تبليغاتX
عشق ورزیدن یعنی همکاری باخدا

87/06/31

تولدم مبارک باشه...

اولین شب احیا، نوزدهم...مفاتیح رو باز میکنی و اعمال مشترکه ی شب های احیا رو می خونی، بعد می ری سراغ اعمال مخوص هر شب قدر، شب نوزدهم، شب بیست و یکم، شب بیست و سوم(که بسیار سفارش شده به احیا)...هر کاری که مخصوص اون شبه و مشترکه ها رو تا اونجا که بتونی انجام میدی، در عزای غصه دارترین مرد تاریخ گریه می کنی، خدا رو به هزارتا اسم قسم میدی که تو آتیش جهنم نندازتت، قرآن رو بالای سرت میگیری و چهارده تا آدم پاک و معصوم رو واسطه قرار می دی تا....تا چی؟

تا بتونی بقیه ی روزها و شب های سال رو دروغ بگی، تهمت بزنی، دل بشکونی، اعصاب داغون کنی، زندگیا رو به هم بریزی، تباه کنی آینده ی حتی یه نفر رو!!


خدایا، خدای مهربونی که می بخشی همه ی اینکارامونو،یاد بده ما هم ببخشیم! یاد بده فراموش کنیم زخمهایی که به این دل نشسته، یاد بده بتونیم بگذریم از این همه بی معرفتی، این همه سیاهی آدمهای اطرافمون، از این همه نارفیقی...

خدا یاد بده اعتماد کنیم به فقط یکی از اون هزارتا اسم که بهش قسم می خوریم! بذار یکی از اون هزارتا اسمو بگم : "ای زایل کننده ی هر غم و اندوه" و یا "ای پوشاننده ی عیوب خلق" .خدا رو راست بگم، الان یادم نمیاد اون روزهای سختم، اون روزها که داشتم از غصه دق می کردم و گریه امونم نمی داد، به یادت بودم؟ توکل کردم بهت؟ نکنه به جز تو منتظر بودم کسی دیگه ناراحتیمو برطرف کنه؟ نکنه به محتاج ِ تو محتاج بودم!! نمی دونم خدا...نمی دونم...اگه جز تو منتظر کسی دیگه بودم همین امشب ببخشتم، کمکم کن باور کنم جز تو پریشون ِ هیچ کس نباشم..

امشب از یه دیدی شب تولد منه...امشب ساعت ده شب، دلم میخواد هر سال همین موقع یه تولد معنوی داشته باشم، فقط یه نیم نگاه از همون غصه دارترین مردِ تاریخ می تونه باعث این تولد معنوی باشه...

خدامثل همیشه با مهربونیات و نعمت هات شرمنده ام کن..اما بیشتر از گذشته فرصت سپاسگزاریتو بهم بده...





ح.ا. هرکاری میکنم یه پست کوتاه بذارم نمیشه!! بس که این فک....

ح.ا ببین با اینکه چند وقت پیش قرارگذاشته بودیم من بخرمش، همین یه ساعت پیش خودت قول دادی انواعشو برام می خری...قول دادی!! الان ساعت شش بعداز ظهر شب اول مهر...
حرفهای گل دختر در 19:5 |  +   • 

87/06/31

نگاهی به آنچه گذشت...


"بهمن" و "دی"

ببخشید هر چی نگاه کردم تو ماه بهمن جز این هیچ پست خوب دیگه ای نداشتم (قابل ذکره الان هم همچین حسی دارم)که بخوام با شادی ازش یاد کنم...انگاری بهمن ماه خیلی بد گذشت...

واسه همینم یه سر به دی ماه زدم ودیدم که به به چقدر شاد و پر انرژی بودم!! یه عالمه پست انتخاب کردم که میذارم لینکشونو...

کمی فراتر از گلیم که یادمه داش ابرام کلی دعوام کرد بابتش :)

اینم گزارش سمیناری که رفتم چقدرررررررررررر عالی بود!!

این پست هم که واسه آبجی ستاره ام زده بودم. در مورد اون قسمت آخرشم باید بگم که  بعد از اینکه تا اواخر خرداد "گل دختر یه خر " بود به یکباره به لطف خدای مهربون و عزیز و دوست داشتنی ام (خیلی مخلص و چاکرتم خدا) گل دختر تا الان همچنان یه فرشته است...

اینم پست بابا بی خیاااااااااااااااااااااااااال

ح.ا. بین خودمون بمونه داریم!



بین خودمون بمونه
حرفهای گل دختر در 11:2 |  +   • 

87/06/30

نگاهی به آنچه گذشت...

"اسفندماه"
پرواز را شروع کرده ام بی بار وبنه!

پیش به سوی هر آنچه نمی شناسم  و تا کنون ندیده ام

پیش به سوی بی انتهاترین احساسات

پیش به سوی....


واین شعر که همچین بی ربط هم نیست...



ح.ا. پارسال همچین روزایی من رفته بودم سفر...دلم واسه اون روزا تنگ شده..فقط واسه اون روزا نه گل دخترِ اون روزا...

ح.ا. هیس!! از رانندگی حرف نزنین گل دختر قاطی میکنه ها!!

ح.ا. درک کردن زیادیش هم خوب نیست...آدمو داغون میکنه. مثلا اینکه خودتو بذاری جای یه زن بیست و هشت ساله، تمام روح و روانتو می ریزه به هم...یا اینکه بذاری جای کسیکه شکمشو واسه جراحی های بعدی همچنان باز نگه داشتن...این میشه که ...

ح.ا. بین خودمون بمونه داریم!




بین خودمون بمونه
حرفهای گل دختر در 10:55 |  +   • 

87/06/27

نگاهی به آنچه گذشت...

این قسمت : "فروردین"


چهل سال بعد

این دعا و آرزوی منه، که باهم از این دنیا بریم.آرزویی که هیچ وقت از بین نمی ره و تا همیشه تو قلب هر زنی که همسرشو دوست داره باقی میی مونه.آروزیی که تا ابد به اسم منه.به اسم حوا!

 

اما اگه باید یکی از ما زودتر بره دعا میکنم که اون من باشم.چون اون قدرتمنده و من ضعیف.وجود من برای اون به اندازه وجود اون برای من ضروری نیست.زندگی بدون اون دیگه معنی نداره و نمی شه تحملش کرد. این دعا هم تا نسل من باقیه،جاودانیه و از زبون تموم اونا که همسرشونو دوست دارن تکرار میشه. من اولین همسر دنیام و تو آخرین همسر دنیا دوباره تکرار می شم.

 

 

پس از حوا

 

آدم

هر جا که اوبود بهشت بود!


آره دیگه...با اجازتون آرشیو ماه های گذشته رو یه مرور کنیم با هم! البته فقط و فقط قشنگاشوها...مثلا قشنگ ترین پست فروردینی من این قسمت آخر "آدم و حوا" بود...با حرفای "حوا" خیلی حال کردم...چون حرف خودمم هست..واین شعر که لینکش کردم...




ح.ا. من واقعا متشکرم از دکتر شیری...چقدر این آدم نازنینه...با اینکه می دونست که خیلی خیلی کم امکان داره که من به کلاس های ایمان و توانگری برم، اما بازم همه خبرهای مربوط به این کلاسو واسه من ایمیل می کنه...از اینکه میبینم یکی به دورترین آدم های اطرافش انقدر اهمیت میده از خودم خجالت می کشم والبته سعی می کنم یاد بگیرم...این کلاس ها هم واقعا حیف شد! لامصب خیلی دیره و دور! وگرنه خیلی دلم میخواست برم...البته امکان اینکه شب های قدر برم هست ولی خب کمه...راستی لینک سایت دکتر شیری همین بغل هست، یه نیگاه بکنید شاید شما بتونید از این کلاسا استفاده کنید.


ح.ا. این رانندگی و دوندگیهاش رفته رو مخم به شکر خوردن افتادم...




 

 

 

حرفهای گل دختر در 9:40 |  +   • 

87/06/26

سری داستانهای دو دقیقه ای پائولو کوئلیو

استاد می گوید:
- از هر برکتی که خداوند امروز به شما ارزانی داشته، استفاده کنید.برکت را نمی توان ذخیره کرد.هیچ بانکی نیست تا برکت دریافت شده را به آن بسپاریم و هرگاه مایل بودیم از آن استفاده کنیم.اگر از برکات استفاده نکنیم، برای همیشه از دست می روند...
خداوند می داند که ما در زندگی هنرمندان خلاقی هستیم.یک روز گِل مجسمه سازی به ما می دهد، یک روز قلم مو و بوم، یا یک قلم! اما هرگز نمی توانیم از گِل روی بوم نقاشی،یا از قلم روی مجسمه  استفاده کنیم.

هر روز معجزه ی خود را دارد.برکات را بپذیرید، کار کنید، و آثار هنری کوچک خود را همین امروز بیافرینید.
فردا برکات دیگری دریافت خواهید کرد...




امروز مفید بودم! لبخندم به یکی انرژی داد! یعنی خودش گفت که این لبخندت بهم انرژی داد...بااینکه یه ساعت قبلش خودم اعصاب درست درمونی نداشتم! واسه خاطر همین کلاج لامصب!! :(... البته دیروز هم یکی از بچه هایی که میاد اینجا رو می خونه گفتش که وقتی دلش میگیره میاد اینجا و شاد میشه و میره سراغ بقیه ی روزش...خب این خیلی خوبه!خیلی عالیه! این یعنی من دارم راه درستی رو میرم...(اما خب همیشه هم اینجا شادی آور و مثمر ثمر نبوده! مثلا همین چند ماه پیش...خب من تمام سعی خودمو می کردم هم خودمو تو نوشته هام خالی کنم هم نمی خواستم انقدر غمگینانه باشه که)...


ح.ا. می میرم واسه این جور اتفاقا...مثلا اینکه باخودم می گم خداکنه یه داستان مرتبط با اون چیزی که تو ذهنمه پیدا کنم و اینجا بذارم، کتاب رو که باز میکنم دقیقا همون چیزی که میخوام رو میبینم! یا مثلا ذهنم درگیره یه مشکله، مجله ی موفقیت رو بر می دارم و می رم سراغ صفحه ی "خدامراد"...وای خدا!!! شاهکاره!! انگار اصلا این مطلب رو واسه من نوشته...آروم میشم....خدایا شکرت...

ح.ا. باران که می بارد تو می آیی...

ح.ا. نمی دونم!! اصلا چه اهمیتی داره بقیه بدونن اسمم چیه؟ یا اصلا چه اشکالی داره؟ ;)

ح.ا. امروز آهنگ های غمگینانه رو با شادی می خوندم! مثلا: .... یادم نمی یاد!! :D
حرفهای گل دختر در 10:49 |  +   • 

87/06/25

خوشحالی شاخ و دمی دارد به وسعت...

در دام حادثات ز کس یاوری مجوی
بگشا گره به همت مشکل گشای خویش
سعی طبیب موجب درمان درد نیست
از خود طلب دوای مبتلای خویش
گفت آهویی به شیر سگی در شکارگاه
چون گرم پویه دیدش اندر قفای خویش
کای خیره سر بگرد سمندم نمی رسی
رانی و گر چو برق به تک بادپای خویش
 چون من پی رهایی خود می کنم تلاش
لیکن تو بهر خاطر فرمانروای خویش
با من کجا به پویه برابر شوی از آنک
تو بهر غیر پویی و من از برای خویش









ح.ا روزها فكر من این است و همه شب سخنم
كه چرا غافل از احوال دل خویشتنم

ح.ا. اگه بگم هیچ حرف اضافه ای ندارم که دروغ گفتم بدجور! ولی خب باید بگم که نمیشه گفتشون اینجا

ح.ا. این کنار یه لینکی گذاشتم چیزایی که تو ریدر شیر میکنم می تونید ببینیند.واسه وقتایی که بیکار میشید، خوبه!
حرفهای گل دختر در 12:1 |  +   • 

87/06/24

امروزم با تو وفردایم باتو!

رای بار دوم مینویسم...

این روزها بیشتر از اونی که سعی کنم کلاج رو درک کنم باید بتونم تو  رو درک کنم،تو رو که فکر می کردم نگفته میدونی چقدر برام مهمی...تو رو که فکر میکردم خوشحالت می کنه ولی نکرد...تو رو که با وجود تمام تفاوتهای فردیمون دوست دارم و داشتم..سعی میکنم خودمو بذارم جای تو و ببینم چرا این جوری حرف می زنی؟ چرا خودتو می کشی کنار؟ هر چی فکر میکنم مبینم اگه من جای تو بودم بیشتر از تو خوشحال میشدم و خودمو کنار نمی کشیدم! حرفایی رو که می دونستم ناراحتت میکنه نمی زدم! نمی دونم...چی بگم... به قول یه عزیزی روحیه ات حساسه...




ح.ا. با اجازتون سوتی میدم در حد پروفسور بالتازار..بال!بال! بالتازااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار

ح.ا. یه همکار جدید برامون اومده، الان داشتم گوش میکردم به حرفاش، مخ بچه ها رو گرفته میگه حالا حالاها ما باهم کار داریم می خوام ماسک صورت براتون بیارم.... :))

ح.ا. تا حالا واسه زنده موندن خودتون دعا کردین؟ تاحالا خواستین خدا شما رو واسه یکی نگه داره؟

ح.ا. اصلا ببین این صدا مالی هست، مالی نیست، بدرد می خوره نمیخوره...

ح.ا. این حرف اضافه کاملا خصوصیه و جاش محفوظه...
حرفهای گل دختر در 10:16 |  +   • 

87/06/23

خبرنگار آشنا بود!

خبرنگار: همین الان متوجه شدیم "گل دختر" به عنوان بهترین تماشاگرِ درِپیت ترین فیلم های سینمای نیمه ی اول امسال انتخاب شدن، به همین دلیل برنامه ای ترتیب دادیم تا با ایشون مصاحبه ای داشته باشیم.


- سلام :)
گل دختر: سلااااااااااااااااااااام :))

- این واقعیت داره که شما تو این شش ماه که از سال می گذره، تقریبا همه فیلم هایی که اکران شده رو دیدی؟

" آره!! فقط اونایی که دیگه تابلو بود ارزش ِ دیدن رو نداره ، نرفتم!!

- مثلا کدوما؟

" مثلا همین فیلمایی که الان هست، سربلند، روز برمی آید و حقیقت گم شده و... اینا بیشتر ارزش تله فیلم شدن رو دارن نه سینمایی بودن!

-یعنی بقیه اش که دیدی خوب بودن؟

" نه لزوما! احساساتم زمانی که هر فیلم تموم می شد یه چیز بود...بعضی وقتا وحشتناک پشیمون میشدم.مثل فیلم " زن دوم"! که خیلی خیلی با اعصابم بازی کرد..درواقع هندی ترین فیلم ایرانی ای بود که تا حالا دیده بودم! :)))))))

- :))))))) سینما رفتن رو حتما پس خیلی دوست داری که حتی باوجود اینکه فیلم ها خوب نبودن بازم می رفتی؟

" اومممم.هم آره هم نه! راستش دلایل زیادی برای رفتن به سینما داشتم! که نمی تونم بگمشون چون خیلی خیلی شخصی اند!!!

- ماجرای همه ی فیلم هایی که دیدی هم یادت مونده؟

" آره هم ماجراهاشون یادمه، هم اینکه کجاهاشون خندیدم کجاهاشون حرص خوردم کجاهاشون خوابم گرفت...و کجاهاشون!!!

- کسی هم بود باهات بیاد سینما؟ یعنی منظورم اینه که مثل تو در برابر این همه بی مزه گی(!) صبور باشه؟

" نه! نبود! خودم! بودم و خودم!!


- میشه بهترین فیلمی که دیدی رو اسمشو بگی؟

" والا....بذارید احساسمو نسبت به همه ی فیلم هایی که دیدم بگم اونوقت شما قضاوت کنین که کدوم بهتر از همه بوده...چطوره؟ موافقید؟

- باشه حرفی نیست! لطفا شروع کنید:

" سعی میکنم به ترتیب تاریخ زمانی که فیلما رو دیدم جلو برم...
*
به همین سادگی: سرشار از حس زنانگی، همون چیزی که نباید گفته بشه ولی ما زن ها همیشه انتظار داریم درک بشه... که اغلب با شکست مواجه میشیم..البته گفتنی هم نیست، فقط باید لمسش کرد... خیلی فیلم خوبی بود با اینکه اتفاق های اون دو سه روز اطرافش خیلی خوشایند نبود(البته به ظاهر) ولی از اینکه دیدمش خیلی خوشحالم!

*
دایره زنگی: خیلی خیلی خنده دار، و به جا بود...آخرشم که تو فیلم حال اون پسره گرفته شد کلی خوشم اومد...حامد بهداد نقشش کوتاه ولی عالی بود...اولین بار بود مهران مدیری بدون حرکت اضافه بازی کرد!

*
زن دوم: متاسفم برای نیکی کریمی..و متاسفم برای خودم که مجبورم در مورد یه فیلم انقدر اظهار تاسف کنم!

*
زن ها فرشته اند: خوب بود...خندیدم و شاد شدم...می دونستم با چه نوع فیلمی قراره مواجه بشم و هیچ توقع خاصی نداشتم!

*
قرنطینه: راستش سینمایی که رفته بودم مزخرف بود...فیلمش خیلی هم بد نبود ولی خیلی هم خوب نبود!

*انعکاس: از نظر من یه موضوع جدید بود.(می ترسم ناراحت شی وگرنه اینجا هم می گفتم که شبیه کدوم فیلم خارجیه :) ) چیزی بود که من خودم بهش اعتقاد دارم. کلا خوشم اومد.

*حس پنهان: شاید توقع من خیلی بیشتر از فیلم بود! فکر میکردم از اون معناگراها باشه!ولی نبود! اولاش خوب بود ولی کم کم ...فقط حامد بهداد بود که نقشش رو خوب بازی کرد!

* دیوار: اووووق! ببخشید معذرت میخوام ولی دست خودم نیست! گل شفته انقد تو این فیلم بالا پائین پرید که واقعا هر وقت یادم می افته حالم بد میشه! نمی دونم شاید به این دلیل از این فیلم خوشم نیومد که مثل بقیه زن ها هیچ وقت اعتراض نکردم به اینکه چرا زن ها اجازه ی موتور سواری ندارن!!! چون فکر میکردم اینا صد و پنجاه ساله که حل شده است...

*ده رقمی: هییییییی زندگی!! آخرش که دیدم شبک سه تو ساختنش دست داشته فهمیدم عجب گولی خوردم! خب راستش اونقدر خنده دار نبود و خیلی خیلی هم بی مزه بود...

*همیشه پای یه زن...:  فیلم بدی نبود...ولی به خاطر تبلیغی که شده بود توقع من ازش خیلی بیشتر بود...تیتراژ اول و آخرش واقعا حرف نداشت...خود فیلم هم قشنگ بود...در کل خوشم اومد!

*فرزند خاک: دقیق نمی دونستم که حال و هوای جنگ رو داره.از توقع من خیلی بیشتر بود! یعنی درواقع فکرشم نمی کردم انقدر برام جالب باشه! درباره ی جنازه هایی که بعد از جنگ به ایران آورده میشه بود.جالبه که من چندتا سوال در همین زمینه همیشه تو ذهنم وول میخورد و تو این فیلم به جواب هاش رسیدم! یکیش این بود که از کجا می فهمن این جنازه های عراقیه یا ایرانی؟ تو فیلم گفت که استخوان های عراقیا ضخیم و تیره رنگه، اما ایرانیها سفید و باریکتر! یه تیکه از دیالوگ فیلم هم برام جالب بود. اون یارو حاجیه به پسره گفت تو چه پسری هستی؟ مادرتو همین جوری ول کردی به امانِ خدا؟ پسره در جواب گفت مگه بهتر از خدا سراغ داری؟ تنها نکته ی منفی فیلم، آخرش بود که خیلی کلیشه ای تموم شد! و اینکه یه آقایی پشت سر من نشسته بود و هی غر میزد و بی خودی ناسزا می گفت...می خواستم یه کف گرگی برم تو پیشونی اش!!

*مینای شهر خاموش: قشنگ بود و ملایم...خیلی به بم ارتباط نداشت و خیلی هم بی ربط به بم نبود...فیلم خوبی بود.خوشم اومد ازش...

*خاکِ سرد: به شدت پیشنهاد می کنم هیچ کسی نره ببینه!! :)) راستش به عقیده ی من اینکه لحظه ی زلزله رو به تصویر کشیده بود خیلی بد بود!چون یه عده تو سینما همش داشتن مسخره می کردن...مثلا صحنه ای که حیوونا جون میدادن یا پسره از ترس زلزله زبونش بند اومده بود، پسرا و دخترای دیگه می خندیدن!

*ریسمان باز: مضحک بود. اون از جمله ای که اول فیلم نوشته بود که در این فیلم به هیچ حیوانی آسیب نرسیده است...بهتر بود اجازه می دادن تماشاگر اول فیلم رو ببینه بعد آخرش همچین جمله ای رو می ذاشتن! بد نبودا ولی خب آخرش که پسره سر یه گاو ضرر کرد ناجور بود...البته اینم بگم که خیلی از صحنه های فیلم معناگرایانه ساخته شده بود و تضاد طبقاتی رو داشت نشون می داد...

*هم خانه:اینو تو سینما ندیدم ولی دانلود کردم تو خونه دیدمش همین دیروز! و از اینکه چرا نرفتم سینما ببینم غبطه خوردم! :)) شاید بهتر بود به جای زن دوم اینو می دیدم چون از سطح توقع من بالاتر بود و فیلم مفرحی بود!

*علی سنتوری: یاد ندارم حرف فیلم شده باشه من حرف از سنتوری نزده باشم!! دوست دارم یه بار دیگه ببینمش اما نه تنها!! بهتره اینجا یادی از فیلم زیبای چهار انگشتی هم بکنم و بگم که خیلی فیلم قشنگی بود.به آدم یاد میده که چجوری دعا کنیم و اینکه اتفاق های کوچیک تو زندگی آدما چه تاثیرات شگرفی دارن!


دیگه هر چی فکر میکنم فیلمی یادم نمیاد.البته من تو خونه هم چندتا فیلم دیدم خارجی و ایرانی که حالا دیگه بی خیالشون میشم! بوتیک رو هم امروز دیدم که قشنگ بود...

- گل دختر جان ممنون از اینکه این همه حرف زدی و سر همه ما رو درد آوردی!!

" :)) خواهش میکنم.فقط یه چیزی بگم، دلیل اینکه بعد از فرنطینه هیچ نقدی در مورد هیچ فیلمی تو این وبلاگ گذاشته نشد این بود که من تو یه حال و هوای دیگه ای بودم. وقتی فیلم میدیدم به تنها چیزی که فکر نمی کردم نقد تو وبلاگم بود واینکه مجبور بودم سینما رفتنم رو از بعضی ها(آبجی سمیرا) پنهان کنم. :))

-خب دیگه چیزی به اذان و افطار نمونده.گل دختر فکر میکنی تو نیمه دوم چقدر سینما بری؟

" :)) نمی دونم! بستگی به شرایط داره!!

- اگه حرفی نداری خداحافظی کن. ما هم از تو خداحافظی میکنیم. امیدواریم همیشه دلت شاد باشه و عشق سینما رفتن داشته باشی :))

" :)) ممنون. ایشالله باهم...خداحافظ :-*



حرفهای گل دختر در 11:20 |  +   • 

87/06/21

یکی خونِش او منفی...یکی خونَش عین قصره....











از دیروز که قرار شد کلاج رو درک کنم، موقعیت هایی برام پیش اومده و تو شرایطی قرار گرفتم که باید اطرافیانم رو درک میکردم....امروز دقیقا این طوری شد! اول که صبح سعی کردم کلاج رو درک کنم(تقریبا تونستم)، بعدش در شرایطی کاملا وحشتناک{ دوست دارید بگم چه شرایطی؟ صبح رفتم انتخاب واحد که یه هو با قانون جدید دانشگاه مواجه شدم!!برای اینکه فایل من باز شه تا بتونم انتخاب واحد کنم باید سیصد هزار تومن از شهریه رو پیش پیش میریختم به حسابِ اون دوتا بی پدر مادر(همون ج.اس.بی و رفسن...):O ... شانس آوردم که پول تو کیفم داشتم(همون پولی که چند روز پیش تو یه پست نوشتم تو کیفم بود ترسیدم دزد بزنه، هنوز از تو کیفم برنداشته بودم!!) خلاصه اینکه رفتم بانک با هول که پول بریزم، بانک اولی سیبا نداشت مجبور شدم برم جایی دیگه، همش هم دلم شور میزد که نکنه کلاسایی که میخوام زود پربشه و مجبور شم با عتیقه ترین استادا کلاس بردارم!!تو همین حین موبایلم زنگ خورد، کی بود؟ الناز...با صدایی که معلوم بود زیاد حرص خورده(چون الناز حنجره اش حساسه عصبی که میشه صداش عوض میشه) گفت گل دختر کسی رو میشناسی خونش -O یا -B  باشه؟ گفتم نه! چی شده؟؟؟؟؟گفت که علیرضا(شوهرش)معده اش خونریزی کرده اونقدر که رفته تو کما!!! الان به هوش اومده ولی خون لازم داره...گفتم الناز خبرشو میدم...تو بانک نوبت به من رسید کارمو انجام دادم اومدم بیرون، باخودم گفتمlنتخاب واحدم که تموم شد از چند نفر می پرسم ببینم کی خونش به علیرضا میخوره، بعد یه هو گفتم نه...من که نمیدونم اون تو چه شرایطیه!شاید هر لحظه براش مهم باشه. این شد که یه اس ام اس زدم و به هر کی که فکر می کردم دستش به خیره فرستادم...هر کی هم یه جوابی داد..یکی گفت نه به خدا...یکی گفت نه من ب مثبتم!!شکر خدا پسرخاله ام ب منفی بود ولی چون دوهفته پیش خون داده بود ازش خون نمی گرفتن...البته پسرخاله ام به شوخی گفت من کارت خون هم دارم که صد لیتر سهمیه داره اگه به کارتون میاد بدم :D که الناز هم خدارو شکر زنگ زد گفت فعلا لازم نیست و اینا....آقا تو همین گیرودار ها منم انتخاب واحد کردم و به لطف خدا دوتا از کلاسایی که پرشده بود رو مدیر گروه به خاطر من افزایش ظرفیت زد... نمیدونم گرفتین منظورمو یانه...دیروز گفتم مربیم گفت اگه کلاجو درک کنی کمکت میکنه حرکت کنی...این دیگه رفت جزء لاینفک قوانین زندگی گل دختر...}


ح.ا. چو بید بر سر ایمانِ خویش می لرزم...

ح.ا. انقدر داستان سر صبحی رو براتون کش دادم تا یادتون بره دومین موقعیتی که برام پیش اومد و باید یکی رو درک می کردم کجا بود و جریانش چی بود...جریانش به اون وحشتناکی نبود ولی اونقدر رمقم رو گرفت که الان که دارم می نویسم دیگه جون تو تنم نمونده...زبون روزه...برم بخوابم تا افطار...ساعت چنده؟ واااای نه!! تازه 5بعداز ظهره...خداااااااااا نمیتونم دووم بیارم...خداح ا ف ظ ظ ظ ظ ظ من غشیدم!
حرفهای گل دختر در 17:12 |  +   • 

87/06/20

بیستم مبارک!

  سوار ماشین میشم، صندلیم رو میزون میکنم، کمربندو می بندم،آینه ها رو نگاه میکنم که میزون باشه، دنده باید خلاص باشه، سوئیچ رو نیم دور میچرخونم(البته قبلش کلاج رو تا ته گرفتم) روشن که شد ترمز دستی رو می خوابونم.چون ماشین تو پیاده رو پارک شده، کلاجو تا ته می گیرم دنده عقب می زنم، و با حرکت لاک پشتی(همون نیم کلاج) می خوام از پیاده رو بیام بیرون...کلاجو یه هو ول میکنم و ماشین بعد از درجا زدن خاموش میشه! مربی میگه کلاج واسه خودش شخصیت داره، باید درکش کنی، اگه درکش کنی اون وقت کمکت میکنه تا ماشین رو به حرکت در بیاری...زبون ذهنم شروع کرد به حرف زدن! گفت ببین گل دختر! حتی کلاج ماشین هم احتیاج داره درک بشه...پس چرا آدما سعی نمی کنن همو درک کنن؟ بهش جواب دادم شاید چون نمی دونن اگه درک کنن بهشون کمک می شه تا حرکت کنن و به جلو برده بشن...




ح.ا. شهردار لس آنجلس(به گمانم هنوز ایرانیه) در یک اقدام مبتکرانه برای مرتب کردن فضای سبز شهری، از "بز" ها استفاده کرده...

ح.ا. امروز بیستم شهریوره...هر چند ماه به ماه این "بیستم" واسم خیلی خیلی با ارزش تر میشه اما به یمن وجودش امروز یه "بین خودمون بمونه" ی ویژه دارم...خیلی ویژه...و شاید بی ربط!

بین خودمون بمونه
حرفهای گل دختر در 10:26 |  +   • 

87/06/19

به بهانه ی دیشب و پریشب و امشب و فرداهای شب...


نمی دونم وقتی خودم مادر بشم با عزیز دلم، جگر گوشه ام چطوری رفتار می کنم، اما الان دوست دارم بنویسم چه حالی دارم تا بعدا بخونم و یادم بیاد که تمام سعی خودمو بکنم که درک کنم گل پسر یا گل دخترم چی میگه و چی میخواد.تا قرار نگیره تو شرایطی که هر لحظه اش براش عذاب آور باشه...نمی دونم شایدم من الان هنوز آدم بزرگ نشدم و نمی دونم تو دنیای اونا درک کردن چجوریه و این که یعنی چی که حالا صبر کن... عوض ِ من این شمائید که نباید صبر کنید!




ح.ا. از دست کسی ناراحت نیستما فقط شاید حالِ الانم مجبورم کرد بنویسم..الان یعنی سه شنبه نوزدهم شهریور هشتاد و هفت، ساعت حوالی یازده و نیم ِ صبح...

ح.ا. هر وقت صدای عبداللهی رو می شنوم تمام وجودم پر از حسرت میشه که چرا نمیشه این صدا دوباره یه آهنگ جدید بخونه...واسه همین سعی میکنم وقتی صدای پرستوئی رو میشنوم با تمام وجودم لذت ببرم که یه روزی خدای ناکرده حسرتی نبرم...هر چند...

ح.ا. یه مسیج هست که باید با فونت فارسی نوشته بشه ولی من چون هوز گوشیم فارسی نشده اینجا می ذارمش همین جوری...

دِر ایزِنت نیو مسیج فوریو
مای دیِر،دِر ایزِنت نیو مسیج فوریو
نو نیو مسیج فور یو...
بابا!! نمی فهمی؟ میگه پیامک جدیدی برای تو نیست!!! :)


حرفهای گل دختر در 11:30 |  +   • 

87/06/18

سری داستانهای دو دقیقه ای پائولو کوئلیو

یک بار از میکل آنژ پیکرتراش پرسیدند چطور می تواند چنین آثار زیبایی خلق کند؟
پاسخ داد: خیلی ساده.وقتی به یک قطعه سنگ مرمر نگاه میکنم تندیس درونش را میبینم.تنها کار من این است که آنچه را که به این تندیس تعلق ندارد از آن دور کنم.
استاد میگوید:
برای هریک از ما اثر هنری ای وجود دارد که آفریدن آن در سرنوشت ماست. این کانون زندگی ماست و هرچه هم سعی کنیم خود را فریب دهیم می دانیم برای خوشبختی ما چه قدر مهم است.معمولا این اثر هنری پوشیده از سال ها ترس احساس گناه و بی تصمیمی است.اما اگر تصمیم بگیریم چیزهایی را که به آن تعلق ندارند از آن دور کنیم، اگر نسبت به توانایی خود تردید نداشته باشیم می توانیم ماموریتی را که در سرنوشت ماست انجام دهیم.این یگانه راه زندگی با افتخار است.


ح.ا. خودم چندتا سوال دارما! مثلا اینکه حالا ترس و کنار گذاشتم و تصمیم گرفتم، چجوری می فهمم که این یگانه راه زندگیه منه؟ خب جوابش هم لابد اینه که انقدر خطر کن و انتخاب کن تا راه درست رو پیدا کنی!!

ح.ا. بعضی از حرف های اضافه ام اونقدر نامفهومه که حتی خودی ها هم متوجهش نمی شوند!

ح.ا. دیروز اولین آش ماه رمضون امسال رو خوردم.خدائیش خیلی بدمزه بود! شرمنده...

ح.ا. ازم پرسید راز هاتو چگونه برملا میکنی؟ گفتم به سبک گروه آریان.. دونه دونه... :))))))



بین خودمون بمونه
حرفهای گل دختر در 11:16 |  +   • 

87/06/16

گل دختر "فینگیل بانو" می شود


حالا نه اینکه همه چیم بشه مثل این فینگیل بانو! ولی ماجرای تزش یه چیزی شبیه این کار حسابداریی شده که من اول تابستون گرفتم و به اون بنده خدا قول دادم یه هفته ای همه دفاترشو بنویسم و تحویلش بدم ولی هنوز ننوشتم و تحویل ندادم!!! بنده خدا از طرف بیمه نزدیک بوده بیان جریمه اش کنن ولی خب من گردنم کلفت تر از این حرفاست... خلاصه اینکه فینگیل جان تو تنها نیستی تو امر خطیر قورت ندادن قورباغه ات! منم به نوعی تو رو دارم همراهی می کنم! یعنی یه جورایی دارم مرام می ذارم :))




این برنامه های سری کاری ِ تی وی رو دیدین که نزدیک آخرین برنامه که میشه یه نظر سنجی میذارن و می گن بشتابید در این نظر سنجی شرکت کنید و بگید که از کدوم قسمت برنامه ما خوشتون اومد از کدوم قسمت بدتون اومد؟ و انتقاد کنید تا برنامه های بعدیمون کامل تر بشه و اینا؟ اینجا هم یه همچین چیزیه... اگه انتقادی پیشنهادی دارید دریغ نکنید و اگه چیزی تو این وبلاگ بوده که به دردتون خورده یا لذت هم بردین که امری طبیعیه چون نیت من هم همین بوده! خلاصه اینکه آره دیگه...آخراشه...

ح.ا. اینم پست! خوب شد؟ هی می گی پست بذار گل دختر! کامنت خصوصی میذاری می گی گل دختر تروخدا پست بذار!! اینم پست! روزی دوتا خوبه؟ یکی صبح یکی شب! (خالی بستما! بیماری خودبرتر بینی داشته بیدم!)

ح.ا. راستی فضولیم گل کرده ببینم به جز خودم و اون سه نفری که میدونم وبلاگ منو تو ریدرشون دارن، اون چهار نفر کیا هستن که منو تو ریدرشون دارن؟ هر چی فکر میکنم فکرم به جایی قد نمی ده! رضا و آبجی ستاره و داش ابرام رو بعید می دونم! حالا شاید یکیش پیر پسر باشه که اونم خیلی بعیده! بقیه کیا هستن؟ هوم؟ میشه کامنت بدن که من از فضولی احتمالا نمیرم؟ مرسی دوستان!!
حرفهای گل دختر در 23:45 |  +   • 

87/06/16

این شعر اصلا منفی نیست! تگاه من که اینجوری میگه...

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

اگر سفر نكنی،

اگر كتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،

وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی

اگر برده‏ی عادات خود شوی،

اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …

اگر روزمرّگی را تغيير ندهی

اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،

يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سركش،

و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،

و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،

دوری كنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،

اگر ورای روياها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات

ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .

-

امروز زندگی را آغاز كن!

امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!

نگذار كه به آرامی بميری!

شادی را فراموش نكن

شعرى از پابلو نرودا، ترجمه از احمد شاملو



ح.ا. میشه اینجوری شعرو تو ذهنت بخونی...به آرامی از مردن می گریزی وقتی سفر می کنی وقتی خطر می کنی....

حرفهای گل دختر در 10:11 |  +   • 

87/06/14

جریان بارون زمستونی و بارون شهریوری یه چیزه!!!!


بعد از ظهر روز پنج شنبه است، یه بارون شهریوری شروع می کنه به باریدن و من تمام سعی خودمو می کنم ازش بهره ببرم، لذت ببرم و می برم! با دنده یک دارم پیاده رو ها رو گز میکنم تا برسم به خونه و افطار کنم.تو فکرام غرق شده بودم(مریم جون از بس تو رویاهاش غرق شده ما رو هم عادت داده!!)که متجوجه آقایی میشم که ظاهرا با دنده خلاص داره میره،با خودم فکر کردم اگه بخواد کیف منو بزنه تو چه شرایطی این کار رو می کنه،کیفمو محکم چسبیدم و تو ذهنم حساب کردم که کیفم چقدر می ارزه، با یه حساب سر انگشتی دستم اومد که حدودا هشتصد هزار تو من می ارزه!! به خودم اومدم و دنده رو گذاشتم رو سه، گازشم گرفتم دور موتور روی پنج هزار و ویژژژژژژژ...تند تند رفتم تا با خیال راحت رسیدم به خونه و افطار کردم...



ح.ا. باید سعی کنم استراتژیم واسه ماه رمضون مثل چپ دست باشه، یعنی هر روز که بیدار میشم واسه سحری،مثلا اولین روزیه که میخوام روزه بگیرم!! وگرنه عمرا به آخرش نمی کشم!!


ح.ا. دومین تجربه ی پشت رُل نشستنم امروز صبح بود!از یه ماشین دیگه سبقت گرفتم..چی؟ ماشین خریدم؟ نه بابا!! تازه دارم گواهینامه می گیرم!!! :))

ح.ا. خدایا ما که مخلصیم،نوکرتیم، بنده اتیم...تو خدایی قادری بزرگی میتونی همه ی اون کارایی رو انجام بدی که حتی به ذهن منم نمی رسه...تو می تونی معجزه کنی...

ح.ا. گفتم شاید شنیدن صدای من بتونه این وسط.... (چشمکککککککککککککککککککککککککککک)

ح.ا آبجی ستاره آدرس وبلاگتو تو کامنتات بذار دوستای وبلاگی سراغ آدرس وبتو از من می گیرن

حرفهای گل دختر در 21:6 |  +   • 

87/06/13

به زودی همه یه جا شروع میشه و یه جا تموم!! گل دختر دوستت دارم


با اجازتون دلم گرفته...خب دلیلش یه کم پیچیده است...و یه کم بی معنی، درست حالا...

دومین افطار ماه رمضون هم تموم شد.امروز سیزدهم شهریور بود و فردا چهاردهم...گفته بودم هفت و چهادره و بیست و چهل مقدس اند؟ خب پس به عبارتی فردا مقدسه، نه؟ باید صبر کرد و دید...ایشالله که هست ولی به نظرم وقتی خدا تو روزهامون باشه همشون مقدسن حالا بعضی روزا پر رنگ تره و خاص تر میشه... توکل به خدا... دوستای گلم (مخصوصا اونایی که همش بهشون گفتم میخوام یه چیزی بهتون بگم ولی هی موکول کردم به آینده ای نه چندان دور!) نگران نباشید، خدا با صابران است، مثل من شما هم یه کم صبر کنین، من اگه قراره چیزی به شما بگم و یه خبری بهتون بدم خب خودمم منتظرم دیگه!یعنی یه خبری هست که اول من می شنوم، با کمی فاصله ی زمانی (مثلا دو یا سه روز یا کمتر) به شما هم خواهم گفت ایشالله... ولی خدائیش تا همین حالا هم تلویحا (به قول امید!!) یه چیزایی گفتم، اگه کسی ریگ به کفشش باشه حتما تا حالا باید یه چیزایی می فهمید(چشمک)


میرم آرایشگاه، مدل رو انتخاب میکنم و میشینم رو صندلی، آرایشگر که یه زن خیلی خفن و خوفناکه شروع می کنه یه ردیف مو با شونه جدا میکنه و تو هوا قیچی می زنه، بدون اینکه تنظیم کنه و مرتب بزنه...ردیف دوم،سوم و... با خودم می رم تو رویای سالهای نه خیلی دور، اون موقع ها که وقتی میخواستن مو کوتاه کنن با چهل تا کلیپس موها رو دسته بندی می کردن و واسه کوتاه کردن مو کلی دقت به کار می بردن و هزار بار شونه می کردن که ببینن حتما موها صاف قیچی شده، فکر کنم یه ساعتی طول میکشید تا مو کوتاه کنن، اما حالا!! اون قدر الکی و شرتی موهامو کوتاه کرد که خدا میدونه!! فکر کنم یه ربع هم بیشتر طول نکشید!!!... از آرایشگاه اومدم بیرون...کلی سبک شده بود، هم موهای سرم هم کیف پولم!!!






ح.ا. اینجا چه خبره؟ می بینم که سمیرا و ستاره دارن بر علیه من کامنت می ذارن و...آبجی بابت سمیرا بهت یه نصیحت میکنم، به قول معروف : پسر نوح(منظورم تویی ستاره) با بدان (منظورم سمیراست) بنشست ،،، خاندان نبوتش گم شد!!! حال جفتتونو می کنم تو شیشه!! بذار آخر ماه رمضون بشه!!!!

ح.ا. عجب زبانی خوندم من تو این تابستون!! جون خودم!!
حرفهای گل دختر در 21:36 |  +   • 

87/06/12

گل دختر فرهنگ سازی میکند...

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
 مانیم که جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
 هر پسین
 این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
 نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
 ای راز
 ای رمز
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین
...




ح.ا. سحر اولین روز ماه مبارک رمضان هم گذشت..ولی عجب سحری بود..عجب...



ح.ا. یادته واست نوشته بودم از وقتی فرمون دوچرخه رو ول کردم و خوردم زمین دیگه ترسیدم این کارو نکردم؟ دیشب ترسم ریخته بود...فرمون دوچرخه رو ول کردم، وبدون فرمون دوچرخه رو کنترل کردم.عجب حالی داد...

ح.ا. وقتی اشتها ندارم و معده ام خالیه،وقتی ضربان قلبم روی هزاره و فکرم مشغوله مشغوله...این یعنی استرس دارم...بی خودی یا باخودی شو نمی دونم...

ح.ا بیائید اول ماه رمضونی از این گل دختر یه یادگاری داشته باشید: هرکی بهتون گفت التماس دعا نگید محتاجیم به دعا!! بگید ایشالله حاجت روا باشی.بعدش اگه خواستین بگید ماهم التماس دعای خیر داریم ازتون.بذارید این فرهنگ قشنگ جا بیوفته! چه معنی داره یکی ازمون یه درخواستی میکنه ما هم زود درخواست کنیم؟ هوم؟



بین خودمون بمونه
حرفهای گل دختر در 12:3 |  +   • 

87/06/11

قورباغه ات را قورت بده ای گل دختر...بدبخت میشیا!!


تو زندگیم یه لحظه هایی بوده که دلم میخواسته تنهایی درکشون کنم. بهشون فکر کنم.تنهای تنها.برای اینکه اون لحظه ها کاملا تو ذهنم ساخته بشن و همیشه به یادشون باشم. حالا هم میتونستن تلخ باشن هم شیرین. هم زاده ی احساسات غم بار هم احساسات شادی آور...اون لحظه ها تنها چیزی که میتونسته بهم کمک کنه واسه درک احساسی که دارم تجربه اش می کنم،راه رفتن تو خیابون های شلوغ تهرانه.چه روز یا چه شب..دلم میخواسته فقط راه برم و فکر کنم و وبلاگ ذهنم رو به روز کنم.و به اون حس فکر کنم و با سلول سلول وجودم درکش کنم.خیلی برام شیرینه این کار.اون لحظه دلم نمی خواد با کسی در موردش صحبت کنم.هیچ کس...می خوام اون حس مال خودم باشه.گو اینکه ممکنه کسی هم باشه کنارم که در همون لحظه مثل من داره تجربه اش میکنه ولی خب میخوام تنهایی با حسم تنها باشم. دیشبم همین جوری بود.شب بود و دلم می خواست پیاده برم خونه تو راه فکر کنم و حسی رو که داشتم بهش فکر کنم. این کارو کردم وخیلی هم لذت بردم...بعد از مدتها...




گودر مال زمان بیکاریه ولی این موضوع در مورد من صدق نمی کنه. میام سرکار...سومین روزیه که میزم از حجم بالای نامه و چک و حواله و سند داره می ترکه.اما عین خیالم نیست چون امروز ساعت 9 اومدم سر کار!! اول گودرمو نگاه کردم مهماش رو خوندم بعدشم دارم مخ میزنم و وبلاگمو به روز میکنم و جواب کامنتای مخفی و غیر مخفی رو میدم و هنوزم سراغ کارم نرفتم!به شدت فکر مشغوله...جمع نمیشه.حوصله ی کارامو ندارم ولی باید انجامشون بدم.این جور وقتا یاد "قورباغه ای می افتم که باید قورت(یا غورت) بدم" خدا پدر این بریان تریسی رو بیامرزه که اگه نبود من بد جوری تو مرداب کارهای نکرده ام می موندم!


خدای خوبم.مهربون تر از مهربونترینم ما خیلی مخلصیما! شرمنده تر از من تو درگاهت کسی هست؟ میش همینجوری ستارالعیوب بمونی؟ میشه همینجوری پشت پناهم بمونی؟ میشه همینجوری کنارم باهام راه بیای؟ میشه هیچ وقت تنهام نذاری؟ من از تنهایی و بدون تو بودن می ترسم. خیلی می ترسم روزی از خواب بیدار شم و تو نباشی واسه من...قول بده باشی و بذاری باشه...





ح.ا. هیچکی مثل ما نفهمید...

ح.ا. فکر میکردم اگه وبلاگ جدید بزنم دیگه مثل اینجا دوستش نخواهم داشت ولی هر وقت اونجا رو میخونم میبینم که نه...دوستش دارم ومیدونم خیلی دلنشین تر ازاینجا خواهد شد...

ح.ا. آبجی سمیرا خانوم دیشب بهت قول دادم اینجا اعلام کنم که...ولی احترام بزرگتریتو نگه میدارم(چشمک)
حرفهای گل دختر در 10:48 |  +   • 

87/06/10

دوستی نیز گلی است همچو نیلوفر و یاس...

کاش میشد برات نامه بنویسم، با اینکه خونه مامانت اینا دوتا کوچه پائینتر از خونه ی ماست و بعضی وقتا داداش کوچیکتو میبنم و حتی اون پسره ممد طبا هم که به احتمال قریب به یقین شوهرته رو هم چندباری دیدم اما هیچ وقت دلم نخواست ازشون حالتو بپرسم چون روم نمیشد. آخرین باری که دیدمت لباست شبیه تازه عروسا بود.باهمون ممد طبا داشتین از خونه ی اونا می رفتین خونه مامانت اینا.تو هم منو دیدی اما مثل من به روی خودت نیوردی.کاش به اون دلیل مضحک دوستیمون به هم نمی خورد.کاش من زود از اون تهمتی که زدی قهر نمی کردم و بهت ثابت می کردم اونی که خونتون مزاحم تلفنی شد من نبودم بلکه  اون مهدی الاغ بود یا اون ابوالفضل که هنوزم بعضی وقتا میبینمش و دلم می خواد یه کف گرگی برم تو صورتش! حالا درسته همون لحظه که مزاحم تلفنی داشتین تلفن خونه ما اشغال بود ولی تو هم نباید زودی به من شک می کردی و زودی شکت به یقین تبدیل می شد.
چند وقت پیش به ذهنم اومدی.بعضی وقتا یادت میکنم.حتی این چند وقته یه بار خوابت رو هم دیدم.خواب دیدم با بچه ات بودی.فکر کنم دختر بود. باهم حال و احوال کردیم.انگار نه انگار که هشت ساله که باهم قهریم! دلم میخواست ازت یه خبری بگیرم. اینکه حالت خوبه؟ شوهرت خوبه؟ (آخه چندبار که دیدمش انقدر به نظرم لاغر ونحیف اومد که احساس کردم معتاده!) سالمی؟ دلت شاد هست؟ الهام دوست عزیز دوران خوش راهنمائی ام، این روزها فقط به این فکر میکنم که سعی کنم دلم شاد باشه....امیدوارم تو هم دلت شاد باشه.این آرزوی قلبی منه...




ح.ا. ایها الناس! من پاهام بدجوری درد میکنه!

ح.ا "میم" جمالتو... عدد هفت هم به اعداد 14، بیست و 40 اضافه شد...اینا مقدس اند...

ح.ا. دوستان عزیزم شب اول ماه رمضان التماس دعای خیر ازتون دارم.سر سفره منو فراموش نکنین.ایشالله همتون حاجت روا باشید و امسال براتون از گذشته پربرکت تر باشه....

ح.ا. به دوستیمون قسم، اگه شک کرده باشی من(به عبارتی ما) میدونم و تو!!
بین خودمون بمونه
حرفهای گل دختر در 9:43 |  +   • 

87/06/09

آیا واقعا هر عشق ورزیدنی همکاری با خداست؟

تعطیلات تموم شد.امروز اومدم سرکار و کلی نامه و حواله و چک روی میزم سبز شده بودن...کارهای انبار شده ی روزهایی که نیومدم سر کار و روزهایی که اومدم و کاری نکردم.الان هم خیلی تمایل به کار نداشتم بیشتر دلم میخواست مخی چیزی باشه بزنمش ولی خب دوست آدم که حوصله اش سرجاش نباشه، واز دست تو هم کاری برنیاد، مجبوری ساکت باشی تا این حوصله سرجاش بیاد و مخشو بزنی...البته من به اندازه ی کمی از سمج بودنم استفاده کردم و ازش حرف کشیدم ولی بیشتر از این نمیشد...

دیروز عصر دوتاپروانه دیدم که داشتن عشق بازی میکردن..به قول عوام "چیک تو چیک" هم پرواز میکردن و خوش بودن. یه چیزی به ذهنم رسید، یکی اینکه خیلی باحاله، واسه پروانه ها سخت بود که هم پرواز کنن هم باهم به فریضه ی زیبای عشق بازی مشغول باشن، یه چیزی دیگه که برام خیلی عجیب بود این بود که هر دوشون عین هم بودن،(طرح روی بالهاشون رو می گم) به نظرم رسید انگار اینکه آدما می گن زن و شوهر باید هم کفو باشن، هم سطح هم باشن و هم دل، تو دنیای پروانه ها هم مصداق داره...(تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل)


بعد از تجربه ی دوشب دوچرخه سواری در شب های تهران:
1. ساق پام بدجوری درد میکنه، نمیدونم اثر دوندگی با سرعت هشتادهزارتا درثانیه است یا همون دوچرخه؟(البته شُش هام هم درد میکنه)
2. تهران پر از چاله چوله هایی است که راننده های ماشین نمی فهمن ولی دوچرخه رو کله پا میکنه! ای ق*الیباف خدا بگم لعنت کنه تو رو یا الف نون رو؟ یا کی رو؟ خودت بگو!!!
3. مریم جون اگه چرخ ها رو خواستی بهت قرض میدم، خدائیش کلی صفا داره، شبا دوچرخه سواری... حالا بیا ببر بعدا بهت می گم عوضش بهم چی بدی ;)



ح.ا. تازه می فهمم "فلنگ" رو بستن یعنی چی...یعنی درکش کردم که میگما

ح.ا. اینم کاردستی همکارم واسه روز کارمند.رو میز همه ی بچه ها گذاشته. قبلا درموردش نوشته بودم تو وبلاگ.لینکشم گذاشتم.

ح.ا. من یه سابقه دار حرفه ای-ام که پلیس دربه در دنبالمه

ح.ا. هیچ رقمه حس کار کردن ندارم..هیچ رقمه!

حرفهای گل دختر در 12:26 |  +   •