86/11/29
خاطرات آدم وحوا(مارک تواین)
یکشنبه:
به هر جون کندنی بود گذشت
دوشنبه:
بالاخره فهمیدم هفته واسه چیه: واسه اینه که وقت داشته باشی تا استراحت کنی و خسته گی یک شنبه رو از تن در بیاری.فکر خوبیه، نه؟
سه شنبه:
به من گفت از یه دنده ی من که از بدنش گرفته شده ساختنش. حرفش یه کم مشکوکه، چون همه ی دنده هام سرجاشونن.
در مورد لاشخور به مشکل برخورده میگه علف بهش نمی سازه، می ترسه نتونه بزرگش کنه، فکر میکنه لاشخور جوری ساخته شده که از گوشت فاسد تغذیه کنه.اما به نظر من لاشخور باید یه جوری با چیزایی که بهش می دن کنار بیاد. ما که نمی تونیم تموم دنیا رو واسه اون تغییر بدیم.
یکشنبه:
به هر جون کندنی بود گذشت
سه شنبه:
شاید بهتره یادم باشه که اون خیلی کم سن و ساله. اون الان یه دختر جوونه و باید بهش فرصت داد.همه ی وجودش شور و شوق و حس زندگیه.دنیا واسش یه سحره یه شگفتی یه راز و یه لذت!وقتی یه گل جدید پیدا میکنه از شوق نمی تونه حرف بزنه!حتما باید نازش کنه،بوش کنه،تو بغلش بگیره باهاش حرف بزنه و براش اسمای عاشقانه بذاره. اون دیوونه ی رنگاست: سنگهای قهوه ای ،ماسه های زرد، خزه های خاکستری، شاخ و برگهای سبز آسمون آبی _ ماه رنگ پریده ای که تو قاب ابرای تیکه تیکه شناوره جواهر ستاره ها که تو بی نهایت فضا می درخشن...
اما تا جایی که من می دونم هیچ کدوم ارزش کاربردی ندارن!اما همینکه رنگ زیبایی دارن واسش کافیه و اونو دیوونه میکنن.
اگه فقط هر چند وقت یه بار می تونست آروم بشینه و حرف نزنه، منم می تونستم از نگاه کردنبهش لذت ببرم.مطمئنم می تونستم! چون دارم به این نتیجه می رسم که اون واقعا موجود زیبا و جذابیه _ لاغر اندام ، بلند و باریک و باوقاره ! یه بار وقتی با اون اندام مرمری و سفید رنگش رو یه تخته سنگ ایستاده بود و با سر به عقب خم شده و دستی که روچشاش سایه درست کرده بود، پرواز یه پرنده رو تو آسمون نگاه میکرد فهمیدم که زیباست!
86/11/28
خاطرات آدم وحوا(مارک تواین)
آدم
شنبه:
سه شنبه
شب هفته ی پیش فرار کردم و دو روز راه رفتم تا به یه جای خلوت و ساکت رسیدم و خونه
مو همونجا ساختم.بعدش تا جایی که می تونستم ردپاهام و پاک کردم.اما اون منو با کمک
حیوونی که رامش کرده و گرگ صداش میک نه پیدا کرد.بازم اومد از اون صداهای ناراحت
کننده در آورد و اون آبی که بهش می گه اشک از چشماش ریخت.مجبور شدم باهاش برگردم،
اما هروقت موقعیت پیش بیاد دوباره فرار میکنم.
همیشه
خودشو درگیر کارای احمقانه می کنه،مثلا سعی میکنه بفهمه چرا حیوونایی که بهشون شیر
و پلنگ میگه،گل و گیاه میخورن در صورتی که دندوناشون نشون میده باید همدیگرو
بخورن.
حوا
سه شنبه:
چیزای زیادی رو یاد گرفتم و الان دیگه دانا هستم اما اولش نبودم.اوایل هیچی نمی
دونستم.باوجود این که همه چیزو می دیدم هیچوقت اونقدر باهوش نبودم که بفهمم آب
سربالا هم می ره.اما اونقدر آزمایش و تجربه کردم تا فهمیدم آب هیچوقت سربالا نمی
ره به جز تو تاریکی،واسه همینهکه آب برکه هیچوقت خشک نمی شه.بهترین راه برای
فهمیدن چیزا تجربه ی عملیه.اما اگه فقط به حدس و گمون قناعت کنی هیچ وقت دانا نمی
شی.
بعضی چیزا
رو نمی تونی بفهمی اما همین مسئله رو هم با حدس و فرض نمی شه فهمید.باید صبور باشی
و به تجربه کردن ادامه بدی تا بفهمی که نمی تونی بفهمی! اینجوری زندگی کردم دنیا
رو برات جذاب میکنه. اگه چیزی برای کشف کردن نبود،دنیا خیلی یکنواخت وخسته کننده
می شد. تلاش کردن و به نتیجه نرسیدن درست به اندازه ی تلاش کردن و به نتیجه رسیدن
لذت بخشه. راز سربالارفتن آب تا وقتی که به دستش نیاورده بودم یه گنج بود اما بعدش تمام جذابیتش از بین رفت و
احساس کمبود کردم. با نگاه کردن متوجه شدم که ستاره ها همیشه زنده نمی مونن.خیلی
از ستاره ها ی قشنگ رو دیدم که آب شدن و از آسمون پائین چکیدن.از اونجایی که
یکیشون میتونه آب بشه پس بقیشون هم می توننتو یه شب آب بشن.می دونم یه شب این
اتفاق می افته و چقدر حیف که قراره این اتفاق بیوفته.واسه همین هر شب تا وقتی
بیدار می مونم و به اونا نگاه میکنم تا اون نقطه های چشمک زن و تو حافظه م حک کنم
و وقتی آب شدن و از آسمون چکیدن با تخیلم همه شونو به آسمون برگردونم تا دوباره چشمک بزن. واونا رو تو نگاه از اشک
ترشدم دوبرابر کنم.
86/11/26
خاطرات آدم و حوا (مارک تواین)
کنجکاو شده بودم بدونم اون غبار چیه که یه دفعه با وجود این که اولین بار بود می دیمش اسمش به ذهنم رسید! اون آتیش بود!
من چیزی رو بوجود آورده بودم که تا قبل از این وجود نداشت.
"جونم براتون بگه که حوا جون کلی از آتیش خوشش اومد و اینا"
جمعه:
دوشنبه ی پیش دم غروب یه لحظه دوباره اونو دیدم.اما فقط یه لحظه.امیدوار بودم به این خاطر که سعی کردم اوضاع خونه رو سرو سامون بدم ازم تشکر کنه چون خیلی کار کرده بودم!اما اون این کارو نکرد.رو برگردوند و از پیشم رفت. به خاطر یه چیز دیگه هم ناراحت شد.دوباره سعی کردم مجبورش کنم دیگه بالای آبشار نره چون آتیش یه حس تازه ی دیگه رو بهم نشون داده بود.حسی که اصلا با عشق و اندوه و بقیه ی حسایی که تا اون موقع کشف کرده بودم فرق داشت!حس ترس! و این خیلی وحشتناک بود. ای کاش هیچ وقت این حس رو کشف نکرده بودم.حسی که لحظه هامو خراب می کنه،شادیم رو از بین می بره و باعث میشه از ترس یه خودم بلرزم.اما نمی تونستم اونو مجبور به این کار کنم چون هنوز این حس رو کشف نکرده بود و نمی تونست درکم کنه.
آدم
جمعه:
به التماس افتاده که دیگه بالای آبشار نرم!مگه این کار چه ضرری واسه اون داره؟ میگه باعث میشه از ترس به خودش بلرزه.نمی دونم چرا! من همیشه این کارو میکنم.همیشه هیجان شیرجه زدن تو آب سرد رو دوست داشتم و دارم.فکر میکنم آبشار به درد همین کار می خوره و تا جایی که می دونم استفاده ی دیگه ای جز این نداره.اما اون میگه آبشار فقط واسه قشنگ شدن منظره ها درست شده.مثل کرگدنها و ماموتها! اینجا خیلی محدود شدم، لازمه محیطمو عوض کنم.
حوا
جمعه:
سه شنبه،چهارشنبه،پنج شنبه و امروز! همه بدون دیدن اون!زمان زیادیه واسه تنها موندن!
اما با این حال تنها بودن از اینکه حس کنی مزاحمی و نمی خوانت بهتره.باید یه همدم داشته باشم.فکر میکنم برای این کار ساخته شدم.واسه همین با حیوونا دوست می شم.اونا هم جذابن هم مودب هم مهربون.هیچ وقت عنق نیستن و نمی ذارن حس کنی مزاحمی.بهت لبخند می زنن و برات دم تکون می دن
همیشه هم آماده ی بازی و این ور اون ور گشتن هستن.به نظر من اونا جنتلمن های واقعی هستن!این روزا اصلا احساس تنهای نکردم و خیلی بهم خوش گذشته.همیشه یه گروه از اونا دور و برم هستن....
پرنده ها و حیوونا همه با هم دوستن و هیچ وقت دعوا نمی کنن.اونا باهم حرف می زنن!با منم حرف می زنن.اما احتمالا به یه زبون خارجی صحبت میکنن چون من حتی یه کلمه از حرفاشونو نمی فهمم.بااین حال اونا حرفای منو می فهمن.که البته این مایه ی خجالت منه چون فکر میکنم از من باهوشترن!بنابرین نسبت به من برتری دارن.این منو اذیت میکنه چون می خوام فقط خودم تجربه اصلی باشم.
86/11/26
علی سنتوری
من بالاخره علی سنتوری رو دیدم.
می خواد اینجا فیلتر بشه یا نشه! خاک تو سرت که نمی ذاری همه ببینن!
خدائیش آخر فیلمه




86/11/24
خاطرات آدم وحوا(مارک تواین)
سه شنبه:
تمام صبح مشغول کار کردن بودم تا سر و سامونی به خونه زندگی بدم، به عمد ازش دوری می کردم به این امید که شاید تنها بشه و بیاد پیشم اما نیومد.(مثل امیر)
ظهر که شد کارو تعطیل کردم و واسه تفریح رفتم دنبال دویدن با زنبورا و پروانه ها و گشتن بین گل ها، موجودای قشنگی که لبخند خدا رو از آسمون گرفتن و همراه خودشون نگه می دارن! اونا رو جمع کردم و باهاشون چندتا تاج گل و یه لباس ساختم و تنم کردم.ناهارو که چندتا سیب بود خوردم، بعدش تو سایه نشستم و دعا کردم بیاد، اما نیومد.!
مهم نیست! اتفاق مهمی نیوفتاده! چون اون هیچ توجهی به گلا نداره.به اونا میگه آشغال و نمی تونه انواعشون رو از هم تشخیص بده! فکر میکنه افتخار آدم این طوری باشه.نه من براش مهمم نه گل ها نه آسمون رنگی دم غروب. تنها چیزی که بهش توجه داره ساختن خونه است.تا خودش و اون تو از دست بارون قشنگ پنهون کنه.انگورا رو جمع کنه و بره سراغ میوه ها ببینه رسیدن یا نه!
یه تیکه چوب خشک گذاشتم روی زمین و سعی کردم با یه چوب دیگه اونو سوراخ کنم تا شکلی که تو ذهنم بود رو بسازم اما اتفاق وحشتناکی افتاد! از اون تو سوراخ یه غبار آبی و شفاف بلند شد! منم همه چیزو پرت کردم وشروع کردم به دویدن.خیلی ترسیده بود چون فکر کردم اون یه روحه! اما وقتی برگشتم دیدم هیچ کس دنبالم نمیاد واسه همین در حالی که داشتم نفس نفس می زدم به یه صخره تکیه دادم تا پاهام که داشتن می لرزیدن آروم بشن.بعدش یواش یواش اومدم بیرون،آماده بودم اگه اتفاقی افتاد دربرم وتی نزدیک تر شدم شاخه های یه بوته گل سرخ رو کنار زدم و از لابه لاش به اونجا نگاه کردم.اما انگار روحه رفته بود و توی اون سوراخ یه خورده گرد وغبار سرخ و نرم هم باقی مونده بود! انگشتمو توش فرو کردم تا لمسش کنم که یه هو دادم دراومد و دستمو پس کشیدم.درد وحشتناکی داشتم انگشتمو کرده بودم توی دهنم و هی بالا پائین می پریدم و می نالیدم که آروم بشه! حالا دیگه دوست داشتم ببینم اون چیه و شروع به آزمایش کردم!
* قربون این حوا برم که چقدر قشنگ خاطره می نویسه
86/11/23
حرفهای خودمانی
دلم میگیره وقتی میبینم کسی هست که شرایط منو داره اما ازش استفاده نمی کنه. دلم میگیره وقتی میبینم می گذره لحظه های بی تو.... ببخشید اما خیلی به خودم قول میدم از عشق زیاد نگم ولی نمیشه. تمام راه های زندگیم به تو ختم میشه. به تویی که تمام ذهنم رو احاطه کردی بدون اینکه حتی بدونی. یعنی می دونی اما عمقشو نه! وقتی داستان آدم و حوا رو مینویسم تمام احساسات حوا رو درک میکنم. انگار خودمم. دقیقا خود گل دختر. از چیزای خیلی ساده دلم میگیره. که اگه اینجا بنویسم همه مسخره ام می کنن.... بی خیال بذار از همین عشق بگم...
آره تمام زندگیم به تو ختم میشه...آدمی نیستم که بگم اگه ازدواج کنم زندگیم این رو به اون رو میشه عقده ی ازدواج هم ندارم اما تنها راهیه که میشه همه بفهمن که تو مال منی. اون وقت راحت و آسوده پیش همه و همه جا فقط از تو حرف بزنم.... امیر این جوری..امیر اون جوری.... آخ که چقدر......
من یه دخترم با تمام احساساتی که میشناسیشون. با همه ی اون دلتنگی ها. سختی ندیدنت منو داره میسازه..بخدا خیلی سخته....می دونم می فهمی.واسه همینم دوستت دارم اما انگار دنیا می خواد من بیشتر از اینا صبر کنم. بخدا حرفی نیست..من خیلی صبر کردم الانم صبر میکنم. اما ای کاش یه کم فقط یه کم بیشتر میدیدمت.... ای کاش.....
بذار از اینهمه ای کاش بگذرم...بذار یه کم فقط بگم که چقدر دوستت دارم. بگم چقدر دوستت دارم؟ امیر من به اندازه ی تمام اون لحظه هایی که بدون تو میگذره و به اندازه ی تمام روزهای قبل از تو...دوستت دارم. خیلی کمه؟ ببین آخه نمی تونم واحد بیشتری بکار ببرم. بگم به اندازه ی دونه های برف و بارونی که امسال تو کشورمون بارید؟ عشق من اون قدر دوستت دارم که شنیدن صدات حتی به اندازه ی چند ثانیه آرومم می کنه.
بگم عشق چیه؟ عشق یه زندگیه با تو....تمام لحظه هاش برای تو بگذره...به فکر تو...تویی که یه هدیه ای ...یه هدیه از طرف خدای خوبم. خدا...
خداجونم حواست به من هست؟ نکنه ازم دلگیر باشی که باهات خیلی وقته اینجا حرف نزدما! آخه می ترسم یه وقت غرور قشنگ حرف زدنام بگیره منو. می گن قشنگ باهات حرف می زنم....همیشه دعا میکنم همه رابطشون با خدا همین طوری باشه...قشنگ وخودمونی ....دوست داشتنی و صمیمی.....
خدای خوبم خدای مهربونم منو هیچ وقت تنها نذار..هرچی فکر میکنم می بینم اگه تو نبودی تو زندگیم الان.....
فاجعه است....باش...ترو به تمام مقدساتت قسم به تمام چیزایی که خلق کردی قسم...منو تنها نذار....
حرفام خیلی بیشتره...خیلی زیادتر از اونی که بخوام اینجا بنویسم....
من زندگی رو دوست دارم که خدا مواظبش باشه و امیر کنارم وگرنه بدرد لای جرز دیوار میخوره
* این پست کاملا تصادفی و بداهه نوشته شده. برگرفته از دل کوچیک گل دختر
86/11/23
خاطرات آدم وحوا(مارک تواین)
دوشنبه:
امروز صبح به امید اینکه توجهش رو جلب کنه، اسمم رو بهش گفتم اما توجهی نکرد.واسم عجیبه.اگه اون اسمشو میگفت حتما برام خیلی اهمیت داشت و به گمونم از هر اسم دیگه ای واسم قشنگ تر بود.خیلی کم حرف می زنه شاید چون باهوش نیست و به این مسئله حساسه و می خواد پنهونش کنه.خیلی حیفه که اینطوری فکر میکنه چون باهوش بودن هیچ اهمیتی نداره.ارزش واقعی تو قلب انسانه(هر چند این رو هم نمی فهمه.*) امیدوارم بتونم بهش بفهمونم که یه قلب مهربون و عاشق واسه انسان بزرگترین ثروته و بدون اون حتی با داشتن هوش؛ زیاد انسان فقیره!
نه!هیچ علاقه ای به اسم من نداره. سعی کردم نا امیدیم رو پنهون کنم اما به گمونم وفق نشدم.رفتم ساحل خزه پوش وپاهامو تو آب فرو کردم.همیشه وقتی به وجود یه هم صحبت، یه نفر که نگاش کنم و باهاش حرف بزنم نیاز دارم می آم اینجا... اون اندام سفید و دوست داشتنی که رو برکه نقاشی شده برام کافی نیست،اما به هر حال یه چیزی هست و یه چیزی بهتر از تنهایی محضه! وقتی حرف می زنم،حرف می زنه.وقتی ناراحتم،ناراحت میشه و بادلسوزی آرومم میکنه.بهم میگه ناراحت نباش دختر؛ تنهای بیچاره، من دوستت باقی می مونم.اون برای من دوست خوبیه و تنها کسیه که دارم: اون خواهر منه!
هیچ وقت نمی تونم اولین باری که تنهام گذاشت رو فراموش کنم! قلبم داشت از غصه تو سینه ام آب می شد.بانامیدی گفتم او تمام هست ونیست؛ من بود!اکنون رفته است! بشکن قلبم! دیگر توان ادامه ی زندگی در من نیست! صورتمو تو دستام گرفتم.دیگه هیچ کسی نبود که آرومم کنه.وقتی بعد از یه مدت دستامو از صورتم برداشتم اون دوباره اومده بود.مثل همیشه سفید وبراق و قشنگ.منم پریدم تو بغلش!این دیگه شادی محض بود.قبلا هم شادی رو می شناختم اما این حس یه چیز دیگه بود، مثل خلسه! دیگه بعد از اون هیچ وقت بهش شک نکردم.بعضی وقتا پیداش نمی شد.شاید یه ساعت و شاید یه روز کامل! اما من منتظر می موندم و به اومدنش شک نمی کردم! می گفتم سرش شلوغه یارفته سفر اما بر میگرده. همین طور هم بود:
همیشه بر می گشت، شبای تاریک پیداش نمی شد چون خیلی ترسو بود اما وقتی آسمون مهتابی بود،سر و کله اش پیدا می شد.من از تاریکی نمی ترسم اما خب اون از من کوچیکتره و بعد از من به دنیا اومده.بارها و بارها به دیدنش رفتم.وقتی زندگی سخت میشه اون تنها پناه منه!
آدم
شنبه:
دیروز وقتی داشت مثل همیشه خودشو تو آب برکه تماشا میکرد افتاد تو آب1 داشت خفه می شد و گفت تو بد وضعیتی بوده.
این ماجرا باعث شده واسه موجوداتی که اونجا زندگی میکنن و بهشون ماهی میگه،غصه بخوره.هنوزم هر موجودی رو یمبینه یه اسمی بهش می چسبونه در حالی که اونا اصلا نیازی به اسم ندارن و وقتی صدشون می کنی اصلا به سمتت نمیان! اما این موضوع واسه اون هیچ اهمیتی نداره! در هر صورت دیشب کلی از همین موجودات رو از آب گرفت و تو رختخواب من گذاشت تا گرم نگهشون داره الان متوجهشون شدم اما به نظرم به هیچ وجه خوشحال تر از گذشته نیستند فقط یه کمی آرومتر شدن.وقتی شب بشه همه شون رو بیرون می ریزم وهیچ وقت دیگه باهاشون نمی خوابم.چون خیلی سرد و مرطوبن و خوابیدن بینشون آزاردهنده است مخصوصا وقتی چیزی تنت نباشه
86/11/21
لطفا تعجب نکنید
چیزی که دلم میخواست الان اینجا بنویسم.بدون اینکه حتی لحظه ای فکر کنم میخوام چیزی که تو دلمه بگم.برای اولین بار تو زندگیم دلم میخواست الان یه پسر (جنس قناص)بودم و با گل دختر دوست بودم.پسری که احساساتش مثل یه دختر می مونه. بعد با گل دختر تو عشق غرق می شدیم. و تجربه می کردیم عشق بی پایانی رو که الان دارم تصورشو می کنم. خیلی دلم میخواست الان این جوری بود. آخه الان دارم" تو ای پری کجایی" رو گوش میدم. جو گیر شدم که کاش یه پری بود که دلم الان واسش پر می زد.
86/11/20
خاطرات آدم وحوا(مارک تواین)
پنج شنبه:
اولین اندوه من!دیروز باهام قهر کرد!انگار دیگه دوست نداره باهاش حرف بزنم.نمی تونستم باور کنم فکر رکدم حتما اشتباهی شده چون من دوست دارم پیشش باشم و حرفاشو بشنوم. پس چطوری می تو نه باهام نامهربون باشه وقتی هیچ کاری نکردم؟ اما آخرش درست حدس زدم، واسه همین رفتم جایی که صبح روز اول خلقتمون اونجا دیدمش و هنوز نمی شناختمش و بهش بی اعتنا بودم.اما اونجا دیگه خیلی برام غم انگیز شده بود و هر چیز کوچیکی منو یاد اون می انداخت.خیلی ناراحت بودم و نمی دونستم چرا.چون این حس تازه ای بود و قبل از اون تجربه اش نکرده بودم.همش مثل یه معما بود نمی تونستم حلش کنم.
وقتی شب شد نتونستم تنهایی رو تحمل کنم و رفتم سر پناه جدیدی که ساخته بود، تا ازش بپرسم چه اشتباهی کردم و چجوری می تونم اونو جبران کنم تا دوباره باهام مهربون بشه.اما اون توی بارون منو از اونجا بیرون کرد و این اولین اندوه من بود!
آدم
پنج شنبه:
واسه اینکه زیر بارون نمونم یه سرپناه ساختم. اما اونجا هم نتونستم آرامش داشته باشم. اون موجود جدید مزاحم شد و وقتی سعی کردم بیرونش کنم از سوراخایی که باهاش می بینه آب بیرون می اومد (گریه) اون با پشت پنجه هاش پاکشون یم کرد و از خودش صدایی رو در می اورد که حیوونا وقتی ناراحتن در می آرن!!!
حوا
یکشنبه:
دوباره همه چیز دلپذیر شده و از این بابت خوشحالم اما روزایی که گذشت روزای خیلی سختی بودند. سعی میکنم تا می تونم به اون روزا فکر نکنم.
آدم
دوشنبه:
موجود جدید گفت اسمش حواست.مشکلی نیست.اعتراضی ندارم.می گفت وقتی می خوام صداش کنم باید از این استفاده کنم.من هم گفتم که لزومی به انجام این کار نمی بینم. اما با وجود این قبول دارم که اسم خوبی داره و باعث می شه بهش احترام بیشتر بذارم. می گه نباید بهش بگم "آن " و باید براش از ضمیر "او" استفاده کنم. هنوز به این موضوع شک دارم.....
86/11/18
نصیحت بی نصیحت
همه کار دارند.همه دیرشان شده.همه اخم بر ابرو دارند. کسی روی خوش نشان نمی دهد. ماشینی به احدی راه نمی دهد. هر کس فقط وفقط خودش را می بیند و بس.....



رادیو جوان:
دوستاااااااااااااااااااااااااااان سلاااااااااااااااااااااااااااام (تکرار حرف به خاطر هیجان گوینده ی برنامه است). صبح به خیییییییییییییییییییییییییر .....
با هم دوست باشیم.مهربون باشیم. عشق بورزیم به هم میهنانمان! خودمونو بکشیم واسه هم!!!!!!!
گل دختر:
ببخشید کو گوش شنوا؟ با خودم می گم بیام اینجا از چیزای خوب خوب بگم.اینکه بابا با اون قیافه گرفتنت واسه من بیچاره ی مسافر! خب روز منو و خودتو خراب میکنی! اگه یه کم بخندی و گشاده رو باشی ، هم خودت و هم من این انرژی رو به دیگران می دیم روز خودمون هم خراب نمیشه! اما خب بعد به این فکر میکنم که آخه راننده ی 60 ساله ی بی حوصله ی پول ندار و بی سواد که تو نت نمیاد!حتی اگه بیاد چجوری اینجا رو پیدا کنه که بعدش نوشته های باهال منو بخونه و کلی انرژی بگیره و از فردا به همه بخنده؟
نکنه با جستجوی کلمه ی " بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر" می خوا اینجا رو پیدا کنه؟؟؟؟؟؟؟؟
86/11/18
خاطرات آدم و حوا (مارک تواین)
یکشنبه:
تمام هفته رو بهش چسبیده بودم و هرجا می رفت دنبالش می رفتم.سعی می کردم با هم آشنا بشیم مجبور بودم فقط خودم حرف بزنم چون اون خیلی خجالتیه اما اشکال نداره.به نظر می رسید از اینکه من رو کنارش میبینه خیلی خوشحاله.منم تا می تونستم از کلمه "ما" استفاده می کردم چون انگار اینطوری با هم صمیمی تر بودیم.
آدم
یکشنبه:
امروزم به هر جون کندنی که بود گذشت. یک شنبه ها هی دارن بیشتر و بیشتر خسته کننده می شن. یک شنبه رو گذاشتن واسه استراحت.( قبلشم شیش تا از این روزا رو تو هر هفته داشتم)
حوا
چهارشنبه:
یواش یواش داره برخوردمون با هم بهتر میشه و بیشتر وبیشتر با هم آشنا میشیم. دیگه از دستم فرار نمی کنه٬این خودش علامت خوبیه و نشون میده دوست داره کنارش باشم.این باعث خوشحالی من میشه٬ منم سعی می کنم تا هر طوری می تونم بهش کمک کنم٬ این طوری بیشتر تحویلم می گیره!
تو یکی دو روز گذشته تمومِ کار نامگذاری موجودات رو که به عهده ی اون گذاشته بودن رو به عهده گرفتم٬این کار باعث شده بتونه یه نفس راحت بکشه چون هیچ استعدادی تو این زمینه نداره
به همین خاطر کلی ازم ممنونه که این کار رو براش انجام دادم.نمی تونه واسه موجودات اسمای درست حسابی بذاره٬اما منم نمی ذارم بفهمه این نقطه ضعفشو می دونم
هر وقت موجود جدیدی پیداش میشه قبل از این که فرصت کنه مثل خنگا
سکوت کنه واسش یه اسم می ذارم اینطوری نمی ذارم شرمنده بشه وخجالت بکشه.
اما من این طوری نیستم تا چشمم به حیوون می افته می دونم چیه!لازم نیست حتی یه لحظه فکر کنم.(قابل توجه! به خدا هم نویسنده هم گردآورنده هم مترجم هم ناشر همشون جنسیتشون مذکره! بخدا راست می گم
)سریع واسش یه اسم مناسب به ذهنم می رسه انگار بهم الهام میشه.می دونم که این طوریه چون تا قبلش همچین اسمی رو بلد نبودم.از شکل یه موجود نوع رفتارش رو می فهمم چه حیوونیه
86/11/16
خاطرات آدم وحوا(مارک تواین)
5 شنبه:
در مورد فاصله ها دارم شناخت بهتری پیدا میکنم قبل از این انقدر به داشتن همه ی چیزای قشنگ علاقه داشتم که مثل گیجا فقط دستم رو طرفشون می بردم،بعضی وقتها فقط چند سانتیمتر باهام فاصله داشتن اما من فکر میکردم چند متر ازم دورن، خیلی وقتا کلی هم خار تو این فاصله بود! این طوری یه درسی رو ید گرفتم، در ضمن واسه خودم خودم یه قانون ساختم:
یه تجربه ی زخمی از خار دوری میکند! به گمونم واسه کسی به سن وسال من نتیجه گیری خوبیه!
آدم
سه شنبه:
امروز هوا ابریه از شرق باد می وزه و به گمونم ما بارون خواهیم داشت! ما؟؟؟!!! این کلمه دیگه از کجا اومد؟ حالا یادم اومد اون موجود ازش استفاده می کنه.
جمعه:
زندگیم دیگه به شادی ؛ گذشته ها نیست
شنبه:
موجود جدید زیادی میوه می خوره همین روزاست که میوه هامون ته بکشن! میوه هامون؟ میوه های ما! این کلمه ی اونه! البته از بس شنیدمش کلمه ی منم هست. امروز صبح مه سنگینی همه جا رو پوشونده بود! من توی مه بیرون نمی رم.اما اون موجود جدید می ره. تو هر آب وهوایی بیرون می ره. و هی حرف می زنه. این جا یه زمانی خیلی ساکت ودلپذیر بود!
86/11/15
خاطرات آدم و حوا (مارک تواین)
یک شنبه:
هنوز اون بالاست!انگار داره استراحت می کنه!البته این فقط بهونه شه!وگرنه یک شنبه که روز استراحت نیست! شنبه رو گذاشتن واسه این کار.این موجود فقط دوست داره استراحت کنه.این همه استراحت خسته ام می کنه.این که همش بشینم و اون درخت رو نگاه کنم هم خسته ام میکنه.تعجب میکنم این موجود واسه چی ساخته شده: هیچ وقت ندیدم کاری انجام بده!
دیشب ماه شل شد از آسمون افتاد پائین! (البته اینکه تو بهشت ماه بوده رو فکر نمی کنم جامعه مسلمانان تائید کنن!) چه مصیبت بزرگی! وقتی بهش فکر میکنم دلم میگیره! بین چیزای قشنگ و زینتی هیچ چیزی تو خوشکلی به پای ماه نمی رسه.باید محکم تر می بستنش.ای کاش بتونیم دوباره سرجاش بذاریمش.تازگی دارم می فهمم که تموم وجودم عشق به زیبائیه.*
سه شنبه:
اونا دیشب ماه رو سرجاش برگردوندن.من کلی خوشحال شدم.این از درست کاریشونه.وقتی ماه دوباره سر خورد افتاد پائین ناراحت نشدم.وقتی آدم همسایه هایی به این خوبی داره دیگه نمی خواد ناراحت بشه. کاش می تونستم واسه تشکر ازشون یه کاری بکنم.دوست داشتم می تونستم براشون چندتا ستاره بفرستم آخه ما بیشتر از نیازمون ستاره داریم. البته منظورم منه! نه ما! چون می دونم اون موجود به این چیزا هیچ اهمیتی نمی ده!
نه ذوق
و سلیقه داره نه مهربونه![]()
دیروز عصر دیدم کنار برکه نشسته و داره سعی میکنه ماهی هایی رو که اونجا بازی می کردن رو بگیره. منم مجبور شدم اون قدر طرفش سنگ پرت کنم تا باز بره بالای اون درخت و دست از سر ماهی های بیچاره برداره!
گاهی از خودم می پرسم این موجود واقعا به چه دردی می خوره!
اصلا قلب داره؟
راس راسی هیچ احساسی به اون موجودای کوچولو دوست داشتنی نداره؟گاهی گمون می کنم اصلا واسه همین کارا ساخته شده! ظاهرش ک این طور نشون میده.یکی از کلوخ ها به پشت گوشش خورد و اون به حرف اومد.هیجان زده شده بودم چون اولین باری بود که صدای کسی جز خودم رو می شنیدم.کلمه هایی رو که می گفت رو نفهمیدم اما به نظرم با معنی می رسیدن.
از وقتی فهمیدم می وتنه حرف بزنه ازش خوشم اومده واسه اینکه عاشق حرف زدنم.همیشه دارم حرف می زنم حتی تو خواب!به نظر خودم خیلی هم جذابم
اما اگه کس دیگه ای رو داشته باشم که باهاش حرف بزنم جذابتر هم می شم و اگه بخوام می تونم یه ریز براش حرف بزنم.
اگه این موجود یه انسانه نباید از ضمیر آن براش استفاده کنم !فکر میکنم از نظر دستوری درست نباشه
فاعلی:او
ملکی:برای او...
خب از این به بعد من اون رویه انسان به حساب میارم و با ضمیر او صداش میکنم تا وقتی که خلافش ثابت بشه.از این که در مورد همه چیز شک داشته باشی خیلی بهتره.
آدم
چهارشنبه:
ای کاش حرف نمی زد.همیشه در حال حرف زدنه!شاید به نظر برسه دارم به اون موجود بیچاره تهمت می زنم اما این قصد رو ندارم.تا پیش از این صدای هیچ انسانی رونشنیده بودم و هر هر صدای تازه و عجیبی که مزاحم آرامشم بشه گوشم و اذیت میکنه.این صدای جدید بیش از اندازه به من نزدیکه درست کنار شونه م ٬بغل گوشم.اول یه طرف بعد یه طرف دیگه!من فقط به صداهایی عادت دارم که از من دور باشن!!!!
به گیرنده هاتون دست نزندی! اشکال از آدمه که نوشته هاش فقط چند سطره!![]()
*خلاصه که حوا جون درمورد ماه خیلی حرف می زنه که من معذورم از نوشتنش چون واقعا زیاده!
86/11/14
خاطرات آدم و حوا (مارک تواین)
قسمت اول رو بخونین اگه مشتاق بودین کتابشو بخرید وگرنه همین جا قصه رو دنبال کنید
حوا
کی ام؟ چی ام؟ کجام؟
شنبه:
دیگه یه روزم شده.انگار دیروز بود که اومدم.چون اگه پریروزی ام وجود داشته من اینجا نبودم یا اگه بودم یادم نمیاد.شایدم من متوجه اش نشدم. خب سعی می کنم از این به بعد بیشتر مراقب باشم و همه چی رو یادداشت کنم.بهتره از همین الان شروع کنم تا ترتیب خاطراتم به هم نریزه٬غریزه بهم می گه این نوشته ها یه روزی به درد تاریخ نویسا می خوره
حس می کنم یه تجربه ام! دقیقا حس یه تجربه رو دارم! غیر ممکنه کسی به اندازه ی من احساس کنه یه تجربه س٬یواش یواش داره باورم میشه این چیزیه که من هستم! یه تجربه و نه چیز دیگه ای!
خب اگه من تجربه ام٬همه ی اونم؟ نه! فکر نمی کنم! فکر میکنم من یه بخش از این تجربه ام بخش اصلیِ اون! اما به گمونم بقیه ی این تجربه هم سهم خودش رو تو این ماجرا داره.
آیا موقعیتم این وسط تضمین شده یا باید مواظب باشم و ازش مراقبت کنم؟ شاید دومی!
غریزم بهم میگه: مراقبه ای ابدی ٬ هزینه ی برتری است.(به گمونم واسه کسی به کم سالیِ من عبارت خوبیه!)
امروز همه چیز بهتر از دیروزه.تو شلوغ پلوغیِ تموم کردن کارِ دنیا کوه ها آشفته و دشتها شلوغ و به هم ریخته باقی مونده بودن و این منظره ی زشتی رو درست کرده بود.
نباید کارای قشنگ و باشکوه هنری رو هول هولکی سرِ هم کرد!این دنیای نوساز بزرگ قشنگترین اثر هنریه! که باوجود عجله ای که و قت ساختنش کردن به شکل حیرت آوری کامله! بعضی جاها ستاره زیادی وجود داره و بعضی جاها به اندازه ی کافی نیست! اما حتما این مشکل هم برطرف میشه!
دیروز طرفای بعد از ظهر اون یکی تجربه رو هم دنبال کردم تا ببینم به چه دردی می خوره؟ اما نفهمیدم.فکر میکنم یه مرد باشه!من تاحالا هیچ مردی رو ندیدم اما اون شبیه یه مرده و مطمئنم همین طوره.
در مورد اون بیشتر از تموم حیوونای دیگه احساس کنجکاوی می کنم.اولش ازش می ترسیدم و هر وقت پیداش می شد شروع به دویدن می کردم چون احساس می کردم میخواد دنبالم کنه. اما یواش یواش فهمیدم اونه که می خواد از دستم فرار کنه واسه همین دیگه ازش نترسیدم٬ راه افتادم هرجا می رفت نزدیکش حرکت می کردم.
این کار اون رو عصبی و ناراحت کرده بود آخرش اون قدر ترسیده بود که از یه درخت بالا رفت.کلی منتظر شدم بعد بی خیال شدم رفتم خونه.
امروز دوباره همین اتفاق افتاد.مجبورش کردم از دستم فرار کنه و بره بالای درخت!!!
آدم
دوشنبه:
این موجود جدید و موبلند خیلی داره مزاحم می شه! همیشه داره ول می گرده و هر جا می رم دنبالم میاد ! از این کارش خوشم نمیاد! به این که کسی همراهم باشه عادت ندارم٬ ای کاش بره پیش بقیه ی حیوونا...
ادامه دارد.....
86/11/13
جشنواره فیلم فجر
این روزا اسم جشنواره زیاد مورد جستجو قرار می گیره منم دیدم بد نیست اگه اسم وبلاگ منم جزو اونا بیاد بالا و به هر حال یه کم آمار بالا بره![]()
http://fajrlive.tv اینجا می تونید ثبت نام کنید تا افتتاحیه و اختتامیه جشنواره رو ببینید و آخرین اطلاعات جشنواره رو دریافت کنید. راستی اگه کسی می دونه رادیو جوان برنامه اش درباره جشنواره چه ساعتهایی هست لطفا کامنت بذاره ممنون میشم.
خلاصه اینکه آره دیگه ما هم خودمونو قاطی بیست و ششموین جشنواره فیلم فجر کردیم![]()

فکر نکنی یادم رفته ها!
عقده ی علی سنتوری که موند تو گلومون ببینیم امسال داغ کدوم فیلم به جیگرمون میمونه؟![]()

86/11/13
ناحیه مقدسه
سلام بر مقتول و کشته شده به دست افراد حرام زاده
سلام بر ساکن کربلا
سلام بر آن کسی که ملائکه آسمان بر او گریستند
سلام بر آن کسی که ذریه و فرزندان او پاکان هستند
سلام بر پیشوای دین
سلام بر منزلگاهای براهین و حجت های خداوندی
سلام بر امامان شریف و بزرگوار
سلام بر گریبان های پاره شده
سلام بر لبان خشکیده
سلام بر جان های بلا رسیده و رنجدیده
سلام بر روح های ربوده شده
سلام بر پیکرهای عریان و رهنه
سلام بر جسم های رنگ پریده و تغییر رنگ داده
سلام بر خون های ریخته شده
*********
آسمان بی ماه هرچقدر هم پر ستاره باشد ماه ندارد. ماه مادر ستاره هاست و شاید هم پدر! مدتی است به ماه فکر میکنم که از وقتی رفت چقدر بر ستاره ها سخت گذشت. دلم برای ماه تنگ شده. مهربونیش و قدرت حضورش.....خیلی دلم میخواد ببینمش.
فکرتون هزار راه می ره می دونم اما بعید می دونم حدستون در مورد ماه درست باشه....![]()
86/11/11
با تو چون دشمن دارد سر جنگ دل دیوانه ی تنها دل تنگ
گوش بده....
.
.
.
.
.
..
تو حرفم پریدی....
رشته کلام از دستم رفت.....
یه وبگردی ساده باعث میشه بفهمم خیلی ها هستن که عاشق بودن و رسیدن به خواسته اشون. همه فکر میکنن چون سن کمی دارم هیچ چی نمی دونم اما من راز زندگی رو فهمیدم. اینکه باید چی باشم و چجوری....
این راز مخصوص منه...آخه امتحانایی که شدم بهم فهموندن.دیروز تو طالع بهمن نوشته بود زندگی کتاب شخصیه هر کسیه. نمیشه مال بقیه رو خوند باید زندگی کنی خودت تجربه کنی و خودت کتاب خودتو بنویسی....
می گن طالع بینی دروغه و خرافات! منم همینو میگم.اما پس چرا بیشتر جوابام رو تو اونا پیدا میکنم؟ به نظرم همه چی به دید آدم بسته است.زاویه دید. من سردمه...اون گرمشه....طبیعیه! همه با هم فرق دارن! حالا این وسط چرا تو فکر میکنی من مثل همه هستم! خدا عالمه...
عشقم یه کم فقط یه کم....
پ.ن. ماشین که دیدین آب و روغن قاطی می کنه؟؟؟؟ خب آدمم آب و روغن قاطی میکنه دیگه! اینم نتیجه اش!
آقایون نذارید خانم ها آب و روغنشان قاطی شود
پ.ن. می گن نازک ترین کتاب دنیا توش درباره چیزهایی نوشته که آقایون درباره خانوما می دونن. خیلی بده! جدی می گم!به من که بر میخوره اما واقعیت داره متاسفانه
دوستت دارم را با تو من هزاران بار گفته ام و نغمه ی زندگی ام ساخته ام
http://brain-less.blogspot.com/
86/11/10

در همایش پول الکترونیک در خرداد ماه ۱۳۸۳ رئیس بانک مرکزی(فکر کنم همونی که خدا بیامرز شد) گفت: حدود ۱۲۰میلیارد ریال در سال برای جمع آوری پولهای کثیف
هزینه می شود و ۲۰ میلیون سفر شهری نیز برای معاملات بانکی و یا پرداخت فیش آب و برق و... هزینه می شود.
بله؟ چیه؟ هدفم چی بود؟ هیچی!!!
خواستم اطلاعاتت بالا بره و در ضمن اشاعه ی فرهنگ استفاده از پول الکترونیک و اینا....![]()
86/11/09
خدائیش خدایی
وضو می گیرم و سجاده رو پهن میکنم و ....
الله اکبر
بسم الله الرحمن الرحیم.الحمدالله رب العالمین.....

روی لبم سوره ی حم د جاری میشه.سوره ی حمد تنها سوره ی قران هست که ما با خدا حرف می زنیم به همین دلیل هم خوندنش تو تمام نمازها واجبه.
توی ذهنم....
چرا امیر امروز زنگ نزد؟ شاید کار داشته...۵شنبه امتحان دارم امروز چقدر میرسم بخونم؟ وای خداکنه امتحانام زودتر تموم بشه و راحت بشم ولی خب چجوری انتخاب واحد کنم اگه دوباره کلاسا زود پر بشه؟ بازم باید کلی حرص بخورم. خوبه کاری هم ندارم سرکار میشینم درس میخونم. راستی یادم باشه به وحید (داداشم)بگم که چه رشته ای بهتره......راستی چرا قبض موبایلم این ماه انقدر زیاد اومده؟ یادم باشه فردا یه زنگ به آمنه بزنم باهاش حرف بزنم. اوه اوه جزوه ی زهرا دستمه کاش دیروز بهش بر می گردوندم.....
روی لبم...بسم الله و بالله الحمدلله اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد عبده و رسوله....
توی ذهنم....
چقدر تو بیشعوری گل دختر! نمازت تموم شد اما نفهمیدی چی خوندی! واسه چی خوندی!!!
خدائیش خداجونم تو واقعا خدایی و مهربون که با وجود این نمازها...بازم حرفمو گوش میدی من که دربست نوکر و مخلص و چاکرتم....
دیشب به این فکر میکردم که چقدر چیزا هست که میشه به خاطرش خدا رو شکر کر. یعنی واقعا اگه آدم بره وادی شکرو تسبیح خدا٬ کم میاره و دچار اسکیزوفرنی (روان پریشی) حاد میشه![]()
86/11/07
ناحیه مقدسه
کسی هست بدونه از نظر علمی چرا دونه های برف این شکلی میشن؟
سلام برآن کسی که خداوند شفا و بهبودی را در تربت و خاک او قرار داد.
سلام برآن کسی که دعا در زیر قبه ی او مستجاب است
سلام بر آن کسی که امامان از ذریه و فرزندان او هستند
سلام بر فرزند خاتم پیامبران
سلام بر فرزند سید وآقای اوصیا
سلام بر فرزند فاطمه زهرا
سلام بر فرزند خدیجه کبری
سلام بر فرزند سدره المنتهی
سلام بر فرزند بهشت ابدی
سلام بر فرزند زمزم و صفا
سلام بر کسی که بدن او آغشته به خون شد
سلام بر آن کسی که احترام خیام او را شکستند
سلام بر خامس اصحاب کساء
سلام بر غریب ِ غریبان حسین
86/11/06
بزرگ مرد تاریخ به دنیا آمد :)
۶بهمن ماه ۱۳۵۸ در شیراز چشم به جهان هستی گشود.

نامش را امیر نهادند تا در آینده امیر وسرور دختری چون من باشد![]()
در همان کودکی بارها و بارها نام مرا برزبان آورده و می گفته "گل دختر
" پدرش از ترس اینکه نکند گل دختر در شیراز باشد و امیر عاشق وی شده باشد بدون هیچ تاملی شیراز را به قصد تهران ترک کرد و امیر را ناخواسته در راه عشق قرار داد. اما در تهران نیز امیر همچنان هر از چند گاهی نام "گل دختر" را برزبان جاری می ساخت و پدر هیچ علاجی برای وی نیافت اما من یافتم![]()
و سریعا دردش را درمان کردم![]()
![]()
![]()
خب دیگه بیشتر این مجال گفتن از این بزرگ مرد تاریخ نیست
و به قول شاعر کم گوی و گزیده گوی چون در.....
عشقم تولدت مبارک باشه ایشالله همیشه دلت شاد باشه(که البته هست حتی وقتی منو اذیت میکنی
)
ایشالله تولد ۱۰۰سالگیتو توی سالمندان با هم بگیریم![]()
![]()
![]()
خدا رو هزاران هزار مرتبه شکر
86/11/03
سلام بر ذکریا او که در محنت ها و رنج ها شکیبایی ورزید
سلام بر یحیی که خداوند او را با شهادتش در مقام قرب خویش جای داد
سلام بر عیسی روح خدا و کلمه ی او
سلام بر محمد (ص) حبیب خدا وبرگزیده ی او
سلام بر امیر مومنان امام علی بن ابیطالب!او که مخصوص به برادری با پیامبر خدا بود
سلام بر حضرت فاطمه دختر پیامبر خدا
سلام بر ابو محمد حسن بن علی وصی و خلیفه ی پدرش
سلام بر حسین بن علی که جان خویش را با اهدای خونش تقدیم نمود
سلام بر هر آن کسی که در حال نهان و آشکار٬فرمانبردار و مطیع خداوند باشد.
86/11/02
خدا رو شکر جواب مثبت نیست!!!!
۱ـ خوشحالم به عرضتون برسونم بنده در روز نهم ماه دی رفتم آزمایش اعتیاد دادم و امروز نتیجه اش را گرفتم. خوشبختانه معتاد نیستم وجواب آزمایشم منفی است. خدا رو شکر
اینو گفتم که شما هم از نگرانی در بیاید![]()
۲ـ در تهران دیگر نه مسافر کش می فهمد چه کسی مسافر است و نه مسافر می داند که کدام ماشین مسافر کش است و....
۳ـ بعضی وقتها: دردم از یار است و درمان نیز هم
بعضی وقتها: ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
خواننده ی عزیز اگه این بیت شعر آخری باعث شد فکر کنی منظورم شمایی پس مطمئن باش منظورم خودت بودی اما اگه همچین حسی بهت دست نداد پس تو باهاش دست بده! زشته آخه!
86/11/02
ناحیه مقدسه
سلام بر یعقوب که خداوند به رحمت خویش (بینایی)چشمان را به او برگردانید
سلام بر یوسف که خداوند با عظمت و بزرگی خویش او را از چاه نجات داد
سلام بر موسی که خداوند با قدرت و توانایی خویش دریا را برای او شکافت
سلام بر هارون که خداوند او را به نبوت و پیامبری مخصوص فرمود
سلام بر شیعب که خداوند او را بر امتش یاری ونصرت داد
سلام بر داوود که خداوند توبه ی او را از خطایش پذیرفته و از لغزش و خطای او در گذشت
سلام بر سلیمان که خداوند با عزت خویش جن را ذلیل و فرمانبردار او ساخت
سلام بر ایوب که خداوند او را از بیماری اش شفا داد
سلام بر یونس که خداوند برای او به مضمون عهد و پیمان خود جامه ی عمل پوشانید

