراه با غمه اما دلش می خواد شادی بیاره.


حرفهای گل دختر در 10:46 |  +   • 

87/07/14

*^**^عشق ورزیدن یعنی همکاری باخدا*^**^**


شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است (چرا هست)
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است...



ح.ا. اگه می خوام اینجا رو ببندم واسه خاطر اینه که اینجا احساس ناامنی می کنم.

ح.ا. از طرف خانواده تحت فشردگی قرار گرفتم که رانندگی رو تمومش کنم.اما فرصت خواستم.فعلا که فرصت داده شده حالا ببینم  چی میشه...

ح.ا. در راستای یادگیری مهارتهای زندگی مربای "پوست پسته" درست کردم.

ح.ا ماجرای تولد دعوت شدنم انقدر جدی نمود پیدا کرد که خیلی ها (!!!) باور کردن و حتی خودمم دیشب داشتم فکر میکردم که شنبه ی دیگه تولد مستانه چی بپوشم؟ :)))

حرفهای گل دختر در 8:33 |  +   • 

87/07/13

گاهی آدم مجبوره دوتا پست بزنه :))


بگم؟فکر که میکنم می بینم عاشق اون سکوت و بی حرفی شدم. سکوتی که ازتوش میشه یه چیزایی فهمید. وقتی مینا بهش گفت تو عوض نشدی، بانگاهش انگار میخواست بگه خب مینای عزیزم چرا تنهام گذاشتی؟ یا وقتی خواهر مینا ازش پرسید چرا باوجود اینکه شاگرد اول دانشکده بودی درستو ول کردی؟ هیچی نگفت...هیچی... یه شخصیت عجیبی بود...انگار با حرف نزدنش خیلی حرفا داشت. حتی با حرف نزدنش کلی امید ایجاد کرد و انگیزه... نگاهش قشنگه...یعنی خوشم میاد...فکر کنم قبلا هم دلیلش رو گفته باشم! کاشکی یه فرصتی پیش بیاد حاتمی کیا ازش یه بازی بگیره. یه فیلمِ توپ... می خوااااااااااااااااااااااام.




ح.ا. شبی که ظهرش "کنعان" رو دیدم خواب دیدم دارم فیلم "بی پولی" رو می بینم!! یعنی اولاش بود. (اسم اون بازیگر رو نمیارم.یعنی روم نمیشه اسمشو بگم!!)

ح.ا. بعضی وقتا دوست داشتن، شکل میگیره یعنی لحظه ای نیست و نه با یک نگاه، مثل پازل های هزار تکه طول میکشه.باید صبر کنی. پشت پازل ها کد داره کمکت میکنه ولی بازهم طول میکشه. اما بعد که تموم شد، چون براش زحمت کشیدی و وقت گذاشتی و صبر کردی، نمی زنی خرابش کنی که! قابش می گیری میزنی به دیوار...که همیشه نگاهش کنی! اگه این کارو کردی به خودت قول بده هر روز و هر لحظه یادش کنیا! اون دیگه تکه های بی اهمیت یه پازل نیست! اون الان " دوست داشتنه"....

ح.ا. سلام الاغ عزیز حالت چطوره؟ ؟ من دیشب "کلاه قرمزی و پسر خاله" رو دیدم! چه چیزایی میشه توش دید! ترس و اندوه و گریه و شادی و امید...سماجت توی رسیدن به چیزی که باورش داری...

ح.ا. داش ابرام دو پست پائین تر اون همه آسمون ریسمون بافتم که بگم شکسته شدن یه خط فایده نداره!! هر دو باید به طرف هم خم بشن... باز حرف خودتو می زنی؟ یه کاره!!!

ح.ا. تولد دعوت شدم :O  :))

بین خودمون بمونه
حرفهای گل دختر در 14:22 |  +   • 

87/07/13

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور...کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور...

پنج شنبه،بعد از ظهر سینما آزادی...

 

دعوت تا شب پره و مجبور میشم  "کنعان" رو ببینم. اصلا اون طور که فکر میکردم نبود! یعنی استنباطی که از تبلیغش داشتم یه چیز دیگه بود! بعدشم چون خودمو آماده کرده بودم دوباره دعوت رو ببینم خورد تو ذوقم! هر چند که از دیدن "بهرام رادان" خیلی خیلی خرسند شدم ولی خب...

 

اشتباهِ همیشگیِ دانشجویی که عاشق استادش میشود و با او ازدواج میکند اما بعدا می فهمد که از اول اشتباه کرده و دانشجوی پسری که به خاطر علاقه مندی زیادش به دخترک رابطه ی خود را با خانواده ی تشکیل شده نگه می دارد اما هیچ گاه دم نمی زند که دخترک را چقدر دوست داشته و به خاطر او از دانشگاه انصراف داده و...

 

می خوام ایراد بگیرم از فیلم باجازه ی بزرگترها...

 

- گریم بازیگرها خوب نبود.نه به مرتضی می آمد که ده سال پیش در خارج دکترا گرفته باشه و اومده ایران و تدریس رو شروع کرده(یعنی کمتر می خورد بهش) و نه به مینا می آمد که ده سال پیش دانشجو بوده باشد (به نظرم بی خودی پیرش کرده بودن.باید تفاوت سنی زیادشون رو میشد از قیافه حدس زد ولی اینجور نبود).

 

- موضوعات زیادی تو فیلم باز و بی پایان موند. یعنی چندتا موضوع دیگه مطرح شد که اصلا نفهمیدیم جریانشون چی بود و واسه چی عنوان شدن؟

 

- از همه مهم تر اسم فیلم بود که ربطش با فیلم برام نامفهمومه! از یابنده تقاضا دارم کمک کنه :)

 

- خوب شد که من مجردم وگرنه این بحران "حاملگی ناخواسته" گریبان منم می گرفت!! من واقعا متاسفم می دونم اینجا جای این حرفا نیست و منم نباید بگم این حرفا رو...ولی خدائیش خودتون قضاوت کنین.در عرض دو هفته هرچی فیلم میبینی موضوعش "حاملگی ناخواسته" است... یعنی وقتی رفت آزمایشگاه و جوابو گرفت بلند گفتم بیا! اینم حامله است:O به قول این بغل دستیم اگه میخواید طلاق بگیرید پس حامله شدن چه صیغه ایه؟ J))))))

 

- ضدحال خوردم بدجوووور.فکر میکردم رادان نقش اصلی داره ولی این طور نبود!

 

- جوونتراز افسانه بایگان نبود واسه نقش یه زن سی و پنج ساله؟؟؟؟(البته هر چی نگاه میکنم میبینم از منم جوونتره!!)

 

- از حاشیه اش بگم؟ روی صحبتم با شماست!! بله! با شمائی که شش هزارتومن می دید و میاید سینما و از اول تا آخرش فقط باهم حرف میزنین!!! خب اگه میخواید حرف بزنین برید یه سینمای ارزونتر!! نکنید آقا جان نکنید!! :) )))

حرفهای گل دختر در 12:9 |  +   • 

87/07/10

دو خط موازی هم می تونن به هم برسن....

همیشه داستان دو خط موازی رو طوری نقل کردیم که آخرش به هم نرسیدن.داستان دوتا خطی که عاشق همدیگه اند و استاد ریاضی سرکلاس برای توضیح اون دوتا می گه که: دو خط موازی "هیچ گاه" به هم نمی رسند.

 می دونید؟ ما ضمیرناخودآگاهمون همیشه منفی می زنه.همیشه "نه" میاره تو کارامون!! یعنی اصلا انگار عادت کردیم به منفی بافی و ناامید کردنِ خودمون و دیگران تو کارها، حالا هر کاری که میخواد باشه!! اما من الان سرشار از انرژی مثبتم و فکر می کنم همه کارها شدنیه اما شرط داره.  امروز دلم میخواد یه جور دیگه این داستان رو نقل کنم.گوش بدین...

دوتا خط موازی نمی رسن به هم اگه قرار باشه همونی بمونن که بودن.که این با قانون عشق منافات داره.یعنی اگه واقعا این دوتا خط همو دوست دارن باید یه کم عوض بشن،یه کم تعدیل بشن، از حرفشون کوتاه بیان.منظور من اصلا شکسته شدن خط ها نیست.چون اگه بشکنن دیگه اون خط قبلی نیستن.و وقتی کاملا بشکنن مسیرهاشون تفاوت وحشتناکی پیدا میکنه و بعد از یه تصادف هولناکی که باهم دارن،خلاف جهت همدیگه هی از هم دورتر و دورتر میشن.... منظور من اینه که فقط یه کم، فقط یه کوچولو به طرف هم متمایل بشن، اونم هردو! نه فقط یکی!!.... اونوقته که تو همون مسیری که دارن میرن،همون دوتا خط موازی(با یه کم تعدیل) فاصله اشون کمتر و کمتر میشه و به هم می رسن...




ح.ا. عیدتون مبارک...ایشالله خداهمیشه براتون خیر و خوبی بخواد...زندگیتون با برکت ایشالله...

ح.ا خدا کنه این پست بتونه یه روزنه ی امید کوچولو تو دلت باز کنه دوست عزیزم...

ح.ا. نبسته ام به کس دل، نبسته کس به من دل، در اوج آسمانها رها رها ، رها من... {دروغه باور نکنین}

ح.ا. داش ابرام درسته نوشته های گل دختر به گردِ نوشته های تو نمی رسه ولی خب هر چی هست چون دل نوشته هامه، واسم ارزشمنده...

ح.ا. مخلصیم (با لهجه ی لاتی بخونین)


حرفهای گل دختر در 12:48 |  +   • 

87/07/09

می نوشمت چندان که لب تشنه آب را؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


شکارگرِ تازه وارد خوشحال از اینکه آن راهنمای مغرور چنین تحقیر شده است می گفت: معلوم است که نه.با فاصله ی زیادی به خطا رفت.گمان نمی کنم شما بتوانید به من چیزی بیاموزید.
شوهرِ برتا پاسخ میدهد: همین حالا مهم ترین درس زندگی ات را به تو دادم."هرگاه میخواهی به چیزی برسی،چشم هات رو باز نگه دار،تمرکز کن، ومطمئن باش که دقیقا می دانی چه می خواهی.هیچ کس با چشم های بسته به هدف نمی رسد".
یک بار هنگامی که پس از نخستین تیراندازی قوطی را به جای خود باز می گرداند،شکارگر دیگر فکر کرد که نوبت نشانه روی او رسیده است.پیش از آنکه شوهرِ برتا به کنارش برگردد،تیر اندازی کرد.تیرش خطا رفت و به گردن ِ او خورد.و شکارگر ِ تازه وارد هرگز فرصتی برای آموختن درس تمرکز و هدف مندی پیدا نکرد.


"شیطان و دوشیزه پریم"



ح.ا. هیچی دیگه این شکارگرتازه وارد عجله کرده و....

ح.ا. گاهي وقتا زندگي كردن پرنده ها توي قفس از هر كاري بهتره به شرطي كه اون پرنده تو باشي و اون قفس دل يارت  واینکه در قفس باز باشه که هر وقت خواستی بری!! :)) _چه شود_

ح.ا. عکس لو رفته ی گل دختر در حال قلیان کشیدن!!



حرفهای گل دختر در 12:40 |  +   • 

87/07/08

گل دختر دست به کار می شود




من که از اول گفتم هیچی نگم! :( .... دیدین این طراحای کنکور چند روز قبل از کنکور قرنطینه می شن که از سوالا چیزی لو نره؟ گل دختر در یک اقدام انتحاری(انتهاری؟؟؟) "سعیده " رو قرنطینه کرده. و هیچ دلیلی هم برای این کارش نداره...یعنی فعلا نداره!! دیشب هم کلی دعواش کرده و سعیده الان ناراحت و مغبون(مقبون؟؟؟) گوشه ی اتاق نشسته و ناراحته که نکنه نقشه هاش نقش برآب شده باشه!!

ح.ا. دیشب داشتم آرشیو اردیبهشت به این ور رو میخوندم.ضمن اینکه دوباره تاکید میکنم که عاشق این وبلاگم هستم، یادآوری می کنم که به لیست فیلم هایی که رفتم "تلافی" رو هم اضافه کنین.بااینکه تقریبا یادم نیست جریان فیلم چی بود ولی به هر حال دیدمش!!

ح.ا. تو خیالمم نبود...چقدر دوس داشتم همیشه یکی این شعرو برام بخونه!

ح.ا. قربون خودت و ماه رمضونت برم.خداکنه آخرین روز این ماه مثل سحر اولین روزش واسم شگفت انگیز و عالی باشه. خدا جون دوستت دارم خفن ناک!!
ح.ا. بین خودمون بمونه داریم!

بین خودمون بمونه
حرفهای گل دختر در 11:29 |  +   • 

87/07/07

گل دختر دوبار به روز میکنه!!!

من معذرت میخوام که با حرفام دارم این همه (!!) از فضای بلاگفا رو اشغال میکنم.ولی اصلی ترین حرفم یادم رفت!! تصمیم خودمو گرفتم! از دیشب هم عملی کردم.با دوختن پاچه های شلوارم شروع کردم البته با دست! امشب هم میخوام برم سراغ چرخ خیاطی.باهاش کار کنم. مامانم که خیلی خوشحال شده..اصلا می خوام یه زن سنتی بشم. ای کاش اینجا عربستان بود و زنا نمی تونستن رانندگی کنن :)) اونوقت خیال من واسه همیشه راحت میشد. میخوام یاد بگیرم لباس با دست چنگ بزنم. می خوام آشپزی یاد بگیرم و برم یه سری کلاس های "شین شین" :)))))))))) خلاصه اینکه فعلا(هست! صداشو درنیارید) اون قائله ی کلاج و اینا درحالت معلق قرار گرفته و من از این بابت خیلی خیلی خوشحاااااااااااااااااااااااااااااااالم. هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

قول میدم به جای کلاج خیلی چیزا رو درک کنم. ;)

علیرضا از مرگ حتمی نجات پیدا کرده.یعنی اون چیزی که الناز واسه من تعریف کرد یه چیزی شبیه معجزه بوده... خدارو شکر که به زندگیش برگشت. خداجونم، قربونت برم من اصلا تحمل دیدن ناراحتی هیچ کدوم از عزیزانم رو ندارم.هیچ کدومشون... الهی غم ِهیچ کدومشون روهیچ وقت نبینم.

ح.ا. این آهنگ "تمومش کن" خواجه امیری خیلی باهاله!

ح.ا. اینم میخواستم بگم فعلا متظر هیچ فیلمی نیستم جز...؟؟؟؟؟؟



این عکس بالا به دلایل ویژه ای خیلی نااااااااااااااابه!! وجود بهرام و ترانه تو یه عکس.... گشتم تا پیدا کنما!!
حرفهای گل دختر در 12:42 |  +   • 

87/07/07

یاددشت های منتقد بزرگ و ارجمند "سرکار خانم گل دخترررررررررررررررررررررررررررررر"

دعوت
شنبه ششم مهرماه سینما آفریقا شروع سانس ساعت سه و چهل و پنج دقیقه...

جالبه!اول خودشو ببینی،بعد قبلشو.یعنی اول یه اتفاقی تو یه فیلم برات بیوفته.بعد احتمالا کارگردان به این فکر بیوفته قبل از اون اتفاق رو هم به تصویر بکشه! خوشبختانه امسال مثل پارسال انتظارم برای به اکران دراومدن فیلم مورد علاقه ام(درواقع کارگردان مورد علاقه ام) به ثمر نشست.خوشبختانه ضدحال نخوردم. هرچند به قول خواهرم این فیلم رو هر کارگردانی می تونست بسازه ولی موضوع اینه چجوری میساخت؟ خبر دارم سراین فیلم چقدر تحقیق کرده و اینکه هر کارگردانی نمیتونه مثل اون از بازیگرایی چون "افشار" یا "زارعی" بازی بگیره!!(هرچند اگه از حق نگذریم مریلا زارعی یکی از بهترین بازیهاشو تو "سربازان جمعه" نشون داد) و از همه مهمتر اینکه هیچ کارگردانی تاحالا به این موضوع فکر نکرده بود!! "حاملگی ناخواسته"!!! و به تصویر کشیدن آدمهای مختلف وقتی با این موضوع مواجه میشن. حاتمی کیا مجبورت میکنه تو یک ساعت و نیم احساسات مختلفی رو تجربه کنی. یه لحظه بترسی از آینده بچه ای که فروخته میشه.یه لحظه فکر کنی به زنی که از مادر شدن می ترسه.یه لحظه بخندی به مردی که تو 60سالگی داره بچه دار می شه.و "بیشتر" از یه لحظه غم تمام دلت رو بگیره واسه زنی که بعد از سالها نازایی حالا از یه رابطه ی عاشقانه ی صیغه ای داره "مادر" میشه و تا پای جونش میره تا اون بچه رو نگه داره. و یه لحظه کتایون ریاحی با اون بازی واقعا عالیش وادارت کنه به زندگیش فکر کنی! و اینکه به قول شازده کوچولو " همیشه یه پای قضیه می لنگه!!"




 چون قبلا حرفای حاتمی کیا رو در مورد فیلم های دیگه اش شنیده بودم.زاویه ی دیدش برام کاملا آشنا بود و به راحتی تونستم بیشتر حرفهایی رو که می خواست بزنه رو از تو فیلم بشنوم.

و اما حاشیه....
- تمام هیجانش به این بود که فعلا فقط سینما آفریقا داشتش،دیروز هم بلیط نیم بها بود. رفتم با خواهرم که بدقولی هم نکرده باشم.ولی مطمئنا دوباره میرم می بینمش.حالا یا امروز یا...

- نویسنده ی اصلی فیلم "چیستا یثربی" بود. حتی انتخاب بازیگر که معمولا گذاشته می شد به عهده ی شریفی نیا هم این دفعه به عهده خانم یثربی بود.فکر میکنم زن جالبی باشه!

- آخرش از "بازغی و اوتادی" و یه نفر دیگه قدردانی شده بود که کنجکاو شدم دلیلشو بفهمم!

- تو راه برگشت یه پسر ودختری که فکر کنم تازه نامزد کرده بودن(از طرز نگاه کردن پسره تابلو بود)سوژه بودن! نمیدونم پسره اصلا به مخش خطور نکرد تمام خانم ها تو اتوبوس دارن نگاش می کنن؟ "بابا رعایت کنین"

- زیاده حرفی نیست.(یکی نیس بگه بابا این همه حرف زدی.)

- عکس جوونیهای ثریا قاسمی تو فیلم خیلی جالب بود!

- فروتن بهترین بازی عمرشو ارائه داد.(درواقع حاتمی کیا ازش بازی گرفت!!)

-. بین خودمون بمونه داریم!!


بین خودمون بمونه
حرفهای گل دختر در 11:12 |  +   • 

87/07/06

نگاهی به آنچه گذشت....جمکرانی که سمنان شد!!

"شهریور،مرداد،تیر"

نخبگی یا نخالگی؟

اوهوم....

خواستم بگم دیگه تموم شد...


ها ها ها


به مردها اعتماد کنیم!!

یک شعر تقدیمی


اینم از یادآوری روزهای تلخ و شیرینم...واسه آرشیو اردیبهشت به این ور یه برنامه ی دیگه دارم....


ح.ا. عنوان این پست عجیبه؟فکر کن به قصد جمکران بری ترمینال جنوب و نظرت عوض شه بری سمنان...در همین حد!!

ح.ا. آله بابا علی نیس!!

ح.ا. خوندن چند باره ی مسیج هایی با حروف فارسی که حروف جدا جداست و از چپ به راسته فقط یه معنی میده...

ح.ا. داش ابرام من "دختر باباش" نیستم که باهات در مورد جنس "زن" کل کل کنم!! باشه تو بگو خر وارد کنن من میرم گواهینامه خر سواری میگیرم!! ولی اینو بدون ما زنها از شما مردها خیلی وقته داریم سواری میگیریم!!





حرفهای گل دختر در 11:3 |  +   • 

87/07/03

نگاهی به آنچه گذشت...


"آذر،آبان،مهر"

عاشق این پستمم.به نظرم شاهکاره.
امروز اولین روز از...؟؟؟
گفته بودم پیش از اینها...

رومئوی من کجایی؟؟؟؟؟

گل دختر روی صندلی داغ!!(یه توضیح کوچولوبدم؟بند14هیچ تفاوتی نکرده.یعنی الانم همینو میخوام.خوبیش اینه توش اسم نیوردم و هرکسی میتونه عشقم باشه!!)

اجتماعی ترین طنز!!!

بعضی وقتا واقعا اینجوریه!



ح.ا. عکس بالا تماما احساسمه...

ح.ا. تاحالا شده بود کمتر از "آنی" حاجت بگیرید؟

ح.ا. دیشب رو دوست داشتم.

ح.ا. از خیاطی واقعا بیزارم ولی اگه بهم بگن باید هفته ای یه روز بری کلاس خیاطی اونم شش ماه.بعدش امتحان میگیریم ازت و اگه قبول شدی به جای مدرک خیاطی گواهینامه رانندگی بهت میدیم باکله قبول میکنم! واقعا فکر نمی کردم انقدر این کار (رانندگی) مزخرف باشه!! مرده شوره هرچی کلاجه ببرن!! :))))))))

ح.ا. آبجی ستاره مخلصیم!

ح.ا. ای نهصدو دوازده الهی خیر نبینی!
حرفهای گل دختر در 10:32 |  +   • 

87/07/02

مجازی تر از مجازی!!!


خدارو شکر که دارم از اینجا میرم!! اون از میهن بلاگ که به یکباره تمام آرشیوم به باد فنا رفت اینم از اینجا!! اه اه...



اولش آدما فیس تو فیس بودن،اگه میخواستن از حال هم باخبر بشن چون تعدادشون کم بود تقریباهر روز یا یه روز درمیون همدیگه رو میدیدن و از حال هم باخبر می شدن و حال و احوال می کردن.این جوری دیگه دلشون واسه هم تنگ نمی شد.یعنی اصلا نمی دونستن دلتنگی چیه!!(این نظر منه ها!!) بعدش دیگه کم کم آدما زیاد شدن.حال همدیگه رو از اون یکی می پرسیدن و کمتر همو می دیدن، کار به واسطه ها کشیده شد.کم کم بازم زیادتر شدن و فاصله ها خیلی بیشتر شد. تلفن اومد وسط و به خیال بعضیا خیلی بهتر شد(من خودم خیلی از تل خوشم نمی آد!) دیگه حتی هفته ای یه بار هم دیدار نبود!! چون تلفنی احوالات خودشون و خواهر و مادر وهفت پشت غریبه رو می کشیدن بیرون!! کار به جای باریک کشید وقتی پای این دنیای مجازی اومد وسط! هم آشناها رو به هم وصل کرد هم غریبه ها رو به هم وصل(به زور و بی زور) کرد. چت و وب کم و ایمیل و گروه های و مختلف و وبلاگ و...آره! رسیدیم به وبلاگ! تو تمام بخش های مختلف دنیای مجازی وبلاگ یه چیز دیگه است. هر کسی میاد به هر دلیل یا هر نیازی که تو وجودش حس می کنه یه وبلاگ می زنه شروع میکنه به نوشتن درونی ترین احساساتش(صرف نظر از وبلاگ های خبری و اجتماعی) و یه جورایی یه زندگی جدید رو شروع میکنه.با خیلی ها آشنا میشه دوست میشه حتی گاهی کار به جایی میکشه که رابطه به بیرون از دنیای وبلاگ می کشه! مهمونی میرن و...رابطه ها مثل مهمونی می مونه.همو لینک میکنن و براهم کامنت میذارن به هم از احوالاتشون خبر میدن و  با اینکه هیچ وقت شاید قیافه ی همو نبینن واسه هم دل میسوزونن و دعا می کنن و حتی اگه از دستشون بربیاد از هیچ کمکی دریغ نمی کنن.تا اینجاش خیلی قشنگه.بااینکه رابطه فیزیکی نیست ولی به نظر من قشنگ ترین رابطه ی مجازی تو دنیای وبلاگ هاست.(مخصوصا برای منی که روزی سه ساعت تو وبلاگای مختلف می چرخم و می خونم،یعنی بخشی از زندگی روزانه ام!) حالا فکر کنین یه روزی یه آدمی نمی دونم از سر شکم سیری یا هر چیزی دیگه میاد و این گودر رو اختراع(یا کشف یا هر چیزه دیگه ای!!) میکنه!! لینک تمام وبلاگهای مورد علاقه ات رو می دی بهش تا هر وقت به روز شد بخونیش. خب برای مدیریت زمان آره بهترین راهه ولی!! دیگه اسمش مهمونی بازی وبلاگی نیست، چون دیگه میزبان نمی فهمه کیا می خوننش و کیا نمی خونن.دیگه کسی نمیاد نظری درمورد نوشته ات بده. دیگه هر چقدر تغییر تو قالب وبلاگ بدی کسی نمی فهمه چون نمی بینه...بعد فکرشو بکن، کسی که مثلا بیست تا (حداقل) وبلاگ تو گودرش داره و بیاد ببینه همه به روز کردن، تند و تند می خونه تا همشون تموم بشن! یعنی عملا نمی فهمه دقیقا تو چی نوشتی یا حداقل از اهمیت نوشته ات باخبر نیست. چون تمام حواسش به اینه که بقیه چی به روز کردن!! تازه تمام لطف ممونی های وبلاگی به اینه که هی بری سر بزنی ببینی هنوز به روز نشده بعد واسه نویسنده کامنت بذاری که "عزیزم کجایی؟ چرا به روز نمی کنی؟" این یعنی برات مهمه که نویسنده حالش خوبه؟ یا بده؟... گودر یه جورایی اومده این وسط همه چی رو مجازی تر از مجازی کرده...یعنی همه چی تو یه صفحه سفید و بدون هیچ رنگی خونده میشه،بدون هیچ حسی...من خودم شخصا قالب هیچ کدوم از وبلاگایی که لینکشونو دارم حتی یه بار هم ندیدم! (نمیدونم شاید شما مثل من نباشید)







ح.ا. شد یه بار من کم بنویسم؟ کسی یادش میاد؟

ح.ا. از وقتی وبلاگ مینیمالم رو ایجاد کردم دیگه حرف اضافه ای ندارم که اینجا بنویسم.

ح.ا. یه زمانی دلم میخواست روی اون سیصد وچهل و هشت رو کم کنی!! پاکشون کردم ولی یادم بود چندتا هستن...امروز دیدم روش کم شد!! تو رکورد زدی!چهارصد وهفتادو یکی!!

ح.ا. پائیز هم اومد وتابستون تموم شد. خدارا شکر که تابستون بهاری ای داشتم! آسون نگذشتا! یعنی یادم میاد یه روزائیش واسم سخت بود!! ولی همونا بودن که قشنگش کردن و بهاری...خدارا شکر که اگر بهارم پائیزی بود، لااقل تابستانم بهاری گذشت...ایشالله همه ی فصلاتون پائیزی باشه.

ح.ا. یکی پیدا شه دعا کنه من زودتر اینجا رو ببندم!یعنی شرایطش فراهم شه!! هوم؟؟؟؟

ح.ا. داریم از این خونه می ریم.یه جای دورتر،به استخر دوره،به سینما،به محل کارم،به دانشگاهم، به همه جا دوره...داریم می ریم خونه ی جدید و چه عجیب متقارن شده با...

ح.ا. مریم جون من دیگه مبهم نیستم؟ (چشمک)
حرفهای گل دختر در 21:57 |  +   •