تبليغاتX
عشق ورزیدن یعنی همکاری باخدا

86/12/28

زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی




یک سال گذشت بدون اینکه ازش درست لذت ببرم. یعنی پشیمون نیستما.اصلا وقتی به روزهای 86 فکر میکنم. خیلی چیزا یادم میاد. روزهای خوب روزهای بد.... خدا رو شکر میکنم نه از سر ناچاری بلکه با تمام وجودم با تمام احساس خوبی که خدا بهم داده. خدای خوب و عزیزم تو ثابت کردی که تنها و تنها کسی هستی که تا آخرش باهام هستی. من تو این سالی که گذشت فهمیدم که خوبی تو این دنیا به هیچ کسی نیومده. هیچ کس. اما دلیلی بر این نیست که دیگه به کسی مهربونی نکنم فقط باید بدونم هیچ وقت به ازای خوبی از هیچ کس خوبی دریافت نخواهم کرد تا وقتی تو این دنیا هستم. شعار من تو سال دیگه اینه : این دنیا به خوباش وفا نکرده چه برسه به من که عادی هستم.

خدای خوبم به خاطر تمام مهربونیهات همدردی هات همدلی هات و تمام نعمتهایی که بهم دادی سپاسگزارتم. از صمیم قلبم.

باید و باید وباید سال دیگه که سال خودمم هست(سال موش) بهترین استفاده رو ببرم. قول میدم وسعی میکنم بهتر باشم.
دعا میکنم برای تک تک شماها که وقت میگذارید ومیاید اینجا. اسم نمی برم اما مطمئن باشین تک تک تون تو ذهنم هستین.
سال پربرکتی داشته باشید بدون دغدغه بدون آشوب بدون دلهره همیشه خدا پناه و یاورتون باشه امیدوارم شاد باشید و خوشحال


شاید به جز خاطرات آدم و حوا چیز دیگه ای ننویسم.


حرفهای گل دختر در 10:29 |  +   • 

86/12/27

خاطرات آدم وحوا(مارک تواین)


حوا

سه شنبه:

فکر میکرد اونو تو جنگل پیدا کردم. منم از این موضوع خوشحال بودم و می ذاشتم همین طور فکر کنه چون این موضوع باعث میشد واسه شکار یکی دیگه شبیه اون بره جنگل،این طوری من وبچه چند روزی رو با آرامش استراحت میکردیم.هیچ کس نمی تونه بفهمه چه آرامشی بهم دست می داد وقتی ازمایشای آزار دهنده اش رو ول میکرد و تله ها و طعمه هاش رو بر میداشت وبه جنگل می رفت.تا از دید خارج می شد جواهر قیمی ام رو بغل میکردم، می بوسیدمش واز شوق به گریه می افتادم.اون کوچولوی بیچاره هم انگار می فهمید اتفاق خوبی افتاده، دست و پا می زد و با تمام وجود میخندید.


آدم

یک ماه بعد

یک ماهه که واسه شکار وماهیگیری از خونه دورم.تو این مدت خرسه یاد گرفته رو پاهای عقبش راه بره و بابا و ماما بگه.مطمئنا این یه نمونه ی جدیده.البته ممکنه  ایت شباهت کلمات اتفاقی باشه و هیچ هدف ومنظوری توش نباشه.اما با این وجود خیلی غیرعادیه و کاریه که هیچ خرس دیگه ای نمی وتنه انجام بده.این نوع تقلید صدا به اضافه ی نداشتن مو و دم، نشون میده که اون یه خرس جدیده.
مطالعه و تحقیق بیشتر رو این موضوع خیلی جالب خواهد بود واسه همین باید زودتر برم و شروع به گشتن کنم.
حتما باید یکی دیگه از این خرسا یه جایی باشه و این یکی اگه یه دوست و همراه از جنس خودش داشته باشه خطر کمتری داره.حتما این کارو انجام میدم اما قبلش باید به این یکی یه پوزه بند ببندم.


حوا
سه شنبه:
اولش نمی تونستم بفهمم واسه چی ساخته شدم اما الان فکر میکنم واسه اینم که رازهای این جهان رو کشف کنم.شاد باشم و از کسی که تمام این چیزها روبهمون داده تشکر کنم. به گمونم هنوزم چیزای زیادی واسه یاد گرفتن وجود داره _امیدوارم این طوری باشه و می دونم با صرفه جویی و عجله نکردن یاد گرفتن اونا هفته ها وهقته ها طول میکشه_ بازم امیدوارم این طوریباشه.

با آزمایش کردن فهمیدم که چوب، برگای خشک و پر وخیلی چیزای دیگه روی آب می مونن.بنابراین با گذاشتن این شواهد کنار هم میشه فهمید که سنگ هم روی آب شناور می مونه، اما باید به این دونستن اکتفا کنی چون هنوز هیچ راهی واسه اثباتش پیدا نشده.
حرفهای گل دختر در 13:48 |  +   • 

86/12/25

ابدیت

پرواز را شروع کرده ام بی بار وبنه!

پیش به سوی هر آنچه نمی شناسم  و تا کنون ندیده ام

پیش به سوی بی انتهاترین احساسات

پیش به سوی....

پرواز برای ما آدما همیشه آرزو بوده الانم هست. پرواز بدون وسیله مثل پرنده ها.حالا اگه می تونستیم بپریم.میگفتیم کاش میشد راه بریم و پرواز نکنیم. می دونی منظورم چیه؟ آره هر چی داشته باشیم یه چی دیگه هم می خوایم.

انتظار.توقع.قناعت.عشق.وفاداری.معرفت.شجاعت.خاطره.آینده.

یکی با این کلمه ها یه جمله بسازه لطفا

حرفهای گل دختر در 14:3 |  +   • 

86/12/24

خاطرات آدم و حوا(مارک تواین)

آدم

 

کانگرو هنوز داره رشد میکنه و این خیلی گیج کننده است!تا حالا ندیده بودم دوره ی رشد هیچ موجودی انقدرطولانی باشه.الان دیگه رو سرش مو در اومده که شبیه موی کانگرو ها نیست.دقیقا شبیه موی خود ماست! با این فرق که نازکتر و نرمتره و به جای اینکه سیاه باشه سرخه !دیگه دارم از رشد عجیب غریب این موجود غیرقابل طبقه بندی دیوونه میشم.ای کاش می تونستم یکی دیگه از این موجود رو بگیرم اما بعیده! واضحه که این یه حیوون جدیده و تنها نمونه ی موجوده.اما یه کانگروی واقعی پیدا کردم و آوردمش خونه تا اونو از تنهاییدر بیارم اما اشتباه می کردم.تا کانگرو رو دید اونقدر ترسید که مطمئن شدم پیش از این هیچ وقت همدیگرو ندیده بودن! واسه این حیوون کوچولو و پر سر وصدا دلم می سوزه اما هیچ کاری نمی تونم بکنم تا خوشحال بشه.ای کاش می تونستم اهلیش کنماما حیف می دونم که ای کار غیر ممکنههر چی بیشتر تلاش میکنم نتیجه بدتری میگیرم.هر وقت اونو توی یکی از طوفان های غم و اندوهش میبینم دلم میگیره.می خواستم آزادش کنم اما حوا نذاشتاین کار خیلی بیرحمانه است و از حوا بعیده که ای طوری باشه.اما با این حال شاید حق با اون باشه.ممکنه اگه رهاش کنیم حتی از الانم تنها تر بشه.وقتی من نتونستم یکی دیگه اش رو پیدا کنم خودش چجوری می تونه؟

۵ماه بعد

اون کانگرو نیست! چون با کمک حوا روی پاهای عقبش میایسته  و چند قدمی راه میره و بعد می افته.شاید یه نوع خرسه اما خب دم نداره! بدنش هم مو نداره۱ هنوزم داره رشد میکنه و این خیلی عجیبه چون رشد خرسا خیلی زودتر از اینا متوقف می شه.خرسا خیلی خطرناکند و نباید بذارم از این به بعد بدون پوزه بند تو خنه بگرده.

به حوا قول دادم اگه بذاره این موجود بره براش یه کانگرو بیارم اما فایده ای نداشت.به گمونم قصد کرده ما رو در معرض تمام خطرات احمقانه قرار بده.اون پیش از اینکه عقلشو از دست بده این طوری نبود.

 

دو هفته بعد

توی دهنشو دیدم هنوز خطری ما رو تهدید نمی کنه .فقط یه دندون داره. دمشهم هنوز در نیومده.خیلی بیشتر از گذشته از خودش صدا در میاره.مخصوصا توشب. باید هر روز صبح ببینم دندونای بیشتر در اورده یانه.ه وقت تمام دندوناش دربیاد چه دم داشته باشه و چه نداشته باشه باید بره. چون یه خرس واسه خطرناک بودن نیازی به دم نداره!

 

"داستان تقریبا آخراشه! شماره حسابمو میدم پول کتابو بریزید به حسابم"

حرفهای گل دختر در 10:57 |  +   • 

86/12/22

من میگم عاشقی ثمر نداره واسه تو جز غم و دردسر نداره

به تو میگم که نشو دیونه ای دل
به تو میگم که نگیر بهونه ای دل
من دیگه بچه نمیشم آه دیگه بازیچه نمیشم من دیگه بچه نمیشم دیگه بازیچه نمیشم.

به تو میگم عاشقی ثمر نداره
واسته تو جز غم دردسر نداره
من دیگه بچه نمیشم آه دیگه بازیچه نمیشم من دیگه بچه نمیشم دیگه بازیچه نمیشم.

عقلم و زیر پا گذاشتی رفتی تو من مبتلا گذاشتی رفتی
به غم زمونه ای دل من و جا گذاشتی رفتی

به خدا من رسوا کردی ای دل
همه جا مشتم و وا کردی ای دل

فتنه برپا کردی ای دل
من و رسوا کردی ای دل


می دونم تو دیگه عاقل نمیشی تو دیگه برای من دل نمیشی میدونم تو دیگه عاقل نمیشی تو دیگه برای من دل نمیشی .

من دیگه بچه نمیشم اه دیگه بازیچه نمیشم

به تو میگم که نشو دیونه ای دل به تو میگم که نگیر بهونه ای دل

من دیگه بچه نمیشم اه دیگه بازیچه نمیشم من دیگه بچه نمیشم اه دیگه بازیچه نمیشم

من میگم عاشقی ثمر نداره واسه تو جز غم و دردسر نداره

من دیگه بچه نمیشم اه دیگه بازیچه نمیشم من دیگه بچه نمیشم اه دیگه بازیچه نمیشم .
حرفهای گل دختر در 22:1 |  +   • 

86/12/22

خاطرات آدم وحوا(مارک تواین)

حوا

 

سه شنبه:

آدم از خواب بیدار شد و ازم خواست یادم نره اون ۴تا کلمه رو یادداشت کنم.این نشون میده خودش یدش رفته این کارو انجام بده.اما من یادم نرفته بودهمیشه به خاطر آدم حواسم جمعه و خودم قبلش اون کلمه ها رو یادداشت کرده بودم.اون داره یه لغت نامه می نویسه٬ البته  خودش این طوری فکر میکنه٬ چون در واقع این منم که دارم این کارو انجام میدم.اشکالی نداره ٬دوست دارم هر کاری بهم میگه رو انجام بدم.در مورد لغت نامه این کار لذت بیشتری داره چون دوست ندارم پیش بقیه کوچیک بشه.املاش اصلا علمی نیست.صدا رو با سین می نویسه و صحرا رو با صاد٬در حالی که هر دوشون از یه ریشه هستن.

آدم

چهارشنبه:

اون ماهی نیست.اصلا نمی تونم بفهمم چیه.وقتی حالش خوب نیست از خودش صداهای عجیب و گوش خراش در میاره و وقتی حالش خوبه می گه: گوگو.

مطمئنم یکی از مانیست چون راه نمی ره.پرنده نیست چون پرواز نمیکنه.قورباغه نیست چون می پره.مار نیست چون نمی خزه.با این که نتونستم آزمایش کنم میتونه شنا کنه  یانه ٬مطمئنم که ماهی نیست.همیشه رو پشتش دراز می کشه وپاهاشو بالا نگه می داره.تا حالا ندیدم هیچ حیوون دیگه ای این کارو بکنه.به حوا گفتم اعتقاد دارم این موجود یه معماست اما اون فقط از این کلمه خوشش اومد.بی اون که فهمیده باشدش! هیچ چیزی تا حالا منو این طوری گیج نکرده!

سه ماه بعد

گیج بودنم در مورد این موجود جدید به جای اینکه ازبین بره داره بیشتر میشه.شبا نمی تونم بخوابم.دیگه رو زمین دراز نمیکشه و شروع کرده به راه رفتن رو چارتا پاش ! اما بازم با چارپاهای دیگه فرق داره٬چون پاهای جلوش کوتاهترن واسه همین بخش اصلی بدنش بالاتر قرار میگیره و ای ناصلا قشنگ نیست.

خیلی شبیه ماست اما شیوه ی حرکت کردنش نشون می ده که از جنس مانیست.پاهای جلوی کوتاه و پاهای عقبی بلند نشون می ده از خانواده ی کانگروهاست.اما یکی از انواع نادر اون! چون کانگروهای دیگه می جهن و اون هیچ وقت این کارو نمیکنه.با این حال از نوع جالب و عجیبیه که هوز طبقه بندی نشده.چون خودم کشفش کردم عادلانه است افتخار این کشفو با اضافه کردن اسم خودم بهش برای همیشه ثبت کنم و اسم این گونه رو بذارم کانگرووروم آدمینسیس!!!

به احتمال زیاد وقتی حوا پیداش کرده خیلی سنش کم بوده چون از اون موقع تاحالا رشد زیادی کرده .الان تقریبا ۵برابر اون موقع است و وقتی از چیزی ناراحت بشه بین ۲۲ تا ۳۸ برابر صدایی که پیش از این تولید می کرد سرو صداتولید میکنه.تهدید و اجبار نه تنها آرومش نمیکنه بلکه تاثیر معکوس داره. حوا اونو با تشویق و دادن چیزایی که قبلا بهش نمیداد آرومش میکنه. همون طور که گفته شد وقتی واسه اولین بار سرو کله ی این موجود عجیب پیدا شد من خونه نبودم و حوا گفت اونو تو جنگل پیدا کرده.خیلی عجیبه که از این موجود فقط یه دونه وجود داشته باشه.اما انگار همین جوریه چون من چندبار زور خودم رو زدم تا یکی دیگه پیدا کنم که به کلکسیونم اضافه کنم و با این یکی بازی کنه اما نبود. این موجود روی زمین زندگی میکنه پس چطوری می تونه رو زمین حرکت کنه ولی اثری از خودش به جا نذاره؟ چندتا تله هم گذاشتم اما فایده ای نداشت.همه حیوونای کوچیک رو گرفتم اما ازاین خبری نبود.

حرفهای گل دختر در 14:32 |  +   • 

86/12/20

خاطرات آدم وحوا(مارک تواین)

حوا

سه شنبه:
زمانی که یه هفته از خونه دور بود قابیل کوچولو به دنیا اومد. خیلی تعجب کرده بودم. نمی دونستم داره چه اتفاقی می افته.همون طوری  که آدم همیشه می گه: همیشه چیزای غیر منتظره ست که اتفاق می افته. اولش نمی دونستم چیه. فکر میکردم یه حییونه.اما با توجه به آزمایشایی که انجام دادم دیدم اینطوری نیست.چون نه دندون داشت و نه پشم. بعضی از اعضای بدنش مثل انسان بود.اما این اعضا اونقدر زیاد نبودن که بتونن منو به شکلی علمی قانع کنن تا اونو تو رسته ی انسان ها قرار بدم.واسه همین به طور موقت اونو یکی از عجایب خلقت فرض کردم و منتظر پیشرفتهای بیشتر موندم .در هر حال خیلی زود بهش علاقه مند شدم و این علاقه روز به روز بیشتر شد و شکل گرمتری به خودش گرفت و به عاطفه و بعد از اون به پرستش تبدیل شد.جونم واسه این موجود جدید در می رفت و تموم وجودم پر از شور و شوق و شادی شده بود.هر روز وهر دقیقه و هر ساعت آرزو می کردم تا آدم برگرده واین شادی بزرگ رو باهم جشن بگیریم.
بالاخره اومد. اما به هیچ وجه باور نمی کرد که اون می تونه یه بچهباشه.آدم، انسان عزیز و دوست داشتنیه اما در درجه اول یه دانشمنده بعد یه مرد! ذاتش این طوریه و نمی وتنه چیزی رو تا از لحاظ علمی ثابت نشده قبول کنه.
خطرایی که به خاطر آزمایشهای این دانش آموز تازه کار از سر گذروندم خارج از حد تصوره! بچه رو توی هر موقعیت خطرناک و عجیب و غریبی که می تونست تصورش کنه قرار داد تا بفهمه چه جور پرنده  یا چه جور جونور چارپائیه و به چه دردی می خوره.منم مجبور بودم شب و روز با خستگی و ناامیدی دنبالش راه بیوفتم و به اون کوچولوی معصوم کمک کنم درداشو تسکین بدم تا بتونه راحت تر از پس آزمایشا بر بیاد


آدم

یک شنبه: حوا یک شنبه ها کار نمیکنه.خسته وکوفته یه جایی دراز میکشه و دوست داره بااون ماهی بازی کنه. از خودش صدای عجیب در میاره تا سرشو گرم کنه و وانمود میکنه دره دستاشو میخوره.این کار باعث می شه ماهیه بخنده.تا حالا ندیده بودم یه ماهی بتونه بخنده.این باعث میشه یه کم شک کنم.خودم هم از یکشنبه خوشم اومده. یه هفته ریاست کردن خیلی آدمو خسته میکنه. باید یک شنبه های بیشتری داشته باشم.

حرفهای گل دختر در 17:43 |  +   • 

86/12/19

مشاعره شاعران بزرگ

با اجازه ی دوستم که این شعر رو در اختیار من قرار داد:

حافظ:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارارا


صائب تبریزی:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد زمال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را


شهریار:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست وتن وپا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

حرفهای گل دختر در 17:56 |  +   • 

86/12/17

امروز اون ماه ما رو تنها گذاشت و رفت....

اگه یه کم فکر کنی دنیا بدون پیامبر تیره و تاره

حرفهای گل دختر در 17:26 |  +   • 

86/12/15

شاید براتون تکراری باشه یا قدیمی اما جالبه


دهقان فداکارپيرشده،چوپان دروغگو عزيزشده، شنگول و منگول گرگ شدن، کوکب حوصلهء مهمون رو نداره، کبرا تصميم گرفته دماغشو عمل کنه، روبا و کلاغ دستشون توي يک کاسه است،حسنک گوسفنداشو ول کرده وتوي يک شرکت آبدارچي شده،آرش کمانگيرمعتاد شده، شيرين،خسرو و فرهادو پيچونده و با دوست پسرش رفته اسکي، رستم و اسفندياراسباشونو فروختن و باموتور ميرن کيف قاپي!راستي سر ما ايرانيها چه آمده
حرفهای گل دختر در 17:34 |  +   • 

86/12/15

خاطرات آدم وحوا(مارک تواین)

آدم

یک سال بعد

اسمشو قابیل گذاشتیم.وقتی واسه شکار از خونه بیرون رفته بودم حوا اونو تو کنده ی یه درخت _ سه چهار کیلومتر دورتر از خونه_ پیدا کرده. از خیلی جهات شبیه ماست و ممکنه یکی از وابستگانمو باشه. حوا این طوری فکر میکنه اما به نظرم دسش درست نیست.

تفاوت در اندازه ما رو به این نتیجه می رسونه که اون یه حیوون جدید و متفاوته.شاید یه ماهی باشه! اما وقتی اونو تو آب انداختم تو آب فرو رفت.همون موقع حوا شیرجه زد تو آب و قبل از اینکه فرصتی واسه آزمایش فرضیه ام بوجود بیاد اونو از آب بیرون آورد. من هنوز فکر میکنم اون یه ماهیه، اما حوا نسبت به این موضوع بی تفاوته و نمی ذاره آزمایشش کنم.نمی فهمم چرا این کارو میکنه.
انگاری اومدن این موجود تازه به کلی اخلاقشو تغییر داده و اونو در مورد آزمایش و تجربه بی علاقه کرده. بیشتر از همه ی موجودای دیگه بهش علاقه داره اما نمی تونه علت علاقه اش رو توضیح بده.همه چی نشون می ده به کلی عقلشو از دست داده!

بعضی وقتها نصفه شب ماهی رو که صدا میکنه و میخواد بره تو آب، تو بغلش می گیره.این جور وقتها قطره های براق آب از صورتش پایین میاد، با دستش به پشت ماهیه می زنه و از خودش صداهای لطیف در میآره تا آرومش کنه.
تا حالا ندیدم با هیچ ماهی دیگه ای این طوری برخورد کنه. قبل از اینکه خونه زندگیمون رو از دست بدیم عادت داشت بچه ببرا رو بیاره و باهاشون بازی کنه اما اون فقط یه بازی بود. هیچ وقت مثل این یکی وقتی شامشون بهشون نمی ساخت نگرانشون نمی شد و ازشون مراقبت نمی کرد.

حرفهای گل دختر در 17:21 |  +   • 

86/12/14

خاطرات آدم وحوا(مارک تواین)

حوا

وقتی به گذشته نگاه میکنم اون باغ برام مثل یه رویا می مونه.اونجا به شکل سحرآمیزی زیبا بود و حالا از دست رفته و من دیگه نمی تونم ببینمش.
باغ از دست رفته اما من اونو پیدا کردم و راضیم.تا حدی که می وتنه منو دوست داره.منم با همه توان و احساسم دوسش دارم.به گمونم این به خاطر جونی و جنسیتمه.از خودم می پرسم چرا دوستش دارم اما جوابی براش ندارم واهمیتی هم به این موضوع نمی دم.واسه همین فکر میکنم این جور دوست داشتن نتیجه عقل ومنطق نیست.مثل علاقه ی یه نفر به آدما و حیوونا.

پرنده ها رو به خاطر صداشون دوست دارم اما آدمو به خاطر صداش دوست ندارم.هر چی بیشتر می خونه بیشتر می فهمم که نمی تونم با صداش کنار بیام.اما بازم ازش میخوام برام بخونه چون دوست دارم یاد بگیرم چه طوری می تونم هر چیزی که اون بهش علاقه داره رو دوست داشته باشم.مطمئنم می تونم این کارو یاد بگیرم.چون اون اوایل اصلا نمی تونستم آواز خوندنشو تحمل کنم اما الان می تونم.صداش شیر تازه رو ترش میکنه! اما ایرادی نداره می تونم به خوردن اون شیر هم عادت کنم. به خاطر هوشش نیست که دوستش دارم چون اصلا هوشی نداره! (بخدا عین نثر کتابه!) نمی شه هم به این خاطر سرزنشش کرد، چون خودش که خودشو نیافریده! اون همون چیزیه که خدا آفریده و هر چی که هست خوبه( قابل توجه آقایون که ....)  می دونم هدف عاقلانه ای از این کار وجود داشته.هوش واستعداد به مرور زمان پیشرفت میکنه (بنده بعید می دونم) اما این پیشرفت ناگهانی نیست.از اون گذشته عجله ای هم نیست.اون همین جوریش هم به اندازه کافی خوبه.!!!

به خاطر بخشندگی و رفتار ملاحظه کار و لطافتش نیست که دوستش دارم اتفاقا تو این چیزا هم خیلی مشکل داره. اما همین طوری هم خوبه.به خاطر سخت کوشی ومهارتش نیست که دوستش دارم می دونم این ویژگی رو تو وجودش داره اما نمی دونم چرا اونو ازم مخفی میکنه.این تنها دردیه که دارم وگرنه تو همه چی باهام روراسته.مطمئنم هیچی ازم مخفی نمی کنه جز این! از این که می دونم داره رازی رو ازم مخفی میکنه غصه ام می گیره و بعضی وقتها انقدر بهش فکر میکنم که بی خواب میشم. اما همیشه این فکرا رو از ذهنم بیرون میکنم نباید این طوری خوشبختیم رو که هر روز داره بیشتر و بیشتر میشه خراب کنم.

به خاطر دانشش نیست که دوستش دارم.هرچی میدونه خودش یاد گرفته.چیزای زیادی هم میدونه امادانشش زیاد نیست.به خاطر مردونگی و شجاعتش نیست که دوستش دارم.نه! به هیچ وجه! اون منو لو داد!
اما به خاطراین کار سرزنشش نمی کنم.به گمونم این به خاطر مرد بودنشه و خودش که جنسیتش رو تعیین نکرده! البته اگه من بودم هیچ وقت لوش نمی دادم.اگرم این کارو میکردم اول خودم از غصه آب می شدم و از بین می رفتم اما اینم از زن بودنمه و بهش افتخار نمی کنم چون خودم که جنسیتم رو تعیین نکردم!

خب پس چرا دوستش دارم؟ شاید فقط به خاطر اینکه یه مرده! از همه ی انا گذشته اون خوبه و من به این دلیل دوستش دارم.اگه این طورهم نبود بام عاشقش می شدم. حتی اگه اذیتم می کرد( مثل امیر) به دوست داشتنم ادامه یم دادم.مطمئنم.فکر کنم اینم به خاطر زن بودنمه!
اون قوی و خوش چهره است به خاطر همین دوستش دارم و بهش افتخار می کنم.اما بدون این چیزا هم می تونستم دوستش داشته باشم.حتی اگه خیلی ساده و معمولی بود یا اگه مریض بود هم دوستش داشتم و براش کار میکردم دعا می کردم و تا آخر عمرم کنارش ازش مراقبت می کردم.

آره من اونو دوست دارم فقط چون مال منه! به گمونم هیچ دلیل دیگه ای وجود نداره.همونطور که اولش گفتم این جور عشق نتیجه ی عقل و منطق نیست.خودش به وجود میاد.هیچ کس نمی دونه کی و مجا.دلیلی واسه اومدنش نیست.

من الان یه دختر جوونم و اولین نفری که عشق رو تجربه میکنه شاید روزی معلوم بشه که به خاطر بی تجربگی و جوونی اشتباه کردم و درست عشق رو نفهمیدم!

حرفهای گل دختر در 17:46 |  +   • 

86/12/13

ای جان من


بین خودمون بمونه
حرفهای گل دختر در 19:32 |  +   • 

86/12/12

چرا؟

درس سینما نخوندم اما از فیلم دیدن(البته فقط فیلمهایی که محتوا داشته باشن) خوشم میاد.از فیلمهای حاتمی کیا که با جسارت وعشق ساخته می شن شروع شد...عمق بازیهای پرویز پرستویی و نیکی کریمی...با دیدن هم آدم پخته میشه دیگه...


ادامه در ادامه ی مطلب...

بین خودمون بمونه
حرفهای گل دختر در 9:7 |  +  

86/12/11

من فقط دلم تنگ شده! همین

آن که می گوید دوستت دارم
خنیاگر غمگینیست
که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
عشق را
ای کاش
زبان سخن بود
آن که می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبیست که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان در تمنای من
عشق را
ای کاش
زبان سخن بود

 
حرفهای گل دختر در 21:12 |  +   • 

86/12/11

خاطرات آدم وحوا(مارک تواین)

آدم

سه شنبه:
باز میخواست از اون درخت بالا بره.گفت هیچ کسی اون اطراف نگاش نمی کرده.بهش گفتم واسه انجام هر کار خطرناکی یه توجیهی داره! از شنیدن کلمه ی توجیه هم متعجب شد، هم به گمونم حسودیش شد. فکر کردم از اون درخت دوری کنه و اون گفت این کارو نمیکنه. بوی دردسر میاد! باید از اینجا برم!


چهارشنبه:
 دیشب به این امید که قبل از فاجعه از باغ بیرون برم و تو یه مملکت دیگه قایم بشه، سوار یه اسب شدم و با بیشترین سرعت ممکن فرار کردم. حدود یه ساعت بعد از طلوع آفتاب،داشتم تو یه دشت سرسبز و پرگل که هزاران هزار حیوون توش در حال چریدن و بازی با همدیگه بودن می رفتم که یه دفعه سر وصدای وحشتناکی به پا شد، همه چیز به هم ریخت و هر جونور به بغل دستیش حمله کرد.
می دونستم معنی این اتفاق چیه: حوا میوه ی ممنوعه رو خورده بود و مرگ به دنیا اومده بود! ببرا اسبم رو خوردن و هیچ توجهی به من که بهشون دستور دادم این کارو نکنن نشون ندادن، اگه مونده بودم ممکن بود حتی خودم رو هم بخورن! که البته نموندم.
اومدم اینجا که جایی بیرون از باغه، اما اون بازم منو پیدا کرد. راستش از اومدنش ناراحت نشدم واسه اینکه اینجا هیچی واسه خوردن نیست و اون با خودش چندتا از اون سیب آورده. خیلی گرسنه بودم و مجبور شدم اونا رو بخورم.این برخلاف اصول من بود، اما به نظر من اصول وقتی مهمن که سیر باشی......
وقتی اومد خودشو با شاخ وبرگای درخت پوشونده بود بهش گفتم منظورش از این کار مسخره چیه و ازش خواستم اونارو بیرون بندازه، اما اون با خجالت آروم خندید و سرخ شد، تا حالا ندیده بودم کسی خجالت بکشه وسرخ بشه واین کار به نظرم ناخوشایند و احمقانه اومد. گفت خیلی زود خودم علت این کارو میفهمم.
اون درست گفته بود.باوجود گرسنگی  سیب نیمه خورده رو زمین انداختم و خودمو با شاخ و برگا پوشوندم و بعدش با عصبانیت بهش گفتم خودشو با برگای بیشتری بپوشونه .اونم این کارو کرد. بعدش به جایی رفتیم که حیوونا همدیگرو تیکه و پاره کرده بودن و یه مقدار پوست جمع کردیم.ازش خواستم یه جوری اونا رو به هم وصل کنه و ازشون چندتا لباس واسه مراسمای رسمی بسازه. این لباسا خیلی ناراحتن اما خب مد هستن و در مورد لباس این از همه چی مهم تره....
اون همراه خوبیه و می دونم اگه نبود، خیلی تنها و افسرده می شدم، مخصوصا حالا که هر چی داشتم و از دست دادم.اون میگه بهمون دستور داده شده که باید از این به بعد واسه زنده موندن کار کنیم.می دونم می تونه مفید و به درد بخور باشه.منم کارا رو نظارت میکنم!!

حرفهای گل دختر در 11:17 |  +   • 

86/12/10

دكتر علي شريعتي:

در عجبم از مردمي كه خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي كنند، و بر حسيني مي گريند كه آزادانه زيست

حرفهای گل دختر در 10:8 |  +   • 

86/12/08

شیطان چگونه وارد بهشت شد و آدم و حوا را فریب داد؟


آنگاه که پروردگار عالم اراده‏اش بر این تعلق گرفت که یر روی کره زمین، خلیفه و جانشینی از جنس خاصی (بشر) بیافریند به ملائکه فرمود: «... می خواهم روی زمین خلیفه و جانشینی قرار دهم».

پس آدم ابوالبشر را آفرید و او را برتر از ملائکه قرار داد و فرمود: «لقد خلقناکم ثم صورناکم، ثم قلنا للملائکه اسجدوا لاَّدم فسجدوا الا ابلیس لم یکن من الساجدین»

بعد از خلقت حضرت آدم و حوا و امر کردن خداوند ملائکه را به سجده کردن آدم، این فرمان از طریق خداوند به آنها ابلاغ شد: «ای آدم، تو و همسرت در بهشت سکونت کنید و از نعمت‏های بهشتی هر چه می خواهید بخورید، اما نزدیک این درخت نشوید که از ستمگران خواهید بود».{1}

اما شیطان به خاطر تکبری که داشت آدم را سجده نکرد و رانده درگاه حضرت حق گردید.

آدم و حوا در بهشت مشغول زندگی بودند و از نعمت‏های بهشتی استفاده می کردند. شیطان که همه بدبختیهای خود و رانده شدن از درگاه پرفیض الهی را از ناحیه آدم می دانست و کینه او را به سختی در دل گرفته بود، در صدد بود به هر شیوه‏ای که ممکن است موجبات گمراهی آدم و فرزندانش را فراهم سازد و حتی در پیشگاه خدا سوگند یاد کرد که به هر نحوی و از هر سویی که بتوانم آدمیان را گمراه و جهنمی خواهم کرد.

شیطان در چنین موقعیتی که حضرت آدم و حوا بهترین زندگی را دارند چگونه می تواند آسوده بنشیند و آدم را در آن همه لذت‏های بی منتهای مادی و معنوی مستغرق ببیند و نصیب وی فقط اندوه و حسرت و ندامت باشد؟

شاید اگر هم فکر انتقام در سر او نبود همان طبع حسود و تکبری که داشت او را آسوده نمی گذاشت و در صدد زایل کردن این نعمت‏های بی حد الهی از آدم و حوا بر می آمد.

اما شیطان، چگونه توانست ـ پس از رانده شدن ـ وارد بهشت شود؟
در پاسخ به این سؤال، باید دید آیا بهشتی که حضرت آدم به همراه همسرش در آن ساکن بوده است همان «بهشت برین و موعود» بوده است یا باغی از باغ‏های دنیا؟

بر اساس آنچه در روایات و تفاسیر بیان شده است، بهشت حضرت آدم، باغی از باغ‏های دنیا بوده است؛ زیرا اگر بهشت همان بهشت موعود نیکان و پاکان باشد، با آیات قرآن منافات دارد که می فرماید: «مقربان درگاه الهی در باغ‏هایی قرار دارند که در آنجا سخن بیهوده و لغو نمی شنوند و در آنجا گناهی صورت نمی گیرد».

پس بهشت جای ورود اشخاص آلوده به گناه نیست و شیطان که آلوده به گناه بود چطور می توانست به بهشتی که موعود نیکان است وارد شود؟!

از امام صادق(ع) روایت شده است که ایشان درباره بهشت فرمودند: «بهشت حضرت آدم، باغی از باغ‏های دنیا بود که خورشید و ماه بر آن می تابید و بسیار زیبا و آب و هوای خوبی داشت. اگر آن بهشت، بهشت جاودان بود هرگز آدم از آن رانده نمی شد».{2}



پی نوشت:
[1].سوره بقره، آیه 35.
[2].تفسیر نورالثقلین، ج 1، ص 62.


منبع: پرس و جو
حرفهای گل دختر در 8:16 |  +   • 

86/12/07

خاطرات آدم وحوا(مارک تواین)

آدم

دوشنبه:
تو دنیا چیزی رو نمی شناسم که بهش علاقه مند نباشه! مثلا حیوونا که من نسبت بهشون بی تفاوتم اما اون این جوری نیست.هیچ کدوم هم فرقی براش ندارن، به همه شون می رسه.فکر میکنه همشون مثل گنج ارزشمندن و هر حیوون جدیدی هم که بیاد جاش محفوظه.
هیچ چیزی جز اثبات مطالب علمی راضیش نمیکنه. نظریه های آزمایش نشده تو کارش نیست و قبولشون نداره.همیشه دنبال دونستنه و به نظرم هم درستش همینه.این اخلاقش برام خیلی جذابه و تاثیرش رو روخودم حس میکنم.فکر میکنم اگه بیشتر باهاش باشم خودمم این جوری بشم.در مورد هیولا یه نظریه داشت: فکرمیکرد اگه رامش کنیم و باهاش دوست باشیم، می تونیم اونو تو رودخونه بذاریم و ازش به عنوان یه پل استفاده کنیم. بعد از اینکه اون هیولا به ندازه ی کافی رام شد_ حداقل اون قدری که حوا می خواست _ نظریه اش رو آزمایش کرد اما شکست خورد. هر بار که اونو درست توی رودخونه قرارداد و رفت به ساحل که از روش رد بشه، هیولا از رودخونه بیرون اومد و مثل یه کوه اهلی شده دنبالش راه افتاد! مثل بقیه ی حیوونا! همشون همین کارو میکنن.!

تازگی با یه مار دوست شده.وقتی پای حیوونا به میون میاد  هیچی از نظرش اشتباه نیست.به همشون اطمینان میکنه،اونا هم بهش اطمینان دارن.چون خودش هیچ وقت به اونا خیانت نمی کنه، فکر میکنه اونا هم بهش خیانت نمی کنن. از آشنائیش با این جونور خوشحالم چون این مار حرف می زنه و این طوری می تونم یه کم استراحت کنم.

جمعه:
می گه مار بهش توصیه کرده از میوه ی اون درخت بخوره، می گه اگه این کارو بکنه نتیجه اش دانائیه!!!


حوا

سه شنبه:
سعی کردم براش چندتا از اون سبیا بیارم اما نشد.فکر میکنم از اینکه به فکرشم خوشحاله. اونا ممنوعن و اون میگه با این کار یه بالیی به سرم میاد.اما اگه با این کار می تونم خوشحالش کنم، چرا باید از آسیب دیدن بترسم؟ 
 ( گل دختر: دریغ از اینکه آدم اصلا به این چیزا فکر نمیکنه!!! تو این حرفا نیست! حالا این حوا هی خودشو به آب و آتیش می زنه!)
حرفهای گل دختر در 13:48 |  +   • 

86/12/06

چنانم در دلی حاضر که جان در جسم وخون در رگ فراموشم نه ای وقتی که دیگر وقت یاد آیی

حوا
دوشنبه:
زیبیا بودن شادی آوره! آدم هم زیباست!وقتی به موهام گل می زنم زیباتر می شم.

سه شنبه:
امروز تو جنگل یه صدایی شنیدیم.دنبالش گشتیم اما نتونستیم پیداش کنیم.آدم میگفت قبلا هم این صدا رو شنیده اما با وجود این که خیلی نزدیکش بوده هیچ وقت اونو ندیده.واسه همینه مطمئن بود که اون مثل هواست و دیده نمی شه.ازش خواستم هر چی در مورد اون صدا می دونه بهم بگه اما چیزی زیادی نمی دونست.فقط گفت که اون صاحب این باغه و بهش گفته که باید از باغ محافظت کنه و گفته که ما نباید از میوه ی یه درخت خاص  بخوریم و اگه این کار رو بکنیم حتما می میریم.این تموم چیزی بود که آدم می دونست.می خواستم این درخت رو ببینم واسه همین باهم به سمت جایی که درخت تو یه نقطه ی خلوت و قشنگ قرار داشت قدم زدیم و اونجا نشستیم و یه مدت طولانی با علاقه بهش نگاه کردیم وحرف زدیم.آدم گفت این درخت، شناخت خوبی از بدیه!

- خوبی و بدی؟
- بله
- چی هست؟
- چی چیه؟
- خوبی چیه؟
- نمی دونم! از کجا باید بدونم؟
- خب پس بدی چیه؟
- فکر میکنم اسم یه چیزیه.اما نمی دونم چی.
- اما آدم! حداقل باید یه نظری در موردش داشته باشی.
- چرا باید یه نظری داشته باشم؟تا حالا هیچ کدوم از این چیزا رو ندیدم پس چطوری می تونم درکشون کنم؟ نظر تو در موردشون چیه؟
مشخصه که منم نظری نداشتم و غیر منطقی بود از اون انتظار داشتهباشم که نظری داشته باشه.هیچ طوری نمی تونستیم حدسی در این مورد بزنیم.اینا کلمه های جدیدی بودن، مثل بقیه ی کلمه ها که ماقبل از این نشنیده بودیمشون.هنوز ذهنم درگیر این موضوع بود واسه همین گفتم: آدم! اون کلمه های دیگه چی؟ مرگ و مردن! اونا یعنی چی؟

- هیچ نظری در موردشون ندارم
- خب پس حدس می زنی معنیشون چی باشه؟
- عزیزم! نمی تونی درک کنی در مورد موضوعی که هیچی در موردش نمی دونم حتا یه حدس ساده هم نمی تونم بزنم؟ وقتی کسی پیش زمینه ای در مورد چیزی نداره نمی تونه بهش فکر کنه! این طور نیست؟

-بله می دونم اما این خیلی بده.چون وقتی نمی تونم چیزی رو بدونم بیشتر میخوام که بدونم!
چند لحظه ساکت موندیم تا این معما رو تو ذهنمون زیر و رو کنیم.یه دفعه فهمیدم چطوری! خیلی ساده بود! بالا پریدم و گفتم: چقدر ما خنگیم! بیا میوه ی درخت رو بخوریم.اون وقت می میریم و می فهمیم مردن یعنی چه و دیگه انقدر از ندونستن اذیت نمی شیم.
آدم دید که حرف درستی زدم و یه دفه بلندشد و داشت به طرف یکی از سبیهای درخت دست دراز می کرد که یه موجود خیلی عجیب و غریب بال بال زد و به طرفمون اومد، موجودی که هیچ وقت ندیده بودیمش،ما هم دنبالش دویدیم.
کیلومترها بالای تپه و پائین دره، به زحمت کشون کشون دنبال اون جن پرنده رفتیم تا به قسمت غربی دره رسیدیم، جایی که درخت بزرگ انجیر معابد بود.اونجا گرفتیمش. چه لذتی  داشت.

حرفهای گل دختر در 10:52 |  +   • 

86/12/05

تنگ غروب فصل بهار ....

کاش هنوزم دوسم داشتی و برمی داشتی فاصله ها رو.....

این دفعه اشتباه کردید! منظورم امیر نیست.....


حرفهای گل دختر در 14:50 |  +   •