87/01/31
تعادل روحی
بچه ها: ای بابا! (توام با چشم غره!) آره.بگو بیاد
مریم: گل دختر پسر خوبیه ها! چرا نه؟
گل دختر بابا نمی خوام!
ح.ا. تعادل روحی که میگن همینه دیگه! ندارم. قفل کردم. کلیدش تو گنجه است. گنجه هم تو مرداب پیش سوسماره. من تعطیلم بابا ولم کنین!
87/01/31
سری داستانهای دو دقیقه ای پائولو کوئلیو
ناگهان به یاد اسکناسی می افتد که دیروز در خیابان پیدا کرده.بین ان اسکناس و حوادثی که آن روز صبح بر سرش آمده رابطه غریبی می بیند.
- که می داند؟ شاید این پول را پیش از کسی یافتم که بنا بود پیدایش کند! شاید این اسکناس را از سر راه کسی برداشته ام که واقعا به آن نیاز داشته.که میداند؟ شاید در آن چه پیشاپیش رقم خورده دخالت کرده ام! احساس میکند باید از شر این اسکناس راحت بشود. ودر همان لحظه چشمش به گدایی می افتد که در پیاده رو نشسته.بیدرنگ اسکناس را به او می دهد و ااحساس میکند میان پدیده ها تعادلی برقرار کرده است.
گدا میگوید: یک لحظه صبر کنید.من دنبال صدقه نیستم.من یک شاعرم و می خواهم در ازای این پول شعری برایتان بخوانم.
سرگردان میگوید: خوب پس کوتاه باشد.من عجله دارم
گدا میگوید:
" اگر هنوز زنده ای به خاطر آن است که هنوز به آنجا که باید باشی نرسیده ای"
ح.ا. یه جانماز سبز که سوغاتی مکه است...خواستم بگم هنوز دارمش . دارم روش نماز میخونم. همین!
87/01/30
همین جوری !!!!
"جبران خلیل جبران"
عشق ورزی گرانبهاترین هدیه ی خداوند به آدمی است.چرا که وقتی این رحمت به کسی هدیه شد هرگز از او بازستانده نمی شود.

87/01/28
هر یک ساعت یک ثانیه
خودمو میبینم ،
: خودمو میشنوم
: خودمو فکر میکنم
: تا هستم جهان ارثیه ی بابامه
: سلاماش، همه ی عشقاش، همه ی درداش، تنهاییاش
: وقتیم نبودم
: مال شما
: اگه دوست داری با من ببین
: یا بذار باهات ببینم
: با من بگو ، یا بذار با تو بگم
: سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ، تنهاییامونو
حسین پناهی
ح.ا. هی میخوام هیچی نگم اما نمیشه.خواستم تا 7اردیبهشت سکوت کنم. یادت نیست می دونم. شاید اگه بگم کرج، چیتگر، انگشتر....یه چیزایی یادت بیاد. هرچند اینجا قرار نیست از این حرفا بزنم ولی به قول شاعر
یار عاشق سوز ما ترک دلازاری کند
برگذرگاهش فرو افتادم از بی طاقتی
اشک لرزان کی تواند خویشتن داری کند؟
ولی نه! اینم نمی گم.می گم:
من چه سبزم امروز
وچه اندازه تنم هشیار است
ح.ا. چند روزه به این فکر میکنم تو زندگی چی از همه ارزشش بیشتره؟ اونقدر فکر تو فکر شدم که امروز به این نتیجه رسیدم:
هیچ جوونی این دوره وزمونه از نصیحت دیگران پیروی نمیکنه.همه اونقدر کله شق هستن که می گن خودمون باید راه رو بریم... اما من وتو...من و تو به نصیحت اطرافیانمون گوش کردیم. این شد که راهمون جدا شد...راهی که به خون جیگرم وصلش کردم. واسش زحمت کشیدم. صبر کردم. امید دوختم. دعا کردم. حالا تو اون جایی ومن اینجا.چقدر دور شدیم در عرض همش چند روز.....
هر چی بود گذشته اما مطمئن باش نه اونا دلسوز تو بودن...نه اینا دلسوز من...
در دورن من نجست اسرار من
87/01/27
قوانین این بازی عبارتند از:
1- عبارت ششکلمهای را در وبلاگ خود پست کنید.
(به چند سطر پایینتر مراجعه فرمایید)
2- به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید.
(لینک فرمودم)
3- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید.
4- به وبلاگهای دعوتشده اطلاع دهید و برای آنها دعوتنامهای بفرستید.
(دعوتیدیم)
خوبه چون قهرا زودی آشتی می شه
87/01/26
بدون شرح
متولدين بهمن: آن گروه از متولدين اين ماه که بدلايلي با گروهي از نزديکان دچار اختلاف عقيده و نظر و کدورت هايي شده اند بهتر است در حل آن بکوشند فضاي صلح آميزي در اطراف خود پديد آورند، چون خيليها از اين جدايي ها و اختلافات به نفع خود بهره ميگيرند.
متولدين خرداد: در زمينه بعضي اختلاف نظرها و يا زمزمه جدايي ها در ميان سي در صد از متاهلين بايد توصيه نمود عاقل باشيد و محتاط متولدين اين ماه اغلب شان وقتي مسئوليتي را مي پذيرند تا پايان ميروند و حتي دست به اقدامات فداکارانه اي ميزنند تا سربلند باشند و همين سبب شده ميان خانم ها و حتي آقايان اين ماه مديران خوب و فعال و معروفي باشند .
87/01/25
وقتی گوش شنوا نیست حرف تازه ای ندارم
پارسال ازدواج تو ایران رشد 7% داشته.....خب این خیلی خوبه.لازمه در این جا لعنت بفرستم بر کسانی که سنگ لای چرخ زندگی مردم می کنند(چوب دیگه جواب نمیده!! )
رفته بودم اینجا
تستشو زدم با احساسات چند وقت پیش، امتیازم 90 شد!!! خدا به دادم برسه.....خدایا کجایی؟
امروز که داشتم میومدم هم هوا خوب بود. هم آسمون قشنگ بود.هم زندگی شیرین....پس یعنی حالم خوبه.خدا رو شکر...
آره خدا رو شکر...خدای خوبم..خدائی که هرچی از مهربونیت بگم بازم کم گفتم.کمک کن که کسی باشم که تو میخوای.
امروز میخوام یه کم تبلیغ کنم.آدرس سایت یکی از آشنایان رو می گذارم براتون.یه فروم هست که مدیرش سروش جان هستن.هم جائی برای تعاملات تخصصی در بسیاری از زمینه ها وهم جایی برای گپ و گفت های خودمانی.
که اخیرا گروهی هم تو یاهو راه اندازی کردن به اسم همین فروم یعنی:
http://www.biertijd.com/mediaplayer/?itemid=6500
87/01/24
یه اتاق خالی
نفست شدم.....دم...بازدم....دم...بازدم.....بازدم....بازدم......
خدا دستهای خالی هیچ کسی رو خالی بر نمی گردونه.صدای گریه ها و خواسته های همه رو می شنوه. موضوع اینه که باید صبر داشته باشی. اگه اعتماد داشته باشی صبر خودش میاد.خدا شبا معجزه میکنه. یعنی خیلی وقته فقط شبا معجزه میکنه.چون ما خوابیم.شب که می خوای بخوابی سینه ات تنگه.نفست از غصه بالا نمیاد اما فردا صبح....پس معجزه است دیگه...
هرکی میخواد نصیحت کنه فقط گوش میدم.اما هیچ وقت نمیگم تمام حرفایی که می زنی رو من فوت آبم. همه چیو میدونم. این کوله بار روی دوشم داره سنگینی میکنه.
انیشتین می گه دوچیز محدودیت نداره، جهان وحماقت های بشر.البته در مورد اولی هنوز مطمئن نیستم!
ح.ا. آشپزخونه با یه چراغ پیچی....شنیستل سه سوته
ح.ا. نگاه های من وحرفهای ممتد تو و فکرهای من که هیچ وقت نپرسیدیشون
ح.ا. چهارخونه ی سفید وصورتی
ح.ا. اونقدر حضور بود که غیبت لازم شد.اونقدر غبیت بود که حضور نیازمند....
ح.ا. دیگه نه...می بینم نه....نه! می بینم!
ح.ا. علاقه مندانی که سخت منتظر بودن تا اسم اون مکتب یادم بیاد: اسم مکتب "کنش متقابل نمادین" و رهبرش "هربرت بلومر" هست. دوتا لینک هم میذارم اگه دوست داشتین:
http://www.sciencecenter.ir/index.php?newsid=511
http://www.bashgah.net/pages-16576.html
87/01/22
واسه موندن نمی مونه یه بهونه
سر بچه ها رو با کلیپ هایی که تو گوشیم بود سرگرم کردم تا هیچی نگم.چون می دونستم به گریه من ختم میشه. یه بار دو بار..سه بار...اما دفعه چهارم مهشید اومد کنارم نشست و گفت : بالاخره میگی از امیر چه خبر یا نیشگونت بگیرم؟ بهش گفتم عزیزم سخت نگیر انقدر .....خبری ازش ندارم...گفت که چی؟منم توضیح دادم....
خوشبختانه به اون چیزی که فکر میکردم ختم نشد....
ح.ا. الناز میگه عزیزم صبر کن.خدا دوستت داره.
ح.ا. مامانت خیلی چیزا یادت داده بود....
ح.ا. اگه یه سایت پیدا کنم که نامحدود و رایگان بشه توش آهنگ آپلود کرد بهتون می گم چی گوش می دم.
ح.ا. خدا میگه:لا یکلف الله نفسا الا وسعها٬ پس یعنی من می تونم.
ح.ا. این لینک فقط جنبه مزاح داره.واسه اینه که بدونین خنده جزء واجبات زندگیه http://www.lady.mex.vg/
خیلی حرفا داشتم اما یادم رفته....
87/01/21
مهم تصمیمیه که می گیری
انسان با وجود تمام شرایط وتمام تاثیراتی که از جامعه و طبیعت اطرافش میگیره، در آخر مهم اون تصمیمیه که می گیره. یعنی هر تصمیمی می گیره، باید جوابگو باشه.حالا این تصمیم تو هر شرایطی که باشه. اگه خوب باشه تصمیمش، نتیجه خوب میبینه واگه بد باشه نتیجه بد.(جزوه ننوشتم الانم هر چی فکر میکنم یادم نمیاد اسم مکتب ورهبرش چی بوده.حالا می پرسم بهتون میگم)
خلاصه اینکه برای اثبات حرفش به فیلمی اشاره کرد که سال 1997ساخته شده. خوشبختانه من دیدمش. استاد گفت این فیلم بیشتر به تبعیت از همین مکتب ساخته شده. تو فیلم زن که مرد زندگیشو خیلی دوست داره توی یه روز که باد شدیدی می وزیده اتفاقی براش می افته و به شوهرش خیانت میکنه. با اینکه اصلا دلش نمیخواسته و همیشه از کارش ناراضی بوده اما یه چیزی اونو وادار میکرد که این کارو انجام بده. خلاصه اینکه بعد از مدتها خیانت، شوهرش اون مرد رو می کشه و اتفاقات زیادی می افته.نکته جالب فیلم دقیقا ، دقیقه ی آخرشه.اینکه توی یک سکانس نشون می ده که اون روز که باد شدید می وزید یه تاکسی برای خانم نگه داشت" اول فیلم خانم به راننده گفت برو اما تو سکانس آخر که یه فلاش بک بود نشون داد که اگه خانم تصمیم می گرفت که سوار ماشین بشه هیچ وقت همچین اتفاقهایی نمی افتاد.
دقیقا بعد از اینکه استاد جمله اش رو تموم کرد همه سکوت کردن. انگار همه داشتن به تصمیم هایی که گرفتن فکر میکردن.
اونجا بود که از خودم خوشم اومد چون منم مثل استاد فقط از آخر فیلم خوشم اومد و لذت بردم.
ح.ا. درست حدس زدید اسم فیلم بی وفا بود
ح.ا. من چی؟ تصمیم من چی؟ تصمیم تو چی؟ بهش فکر کردی؟ جواب قبلیو ندادی هنوز! بقیه اش چی؟
87/01/21
من همونی ام که بودم
نمی خواستم ببینم دل سنگی
اما دیدم داشتی یواش یواش می رفتی
می خواستم خوش باشی توی زرنگی
هی می گفتم دل خوش فردا میمونم
واسه موندن تو بودی تنها بهمونم
هی میگفتم به خودم همش خیاله
اما این حرفا یه شوخیه می دونم
توچشات برقی نبود مثل گذشته
تازه فهمیدم از این حرفا گذشته
من همونی ام که بودم تو داری عوض میشی
_کاش منم می شدم زهیرت.مشکل اینه اصلا نمی دونی زهیر چیه. اما دلم نمیخواد داستان ما هم مثل زهیر کوئلیو اون جوری تموم بشه. اصلا واسه کی مهمه که داستان ما چجوری تموم میشه؟ به خدا هیچ کس! همه اونایی که اطرافت هستن و مختو می شورن و همه اونایی که اطراف من هستن و حرف می زنن، خیلی باشه 2سال یا 3سال رو حرفشون هستن. اما بقیه اش چی؟
ح.ا. آبجیم می گه اگه میخوای گلدون باشی واسه یه گل، گلدون گلی باش که اگه رشد کرد و به اون بالاها رسید یادش باشه ریشه اش کجاست.
ح.ا. تو فقط همین سوالو جواب بده: بقیه اش چی؟
ح.ا. حیف شد. خیلی حیف شد..خیلی خیلی
87/01/20
اس ام اس و زنگ و ایمیل و چت تعطیل.کامنت هم تعطیل!!!!
اما غافلی گل دختر! فکر میکنی هر چی تو میگی همون درسته؟ نه خیر عزیزم! اشتب می کنی.خدا اون بالاست.به همه چی احاطه داره و بهتر از تو میدونه چی درسته و چی خوب. و مطمئن باش همه چی واسه خوب از آب در میاد. البته اگه صبر کنی.
آخ که چی بگم؟
شماها نمیخواد فکرشو بکنین. زندگی هنوزم قشنگه.اینو دو روز پیش هم گفتم.درسته برای من قشنگ نیست اما برای عاشقا که هست!
راستی اینم میخواستم بگم که تازه میفهمم شما چجوری دنیا رو میبینید.شماهایی که دیگه عشقی واسه ستایش تو زندگی ندارید.
آخ عجب دنیاییه
آخ آخ آخ....چه قولایی.... چه قرارایی....چه لحظه های ناب و شیرینی....همش رفت
چی بگم؟ اصلا نفهمیدم چی شد؟

87/01/20
چنانم در دلی حاضر که جان در جسم وخون در رگ فراموشم نه ای وقتی که دیگر وقت یاد آیی
باغها را بشکفان وکشت ها را تازه کن
سرو وسوسن را همی گوید:زبان را برگشا
سنبله با لاله می گوید وفا را تازه کن
ح.ا. زیباترین کلام،کلام درخت است که در همه عمر هیچ نمی گوید و بر پای ایستاده است و دستانش دهنده اند، بارورند
ح.ا. چه کنم؟
87/01/19
تکراریه اجباریه
لیلی قصه راه پرخون را می نوشت.راه بود ولیلی می رفت. مجنون نبود.
دنیا ولی پر ازنام مجنون بود
لیلی تنها بود.لیلی همیشه تنهاست.
قصه نبود.معرکه بود.میدان بود.بازی چوگان وگوی
چوگان نبود.گوی بود.لیلی گوی میدان بود.بی چوگان.مجنون نبود.
لیلی زخم برمیداشت.اما شمشیر را نمی دید.شمشیر زن را نیز
حریفی نبود.لیل تنها می باخت.زیرا که قصه،قصه باختن بود.
مجنون کلمه بود.ناپیدا وگم.قصه عشق اما همه از مجنون بود.
مجنون نبود.
لیلی قصه اش را می نوشت.
87/01/19
آهای غریبه
آهای غریبه که آهنگ ماه من
رو دوست داری وگوش میدی/
اینارو هم گوش بده
- به جون تو
_ حرف اضافه: پلکهام خسته شده میخوام ببندمشون. از جلو چشمام برو مگه کار نداری؟
_ ح.ا. کامنت دونی رو بستم. ببخشید امیدوارم کسی ناراحت نشه!
_ آی دی جی میل هم یکی از دوستان زحمت کشید پسش داد بهم.
_ فکر کنم زندگی بدون عشق همچنان زیبا باشه.شاید برای من نه اما برای بقیه آره
_ روز پر از هیاهوست.پر از غوغا پر از فراموشی.شب که میخوای بخوابی تازه یادت می افته که چی شده!
87/01/18
باز می لرزد دلم قلبم
نکند که نامردکی بشکندشان
به رسم عاشق کشی الان تنها جای شکوه است
اما سنت شکنی هم خود عالمی دارد
خدایا به خاطر هرچه که میگیری شکر
که با وجودم به تو ایمان دارم
87/01/17
به همین سادگی
اون وقته که صدات میکنه تا فقط....
آخرش نفهمیدم صدا کرد طاهره...که چی بشه؟ که از چی مطمئن بشه؟ یعنی براش مهم بود؟ یعنی دوستش داره؟ اصلا دوست داشتنو تو چی میبینه؟ چرا سعی نمیکنه یه کم بیشتر وقت بذاره؟
از تمام اونایی که نفهمیدن من چی میگم، اگه جنس مذکرید که هیچ وقت نمی فهمید(توهین نباشه)
اگه مونثید لطفا یه سر بزنید سینما و فیلم "به همین سادگی" رو ببینید اون وقت همه چی دستگیرتون میشه.همه چی!
آخرش نفهمیدم امیر دوستش داشت؟ پس چرا درکش نمی کرد؟
87/01/17
دنیای صفر و یک
به اسم ایرانی چندتا روم بود که باهم دوست میشدن پایه همیشگی توی روم بودن و بعد از یه مدتی هم یه جایی قرار میذاشتن و همدیگرو میدیدن.مطمئنم تمام اونا هیجان زیادی داشتن که کسایی رو ببینن که مدتها با عقاید وافکارشون آشنا بودن.دنیای مجازی تفاوتش همینه .تو اول با افکار مقابلت آشنا میشی بعدش ظاهرش رو میبینی/
البته اون افکاری که اون طرف تو نت بروز می ده ممکنه دقیقا ذات وجودیش باشه و یا ممکنه چیزی باشه که همیشه دوست داشته اونجوری باشه اما واقعا نیست. خیلی از این ملاقتها ادامه دار میشده اما خیلی ها به خاطر اینکه باطنی که تو نت نشون دادن دروغی بوده، بعد از بار اول به کلی رابطه قطع میشده و....
خدائیش هیجان و استرسی که داره خیلی زیاده اما خیلی جالبه. جالبتر اینه که وقتی اونا رو میبینی احساس خوبی بهت دست میده ودوست داری دوستشون باشی و این دوستی رو ادامه بدی.
به زودی یه دستی به سر این وبلاگ میکشم. راستی کسی هست بتونه جی میل هک کنه؟ من بهش احتیاج دارم ممنون می شم کسی کمک کنه
87/01/15
عشقم دوستت دارم خیلی خیلی
در رویا پذیرایت باشم. ببینمت٬ببویمت٬ ببوسمت
در آغوشت بگیرم و از عشق سرشار شویم
آروم می شم
حتی اگر فقط یک رویاست
دوست داشتن که رویا نمی شناسد
کافیه چشمامو ببندم
احساسم به کمک می آید و به قولی:
بوی پیرهنت که میاد
لحظه ی دیدنه
و به قول دوستم:
دلتنگی واسه عاشقا مثل نفس می مونه که اگه نباشه...
دلتنگتم.دلتنگ نگاهت.دلتنگ حضورت....
کجای؟ که مهم نیست که هر جا که باشی مال منی...
فقط و فقط![]()
87/01/14
لینک زیر رو دوستم بهم داد:
هدیه جشن سینمای ایران در نوروز۸۷
http://www.cinemaema.com/images/Picture/film/eyiran.swf
صبر کنید لود بشه وحتما ببینید ولذت ببرید![]()
87/01/11
چهل سال بعد
این دعا و آرزوی منه، که باهم از این دنیا بریم.آرزویی که هیچ وقت از بین نمی ره و تا همیشه تو قلب هر زنی که همسرشو دوست داره باقی میی مونه.آروزیی که تا ابد به اسم منه.به اسم حوا!
اما اگه باید یکی از ما زودتر بره دعا میکنم که اون من باشم.چون اون قدرتمنده و من ضعیف.وجود من برای اون به اندازه وجود اون برای من ضروری نیست.زندگی بدون اون دیگه معنی نداره و نمی شه تحملش کرد. این دعا هم تا نسل من باقیه،جاودانیه و از زبون تموم اونا که همسرشونو دوست دارن تکرار میشه. من اولین همسر دنیام و تو آخرین همسر دنیا دوباره تکرار می شم.
پس از حوا
آدم
هر جا که اوبود بهشت بود!
پایان
87/01/10
خاطرات آدم حوا (مارک تواین)
حوا
آدم اومد
- خب چی شد؟
آدم : هنوز خوابه
- به اندازه کافی خوابیده باید به کارای باغش برسه، بیدارش کن!
- سعی کردم اما نشد.
- پس معلومه خیلی خسته اس.بذار بخوابه
- فکر میکنم به خاطر زخمشه که اینقدر خوابش طولانی شده.
- گفتم : شاید! پس بذاریم بخوابه.حتما خواب خوبش میکنه.
- صبح زود بود که پیداش کردیم.تمام روز آروم به پشت خوابیده بود و حرکت نمیکرد. این نشون می داد بیچاره چقدر خسته اس.اون فرزند دوم ماست. هابیل ما! خیلی مهربونه و سخت کار میکنه با طلوع آفتاب بیدار میشه و تا شب مشغول کاره.حالا خیلی خسته شده.باید بهش بگم دیگه کمتر به خودش فشار بیاره.اون همیشه به حرفم گوش میده و هر کاری ازش بخوام انجام میده.
همان شب
تمام روز رو خوابید. منم همش نزدیکش بودم. براش غذا درست می کردم و غذا رو گرم نگه می داشتم تا بیدار شه و اونو بخوره. به چهره ی زیباش نگاه می کردم و به خاطر اون خواب آروم خدا رو شکر می کردم.و اون هنوز خواب بود.با چشمای باز!! چیز عجیبی که باعث شد اولش فکر کنم بیداره.اما این طور نبود. چون من حرف می زدم و اون جواب نمی داد.همیشه وقتی حرف می زنم جوابمو می ده.قابیل اخلاق عجیبی داره و با من حرف نمی زنه اما هابیل این وری نیست.تمام شب رو کنارش نشستم تا اگه بیدار شد و گرسنه اش بود بهش غذا بدم.صورتش خیلی سفید بود، مثل زمان نوزادیش......سفید و دوست داشتنی.
چهره اش منو به عمق سالهای دور برد برد و تو رویاها غرق شدم و ساعتها اشک ریختم. یه دفعه به خودم اومدم و فکر کردم تکون خورد، گونه اش رو بوسیدم تا بیدارش کنم، اما بیدار نشد.گونه ش سرد بود. اونو با لحافای پشمی پوشوندم اما هنوز سرد بود.لحافای بیشتری آوردم. آدم اومد و گفت اون هنوز گرم نشده. نمی فهمم چرا؟!!!!
نمی تونیم بیدارش کنیم.تو بغلم می گیرمش و از میون پرده ی اشکام چشماشو نگاه میکنم.التماس میکنم فقط یک کلمه حرف بزنه اما اون جواب نمی ده.آیا این همون خواب طولانیه؟ آیا این مرگه؟ یعنی اون دیگه هیچ وقت بیدار نمی شه؟
یک هفته بعد
فرشته های خشمگین با شمشیرهای آتشینشون ما رو از باغ بیرون کردن! مگه ما چه کاری کرده بودیم؟ما که قصد بدی نداشتیم! نادون بودیم و همون کاری رو کردیم که ممکنه هر بچه ای اناجام بده.نمی تونستیم بفهمیم سرپیچی از فرمان اشتباهه،واسه اینکه کلمه ها برامون عجیب بودن و نمی تونستیم معنیشونو بفهمیم.نمی تونستیم خوبی رو از بدی تشخیص بدیم.چه طوری بدون داشتن قوه ی تشخیص خوب و بد ممکن بود. ای کاش اول به ما این قدرت داده می شد! این طوری عادلانه تر بود و اگه نافرمانی میکردیم سزاوار سرزنش بودیم ( والا ما که این قوه رو داریم هم خیلی گلی به سرنزدیم !!) اما به ما که بچه های نادونی بودیم کلماتی رو گفتند که نمی فهمیدیم و ما رو به خاطر این که طبق اونچه گفته بودن عمل نکردیم مجازات کردند.چطوری میشه اینو توجیه کرد؟اون موقع ما حتی به اندازه ی این بچه چهارساله هم نمی دونستیم.اگه الان بهش بگم: اگر بر این تکه نان دست یازی عذابی الیم برتو مقدر می داریم.آنچنان بپاید که تا زوال جسمت نیز سر نیاید. و اون نون رو برداره وبه من لبخند بزنه بدون اینکه قصد بدی داشته باشه فقط به خاطر نفهمیدن اون کلمات عجیب باید از سادگیش استفاده کنم و با دست مادرانه ای که بهش اعتماد کرده بزنمش؟ قضاوتو به عهده ی کسایی می ذارم که می دونن عشق مادرانه یعنی چی!
آدم میگه به خاطر مشکلاتی که داشتم عقلمو از دست دادم و دارم کفر می گم.من همینم که هستم.خودم که خودمو نیافریدم.
یک قسمت دیگه مونده J
87/01/04
خاطرات آدم و حوا (مارک تواین)
سال دوازدهم
الان نه تا بچه داریم.هابیل و قابیل بچه های خوبی هستند و از خواهرا وبرادراشون به خوبی مراقبت می کنند.چهارتای اول که از همه بزرگترن هر جا دلشون میخواد می رن ومی گردن و بعضی وقتها دوسه روزی ازشون خبری نمی شه.یه بار گلادیس رو گم کردن وبدون اون اومدن خونه. یادشون نمی اومد دقیقا کی وکجا اونو گم کردن! می گفتن جای خیلی دوری بوده اما نمی دونستن چقدر دور، به نظرشون جای جدیدی می اومده که پر از درختای توت بود. از اون میوه ها خوششون می آد و چندین ساعت مشغول گشتن ومیوه خوردن میشن.وقتی اماده ی رفتن به خونه میشن می فهمن که گلادیس رو گم کردن و هر چی صداش می کنن جوابشونو نمی ده.
نه فرداش و نه روزای بعد ازش خبری نشد.سه روز گذشته بود اون هنوز نیومده بود خونه.خیلی عجیب بود تا حالا همچین اتفاقی نیوفتاده بود.کنجکاو شده بودیم .آدم نظرش این بود که اگه تا فردا وپس فردا نیومد هابیل وقابیل رو بفرستیم دنبالش.همین کارو کردیم واونا بعد از سه روز پیداش کردن.ماجراهای زیادی رو از سر گذرونده بود.تو تاریکی شب اول تو روخونه افتاده بود و آب اونو تا فاصله ی خیلی دوری با خودش برده بود.تا بالاخره خودشو به یه تخته سنگ رسونده بود و بعدش مهمون یه خانواده ی کانگرو شده بود که ازش با مهمون نوازی پذیرایی کرده بودن. اونا دلشون واسه گلادیس می سوخته چون بدنش مویی واسه گرم موندن نداشته واسه همین وقتی می خوابیده اونو با برگ وخزه می پوشوندن تا از پوست ظریفش محافظت کنن. تو همچین وضعیتی خواب بوده که پسرا پیداش کردن. روزای اول دلش واسه خونه تنگ شده بوده اما بعدش عادت کرده بوده.
چند روز پیش هابیل یه شبدر چهار پر پیدا کرد.همه مون هیجان زده بودیم آدم نمی تونست چیزی رو که میدی باور کنه.این غیر ممکن بود اما واقعیت داشت...
آدم
۱۲سال بعد
بعد از این همه سال فهمیدم که اون اوایل در مورد حوا اشتباه می کردم زندگی کردن بیرون بهشت اما با اون خیلی بهتر از زندگی کردن بدون اما تو بهشته.اولش فکر میکردم خیلی حرف میزنه اما الان اگه اون صدا ساکت بشه و از زندگیم بره بیرون حسابی غمگین میشم.چقدر شیرین بود اندوهی که ما رو به هم نزدیک کرد و پاکی قلب و لطافت روح حوا رو به من نشون داد.(قابل توجه جنس قناص)
حوا
سال بیستم
یه شبانه روز که خوابیده. اون روز صبح اونو توی محرابش در حالی پیدا کردیمک که سر و صورتش پر خون بود.گفت که برادر بزرگترش اونو زده.بعد دیگه هیچی نگفت وخوابید.اونو تو بسترش خوابوندیم و خون رو شستیم وخوشحال بودیم که زخمش عمیق نیست و درد نداره.چون اگه درد داشت نمی تونست انقدر راحت بخوابه.
ادامه دارد هنوز![]()
87/01/02
خاطرات آدم و حوا (مارک تواین)
سه ماه بعد
شکار خیلی سخت وخسته کننده ای بود.اما به هیچ نتیجه ای نرسیدم.تو همین اوضاع و احوال حوا بدون اینکه از در خونه بیرون بره یکی دیگه از اون موجودات رو پیدا کرد!! از بس خوش شانسه. می دونم اگه صد سالم تموم جنگل رو بگردم نمی تونم یکی از اونا رو پیدا کنم.
روز بعد
این جدیده رو با اون اولی مقایسه کردم و دیدم کاملا معلومه از یه جنسن
می خواستم یکیشونو واسه کلکسیونم خشک کنم
اما معلوم نیست به چه دلیلی حوا با این کار مخالفه
.واسه همین از خیر این کار گذشتم.هرچند می دونم اشتباهه چون اگه در برن لطمه ی جبران ناپذیری به علم وارد میشه.
بزرگتره اهلی تر از گذشته شده و می تونه مثل یه طوطی بخنده و حرف بزنه.مطمئنم این کارا رو به خاطر زیاد گشتن با طوطی وداشتن قوه ی تقلید قوی یاد گرفته.دیگه خیلی عجیبه اگه معلوم بشه اون یه نوع طوطی جدیده.در عین حال خیلی هم عجیب نیست چون از روز اول که یه ماهی بود تا حالا به هر چیزی که فکرشو بشه کرد تبدیل شده.کوچیکه درست به زشتی اولای بزرگه است.رنگ و روش مثل اونه و سرش همونطوری بی مو! حوا هابیل صداش میکنه.
حوا
سال ششم
هابیل وقابیل یاد گرفتنو شروع کردن.الان دیگه قابیل میتونه مثل من اعداد رو جمع کنه یه کمی هم تفریق یاد گرفته .هابیل تو یاد گیری مثل برادرش نیست اما سمج و پی گیره که این می تونه کندیش رو جبران کنه.هابیل تو سه ساعت به اندازه یک ساعت قابیل یاد میگیره.اما واقعیت اینه که قابیل نصف این زمانو مشغول بازیگوشیه.واسه همین هابیل راه درازی رو درپیش داره اما به قول آدم: سروقت مقرر به مقصد می رسه. اون این طوری نتیجه گیری کرده که سماجت وسخت کوشی یه استعداده و تو لغت نامه اش سخت کوشی رو زیر عنوان استعداد طبقه بندی کرده.
آدم
سال دهم
اونا پسرن.اینو خیلی وقت پیش فهمیدیم.اومدنشون با اون اندازه کوچک و شکل نابالغ باعث گیج شدن ما شده بود.چون به این موضوع عادت نداشتیم.الان چندتا دختر هم داریم.هابیل پسر خوبیه اما بهتر بود قابیل همونطور خرس میموند![]()
87/01/01
بی تابم آن چنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
می خواهمت چنان که شب خسته خواب را
می جویمت چنان که لب تشنه آب را
محو تو ام چنان که ستاره به چشم شب
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آن چنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی، می آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
قیصر امین پور
