تبليغاتX
عشق ورزیدن یعنی همکاری باخدا

86/08/30

حرف های خودمونی

11 نفر لطف کردند و منت سر من گذاشتن و اومدن کامنت دادن. اما هیچ کدوم نگفتن که برداشتشون از شعر سهراب چیه؟ خب من دوست دارم تبادل نظر کنیم نه اینکه صرفا هی بگیم وبلاگت قشنگه و اینا!!!

من اصلا قصد جسارت به هیچ کس رو ندارم اما فکر میکنم بهتره که حالا که وقت میذارم و وب گردی میکنیم یه چیزایی از هم یاد بگیریم....

در راستای اهداف خداپسندانه یه چیزایی میخوام از نماز بگم براتون که جدیده و فکر کنم جالب....

منتظر پست های باهال من باشید

عشقم!اگه آسمون زمین بیاد و زمین بره آسمون من دوستت دارم.

توف

توف

توف

توف

توف

توفکر کردی من توف

توف

توف

توفکرت نیستم؟

حرفهای گل دختر در 16:14 |  +   • 

86/08/29

کاشکی اشک مرا می دیدی

خدای خوبم...خیلی وقت بود باهات حرف نزده بودم.یعنی اینجا حرف نزده بودم...خدای مهربونم....

خیلی خوبه که وقتی دلم میگیره تو زودی به ذهنم می ندازی که هستی و مهربونی و نگران نباشم...

خیلی خوبه که وقتی گریه میکنم تو اشکامو پاک میکنی....

*********************

گاهی اوقات هیچ حرفی نمی تونه ناراحتی رو نشون بده....حتی نی تونه خوشحالی رو نشون بده.....

گاهی اوقات هیچ گریه ای هم نمی تونه نشون بده چقدر ناراحتی...حتی نمی تونه نشون بده چقدر خوشحالی...

**********************

چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی...

گمان می کنم دچار رگ پنهان رنگها هستی...

دچار یعنی عاشق و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک

دچار آب دریای بیکران باشد.....

برداشت من از این شعر دقیقا زندگی ما آدماست....

اگه فرض کنیم منظور سهراب از ماهی خود ما آدما بوده و دریای بیکران خداست.....

یعنی ما فکر میکنیم تنهائیم...فکر میکنیم خدا ما رو فراموش کرده...در صورتی که ما داریم تو دریا زندگی میکنیم.یعنی تو قلمرو حکومت و وجود خدا....

یعنی ما خدا رو دوست داریم اما چون تو قلمرو حکومتش محو شدیم نمی بینیمش....

ماهی عاشق چیزی شده که توش گم شده.... وهیچ وقت نمی تونه از بالا دریا رو ببینه.....

رگ پنهان رنگها....همون نشونه های خداست... که ما خیلی وقتها به سادگی ازشون عبور میکنیم و متوجه شون نیستیم....

این برداشت من بود... شما چی فکر میکنید؟

 

حرفهای گل دختر در 9:46 |  +   • 

86/08/28

Gifts We Give ourselves

Friends
Good friends enrich our lives in so many ways. Through a magical combination of similarities and differences, friends offer us the opportunity to know ourselves as we are and help us grow into who we want to be. Our similarities attract us to each other, comforting us with familiarity when we see ourselves in them. When we are drawn to those we admire, the same recognition is at work, unconsciously acknowledging that these people possess qualities that we ourselves possess. By acting as mirrors, friends help us define who we are by reflecting our selves back to us.
Friends also help us know ourselves through our differences. Differences allow us to see other options and make choices about who we want to be. Sometimes we are drawn to those who appear to be our opposites, and we learn to accept the parts of them we love and the parts of them that don't resonate with us, thus allowing us a valuable learning experience. By expanding our understanding to include others' experiences, friends help us accept others. By understanding when someone's life differs from our own, we can learn about ourselves in contrast. There are times when we see in friends what we don't like about ourselves. That mirror reflection may be hard to take, but a good friend helps us find ways we can change and supports us in that choice.
Part of the joy of friendship is the feeling that we are accepted just the way we are, with no need to change. It is a gift they give us, and one we can give back every day. Ultimately, we choose friends because they make us feel good about ourselves and life. Through tears and difficulties, friends help us find the laughter. When we find those special people who offer us that perfect combination of comfort and stimulus to grow, we are very fortunate. Friends, those wonderful companions that walk with us through life, help us define and refine who we are and who we choose to be every day.
حرفهای گل دختر در 14:44 |  +   • 

86/08/28

یادبگیر در زندگی از نقاط ضعف خود به عنوان نقطه ی قوت خود استفاده کنی...

کودکی ده ساله که دست چپ خود را در یک حادثه رانندگی از دست داده بود برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد.در طول ۶ماه استاد فقط بر روی بدن سازی کودک کار کرد بعد از ۶ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.استاد به کودک فقط یک فن  آموزش داد.کودک توانست در میان اعجاب همگان با همان یک فن حریفان خود را شکست دهد.۳ماه بعد این کودک توانست بااستفاده از همان یک فن برنده شود و سال بعد در مسابقات کشوری به عنوان قهرمان سراسری کشور انتخاب گردد.وقتی مسابقات به پایان رسید در راه بازگشت به منزل٬کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید.استاد گفت:

دلیل یورزی تو اول این بود که به همان یک فن به خوبی مسلط بودی و تنها امیدت همان یک فن بود و دیگر این که تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستی نداشتی!

یادبگیر در زندگی از نقاط ضعف خود به عنوان نقطه ی قوت خود استفاده کنی...

حرفهای گل دختر در 8:47 |  +   • 

86/08/26

نزن امیر حجوانی !!!!!!!!

خودمم می دونم کار زشتیه!اما خب چی کار کنم!! هرجا میری از غم و غصه حرف میزنن! منم مجبور شدم سوژهای امیرحجوانی رو بذارم تو وبلاگم....

فکر کنم چند روز دیگه امیر حجوانی منو حک کنه

حرفهای گل دختر در 13:53 |  +   • 

86/08/26

علی پزشکی به دادم رسید :)

رومئوی آنلاین در جستجوی ژولیت آفلاین!

در این دنیای نسبتا بزرگ که از نظر بعضی ها کوچک شده چه اتفاق هایی که نمی افتد! یکشنبه شب همین هفته ای که گذشت جناب Patrick Moberg که یک طراح وب 21 ساله است و ساکن بروکلین و از همه ی اینها مهم تر مثل اینکه علاقه شگرفی دارد برای پیوستن به مرغ ها سوار بر قطار سیاحتی میدان Union در منهتن بوده است که ناگهان نگاهش می افتد به دختر آرزوها و رویاهایش (اگر می خواهید عق بزنید هنوز مانده!) با یک گل در درون موهایش و در حالی که داشته در دفترچه ای یادداشت می نوشته و جناب آقای پاتریک نه یک دل صد دل در اولین نگاه عاشق این دختر خانم می شود، ولی بر اساس قانون ننوشته ی حال مساوی با ضد حال قبل از اینکه وی فرصت پیدا کند با دختر خانم وارد مذاکره شود ایشان از قطار پیاده می شوند و پاتریک هم متاسفانه وی را در بین شلوغی و جمعیت گم میکند.

طراح وب مورد نظر ما خودش را به خانه می رساند و بلافاصله سایتی دست و پا میکند به آدرس NYGirlOfMyDreams. com یا دختر نیویورکی رویاهای من! در سایت هم اطلاعاتی از قطار، ساعتی که این دختر را در آن دیده بوده است و همینطور اینکه او چه شکلی بوده است را می نویسد در آخر هم مقداری اطلاعات از خودش به همراه شماره تلفن و آدرس ایمیلش را میگذار تا شاید بتواند به وصال دوست برسد.

 


و البته ماجرا از همینجا شروع می شود و در کمتر از چند ساعت پاتریک با سیلی از ایمیلها و تلفن ها مواجه می شود، بر طبق نوشته ی "نیویورک پست" دختران بسیاری با پاتریک تماس گرفته اند و گفته اند که دختر مورد نظر وی نیستند ولی شیوه عشق ورزیدن او و صداقتش قابل تحسین است و حاضرند جای آن دختر را برای او پر کنند! ماجرا ادامه پیدا میکند تا اینکه سه شنبه شب پاتریک در همان وب سایت اعلام کرده است دختری که با نشانه های آن دختر مطابقت بسیاری داشته است را از طریق سایت مذکور یافته است، این دختر خانم که پاتریک را بیچاره خودش کرده است نامش Camille Hayton است اهل ملبورن استرالیا می باشد که در بروکلین زندگی می کند و در مجله ی BlackBook مشغول کارورزی است.

اما خوب پاتریک به دلایل شخصی فعلا نه جواب ایمیلهایش را میدهد نه جواب تلفنها را و البته روزنامه ها و شبکه های تلویزیونی محلی که مشتاق مصاحبه با وی شده بوده اند را هم رد کرده است و در وب سایت دختر نیویورکی رویاهای من نوشته " بر خلاف همه ی کمدهای رومانتیک و آهنگهای پاپ بد، بایستی برای این یکی خودتان یک پایان بسازید!" و ظاهرا این وب سایت دیگر آپدیت نخواهد شد.

احیانا اگر دختر رویاهایتان را دیدید سعی کنید سریع عمل کنید که کارتان به اینجا ها نکشد !!!

 منبع خبر: UpdateBlog

حرفهای گل دختر در 13:6 |  +   • 

86/08/26

فریدون مشیری

گفته بودم پيش از اين‌ها: دوستي ماند به گل

دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است

در ضمير يكدگر

باغ گل روياندن است

 

گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست

باغبانش، رنج تا گل بردمد

گفته بودم گر به بار آيد درست

زندگي را چون بهشت

تازه، عطرافشان و گل‌باران كند

 

گفته بودم، ليك، با من كس نگفت

خاك را از ياد بردي خاك را

لاجرم يك عمر سوزاندي دريغ

بذرهاي آرزويي پاك را

 

آب و خورشيد و نسيم و مهر را

زانچه مي‌بايست افزون داشتم

شوربختي بين كه با آن شوق و رنج

« در زمين شوره سنبل» كاشتم

- گل؟

چه جاي گل، گياهي برنخاست

در پي صد بار بذرافشاني‌ام

باغ من، اينك بيابان است و بس

وندر آن من مانده با حيراني‌ام

 

پوزشم را مي‌پذيري،

                     بي‌گمان

عشق با اين اشك‌ها، بيگانه نيست

دوستي بذري‌ست، اما هر دلي

درخور پروردن اين دانه نيست.

************

fmpcal11

این روزا انگار همه دلشون گرفته! اما دل من نگرفته!!! هرچی گشتم مطلب طنز پیدا کنم موفق نشدم. این جوونیهای فریدون مشیری هست....

 

حرفهای گل دختر در 8:58 |  +   • 

86/08/24

قرآن بخوانیم

پناه می برم به خدا از شر شیطان رانده شده

کسانی که نیکی کردند پاداش نیک و روزافزون برآن دارند؛و تاریکی و ذلت چهره هایشان را نمی پوشاند؛آنها اهل بهشتند و جاودانه در آن خواهند ماند.
اما کسانی که مرتکب گناهان شدند جزای بدی به مقدار آن دارند؛وذلت و خواری چهر ی آنان را می پوشاند؛وهیچ چیز نمی تواند آنها را از (مجازات )خدا نگه دارد.(چهره هایشان آنچنان تاریک است که گویی)با پاره هایی از شب تاریک صورت آنها پوشیده شده!آنها اهل دوزخند وجاودانه در آن خواهند ماند.

راست گفت خداوند بلند مرتبه بزرگوار

آیه 26و27 سوره یونس

حرفهای گل دختر در 11:55 |  +   • 

86/08/22

سری داستانهای دو دقیقه ای (پائولو کوئیلو)

مبارزه را بپذیرید. وفراموش نکنید: در زندگی لحظه هایی هست که بیش تر نیازمند شجاعت ایم تا احتیاط.بعضی تصمیم ها نیازمند آتش هیجان هستند.بنابراین ٬عادت کرده ایم بگوییم: آرامش لازم است.باید برای این تصمیم آماده باشم.

هیچ کس نمی تواند خودش را مستقیما برای چیزی آماده کند.مسایل زیادی هستند که می توان آنها را برنامه ریزی کرد اما هیچ کدام از این برنامه ها بهتر از برنامه هایی نیستند که خود زندگی به ما پیشنهاد میکند.ماجرای جادویی ـ که در آن همه چیز برای یاری ما بسیج می شود تا جهشی عظیم از فراز یک مغاک* کنیم ( همون امداد غیبی یا کمک خدا)ـ همواره ناگهانی رخ میدهد و خیلی زود می گذرد.رخ داد این ماجرا حاصل عملی نامرئی است که انجام داده ایم٬ بی آنکه رویش حساب کرده باشیم.باید آن را بقاپیم یا رها کنیم. روشن است که شاید در مغاک سقوط کنیم. اما در این زندگی٬چه چیزی خطربار نیست؟

 

*: خودمم معنی مغاک رو نمی دونم.

حرفهای گل دختر در 11:37 |  +   • 

86/08/20

دختر دختره دختر تاج سره دختر

دخترا چرا ساکت نشستین؟ بابا بلند شید! یه کاری کنید!!!! روز ملی دخترانه!

واقعا خدا وقتی دختر رو آفرید گفت فتبارک الله احسن الخالقین

دخترخانومای گل روزتون مبارک! اگه هیچ کس واستون کادو نگرفت ناراحت نشیدا! خودتون واسه خودتون یه شاخه گل بخرید. برید سینما و بعدش هم یه شام خوب بخورید. من که این کارو میکنم. حتما

اساسا هر چند وقت یه بار خودمو تحویل میگیرم توپ

شما هم به جای اینکه انقدر پسرها رو تحویل بگیرید یه کم خودتونو تحویل بگیرید! اصلا تو این دورز محل جنس مذکر نذارید آی حال میده

پسرا جنبه داشته باشید.نیاید اینجا ناسزا بگید که در شان شخصیت شما نیست.فقط تبریک بگید و زود هم وبلاگ رو ببندید ممکنه منفجر بشه

حالا باهم این شعرو بخونید:

دختر دختره دختر

تاج سره دختر

قند عسله دختر

نون تو سفره است دختر

 

حرفهای گل دختر در 10:20 |  +   • 

86/08/19

عشق ورزیدن یعنی همکاری باخدا

جايي كه عشق باشد، انسان هست ، و خدا هست.


كسي كه در عشق شادي مي يابد، در انسان شادي مي يابد ، و در خداوند

شادي مي يابد.


خدا عشق است. پس: عشق بورزيد!


بدون تبعيض، بدون زمان مشخص، بدون پيش فرض، بدون ترس از رنج:

                                                                                    عشق بورزيد.....

 

 

پدر ومادر مثل هوایی هستند که ما برای نفس کشیدن بهش احتیاج داریم. بااینکه حیاتی ترین چیزیه که لازم داریم اما خیلی وقتا بهش اهمیت نمی دیم.... حالا تصور کنین این هوا آلوده باشه........

حرفهای گل دختر در 7:8 |  +   • 

86/08/16

داستانی برای 10 دقیقه از خودم

میخوام یه داستان بگم.داستان یه رهگذر ویه درخت:

یه جاده خاکی بود که اطرافش پر درخت بود.کنار هر درخت،یه صندلی.رهگذرای زیادی می اومدن،از سایه وخنکی درختها استفاده می کردن وبعد از مدتی به راهشون تو جاده ادامه می دادن.قصه ما مربوط میشه به کی از این درختها.یه درخت که نه بهار بود نه تابستون،نه پائیز ونه زمستون.برگ داشت،سبز بود زیبا بود،اما طراوت وشادابی نداشت.دلش از تنهایی وغصه پر بود.همیشه میخواست یکی از این رهگذرا بیاد وبرای همیشه کنارش بمونه.یه روز یه رهگذر خسته وتنها،که راه سختی رو گذرونده بود به در خت قصه ما رسید.کوله بار خاک گرفتشو روی صندلی کنار درخت گذاشت وقصد کرد کمی اونجا بمونه.چهره اش به نظر خسته بود انگار تو راهی که طی کرده بود مشکلات زیادی رو تحمل کرده بود وناملایمات زیادی رو دیده بود.درخت به خاطر اینکه رهگذرای زیادی دیده بود،وقتی چشمای پرازخستگی رهگذر رو دید بر حسب عادت دیرینه وهمیشگی،رو کرد به رهگذر وگفت:به نر خش=سته میای!می تونی تا هروقت که بخوای اینجا بمونی واستراحت کنی.بعد شاخه هاشو به طرف صندلی برد وروی صندلی سایه کرد. رهگذر باشنیدن این حرف خیلی خوشحال شد.روزها همین طور میگذشتن.این دو به هم خیلی نزدیک شدن.تا اونجا که رهگذر دیگه روی صندلی نمی نشست،بلکه کنر درخت روی زمین می نشست وبا درخت درد ودل میکرد.درخت با تمام وجودش عاشق رهگذر شده بود ووقتی رهگذر حرف می زد،درخت سراپا گوش میشد به صدای دلنشین رهگذر گوش میکرد.صداش مثل نت زیبای موسیقی بود برای درخت.درخت حاضر بود هر کاری بکنه تا دیگه اون خستگی رو توچشمای رهگذر نبینه.طراوت درخت برگشت.برگها سبز وتازه بودن واثری از خستگی در چهره ی رهگذر دیده نمی شد.هر روز بهتر از رو قبل بود.اما باتمام این همه شادی وعشق،درخت ته دلش همیشه دلهره روزی رو داشت که ممکن بود رهگذر بره...بااینکه رهگذر همیشه میگفت من همینجا می مونم کنار تو.درخت اعشق شده بود.سایه ی شاخه هاش جایی بود که رهگذر استراحت میکرد.اصلا دیگه درختی نبود.درخت وقف عشقش شده بود.درخت دیگه خودشو نمی دید.فقط رهگذری رو میدید که دوستش داشت.اما یه روز....یه روز یه غریبه که نمی دونم از کجا پیداش شده بود وچه کاره بود،اومد وکنار رهگذر نشست،فقط برای چند لحظه.یه چیزایی توگش رهگذر نجوا کرد ورفت...از اون روز رهگذر از درخت فاصله گرفت ووقتی درخت دلیل کارشو پرسید،گفت که من باید ازاینجا برم.درخت گفت چرا؟توکه گفتی می مونی!جواب داد:انتهای این جاده یه شهره،پر از زیبایی.یه شهر آباد باخونه های بزرگ ویه زندگی راحت.درخت گفت:اونجایی زیباست که عشق باشه.شهری که میگی عشقی نداره.رهگذر گفت:اینجایی که توهستی زندگی سخته،خونه ای نیست.اما اونجا راحته.درخت گفت راحتی اونجاست که عاشق باشه.اما تو!اونجا!بدون من!میگفتی که حاضر نیستی منو با هیچ باغی عوض کنی!اما حالا!!!

رهگذر سرشو پائین انداخت وگفت:چاره ای ندارم باید برای آیندم کاری بکنم نمی تونم اینجا بمونم.باید برم....

کوله بارشو جمع کرده بود وداشت می رفت ودرخت نظاره گر.....درخت دید که رهگذر تو جاده اونقدر رفت تا محو شد،گریه کرد،هنوز پائیز نیومده تموم برگاش زرد شدن وافتادن.شاخه هاش خشک شدن.اما رهگذر حتی برنگشت که ببینه به سر درخت چی اومده.درختهای اطراف شروع کردن به سرزنش،هرکردوم یه چیزی گفتن"تو نباید بهش عادت می کردی""اون فقط یه رهگذر بودو برای رفع خستگیش اینجا مونده بود""تو بیش از حد دوستش داشتی و...."

اما درخت گوشش هیچ کدوم این حرفا رو نمی شنید.حالا فقط یه درخت مونده که زمستونه وبهاری نیست که ازراه بیاد،بایه صندلی که پر از خاطره وعطر یاد اون رهگذره.حالا فقط یه درخت مونده که روی تنه ی پوسیدش حک شده"دوستت دارم"

رهگذره وقتی داشت می رفت این شعرو توگوش درخت زمزمه کرد وفقط یه خاطره تلخ باقی گذاشت:

ای دوچشمت سبزه زاران

                  گریه ات ابر بهاران

می روم غمگین ونالان  

                 بهر من اشکی میافشان

ای سراپا مهربانی 

                 ای نگاهت آسمانی

در دل نامهربانم

                شوق ماندن می فشانی

ترسم آخر درکنارم خسته وآزرده گردی

                باهمه خوبی وپاکی در خزان پژمرده گردی

می روم تا نشنوم آواز باران دوچشمت

               می روم چون می هراسم شعله ای افسرده گردی

ای که در خوبی وپاکی چلچراغ آسمانی

              قلب سردم را چه بی حاصل به سویت می کشانی

عاشق وچشم انتظاری

              پاک وروشن چون بهاری

هرچه گفتم باورت شد

              حیف از احساسی که داری

چشمه ای خشک وسیاهم  

              خسته ای گم کرده راهم

بگذر از من چون که دیگر

             زشت وسرتاپا گناهم

 

ترسم آخر درکنارم خسته وآزرده گردی

                باهمه خوبی وپاکی در خزان، پژمرده گردی

می روم تا نشنوم آواز باران دوچشمت

               می روم چون می هراسم شعله ای افسرده گردی

ای که در خوبی وپاکی چلچراغ آسمانی

             قلب سردم را چه بی حاصل به سویت می کشانی

قصه تلخ مرا کاش از نگاهم خوانده بودی

                من گنهکارم ،تو خوب ومهربانی....مهربانی.....

حرفهای گل دختر در 9:45 |  +   • 

86/08/15

قرآن بخوانیم

پناه می برم به خدا از شر شیطان رانده شده

به یقین بدترین جنبندگان نزد خدا،کسانی هستند که کافر شدند و ایمان نمی آورند. همان کسانی که باآنها پیمان بستی؛سپس هربار عهد و پیمان خود را می شکنند و(پیمان شکنی و خیانت) پرهیز ندارند.
و هرگاه از خیانت گروهی بیم داشته باشی،به طور عادلانه به آنها اعلام ک که پیمانشان لغو شده است. زیرا خداوند خائنان را دوست نمی دارد.آنها که راه کفر را پیش گرفتند گمان نکنند پیش برده اند ؛آنها هرگز ما را ناتوان نخواهند کرد.هر نیرویی در قدرت دارید برای مقابله باآنها آماده سازید.وهمچنین اسب های ورزیده ،تا بوسیله ی آن دشمن خدا ودشمن خویش را بترسانید؛وهمچنین گروه دیگری غیر از اینها را که شما نمی شناسید و خدا آنها را می شناسد.
و هر چه در راه خدا انفاق کنید به طور کامل به شما بازگردانده می شود وبه شما ستم نخواهد شد.

 

راست گفت خداوند بلند مرتبه بزرگوار

 

سوره ی انفال آیه ی ۵۵تا۶۰

حرفهای گل دختر در 11:57 |  +   • 

86/08/14

کاشکی اشک مرا می دیدی

این سماور جوش است
پس چرا می گفتی
!دیگر این خاموش است؟
باز لبخند بزن
قوری قلبت را
زودتر بند بزن
توی آن
مهربانی دم کن
بعد بگذار که آرام آرام
چای تو دم بکشد
شعله اش را کم کن
***
:دستهایت
سینی نقره نور
:اشکهایم
استکان های بلور
کاش
استکان هایم را
توی سینی خودت می چیدی
کاشکی اشک مرا می دیدی
خنده هایت قند است
چای هم آماده است
چای با طعم خدا
بوی آن پیچیده
از دلت تا همه جا
***
پاشو مهمان عزیز
توی فنجان دلم
چایی داغ بریز
حرفهای گل دختر در 16:8 |  +   • 

86/08/13

خیلی جالبه!!! بااجازه آقای مهدی رضائی سندر مارشال

حتماً امتحان کنید

 

برنامه (wordpad) را باز کنید وشماره هواپیمائی رو که روز 11 سپتامپر به برجهای

 

دوقلوی نیویورک برخورد کرده را وارد کنید (Q33NY) !!!!

 

حالا فونتشو به "wingdings" عوض کنید

 

حالا چی میبینی؟

 

یادت نره حتماً از فونت بزرگ استفاده شود

حرفهای گل دختر در 9:2 |  +   • 

86/08/13

نوشته های ناگفته

از این به بعد یه بخش جدید اینجا هست به همون اسمی که بالا میبینید. این پست شاید به درد شماها نخوره... شایدم بخوره.... بستگی به نوع نگاهتون داره.... من تو این پست حرفایی رو می زنم که مجال گفتنشون به عشقم رو ندارم.....این که گفتم بستگی به نوع نگاهتون داره واسه این بود که اگه شما که میای میخونی یه مردی و یه زن تو زندگیت هست می تونی باخوندن حرفهای من مطمئن بشی که زن زندگی تو هم همین حرفا تو دلشه اما تو هیچ وقت نخواستی حرفاشو بشنوی و حالا اون ازت فاصله گرفته.... شاید تو ظاهر این طور نباشه.....

گاهی اوقات سکوت میکنم چون می بینم هرچی میگم انگارتو نمی شنوی.هرچند ممکنه این سکوت منو آزار بده و خیلی طولانی بشه.... اولاش فکر میکردم چقدر برات سخته که بخوای منو درک کنی یا گوش به حرفام بدی یا نازک بودن دلم رو تحمل کنی.اما حالا که این همه گذشته به این نتیجه رسیدم که این منم که برام سخته که تحمل کنم تو هیچ چی یادت نمی مونه... اینکه من کلی حرف می زنم و بعد یه جوری رفتار میکنی که انگار هیچ چی نشنیدی.....

حرفهای گل دختر در 8:33 |  +   • 

86/08/12

سری داستانهای دو دقیقه ای (پائولو کوئیلو)

سپاهیان اسکندر کبیر خود را برای فتح شهری در آفریقا آماده می کردند.اما دروازه های شهر بدون مقاومت گشوده شد. تقریبا تمام جمعیت شهر را زنان تشکیل می دادند چرا که مردان در جنگ در برابر فاتحان کشته شده بودند.

در جشن پیروزی ٬اسکندر خواست برایش نان بیاورند.یکی از زن ها ٬یک سینی زرین پوشیده از جواهرات با تکه ای نان در وسط آن آورد. اسکندر فریاد کشید: من که نمی توانم طلا بخورم. من نان خواستم! و زن پاسخ داد:  اسکندر در قلمرو خود نان نداشت؟ لازم بود برای نان اینراه دراز را بپیماید؟

اسکندر به فتوحات خود ادامه داد اما پیش از ترک گفتن آن شهر٬ دستور داد روی تخته سنگی حک کنند:

من اسکندر کبیر تا آفریقا آمدم تا از این زنان بیاموزم.

 

خدا رو میخوام که فقط تو رو نگه داره برام.عرصه که به آدم تنگ میشه چقدر.....

درس های زندگی را یک به یک می آموزم.تنها چیزی که نمی فهمم این است که زمانی که مدرک این درسها را بگیرم بی شک مرده ام! پس کی از آنها استفاده خواهم کرد؟

گاهی آنقدر تشنه ی محبتت می شوم که تمام روحم نیازت را میکشند.اما تو نیستی.این است عشق تو؟؟؟؟

همیشه در محبت های بی منتهای خدا غوطه ورم. حتی الان که گمان میکنم دلم به اندازه ی تمام سیاه چاله های کشف نشده گرفته است. حتی حال که می خواهم گریه کنم اما مجالی نیست. همیشه در محبتهای خدا غوطه ورم. این است عشق خدا؟؟؟؟؟؟؟؟

 

حرفهای گل دختر در 8:34 |  +   • 

86/08/09

قرآن بخوانیم

پناه می برم به خدا از شر شیطان رانده شده

ای کسانی که ایمان آورده اید خدا را یاد کنید وقتی شما را به چیزی میخواند که حیات شما در آن است.وبدانید که خدا میان انسان و قلب او حایل می شود و (در روز قیامت) شما نزد او جمع خواهید شد.

راست گفت خداوند بلند مرتبه ی بزرگ

یا مهدی!

فکرم به منتهای جمالت نمی رسد

کز هر چه درخیال من آمد نکوتری

 

 

 

 

مربونی صداقت بدجنسی بیخیالی بی معرفتی بی فکری هم می تونه باشه هم نباشه

حرفهای گل دختر در 8:48 |  +   • 

86/08/08

7 آبان، روز كورش بزرگ پايه گذارتمدن ايران ، خجسته باد

کوروش جان کجایی که ببینی ما داریم با کشورمون چی کار میکنیم؟ تنبلی و تن پروری! باج به بیگانه! این همه مخ بیکار و....

و نخستين فرمان (منشور) آزادي جهان از او:

كوروش، منم شهريار روشنايي
 
براي من كه برادر بينايان و اندوه خوار خستگانم
زنان به جاليز و آموزگاران به ‌آموزشگاه و سواران به دشت و بیابان يكي ست
 همه خان و مان من اند.
من كوروشم و تنها رهایی جهان به آرامشم باز خواهد آورد
 
من پسر پادشاه انسان و پرچم دار مردمانم
دليري و دانايي
دارایی هميشگي مردم من است
و من با همدلي مردمانم بود
كه كاريزها و رودها را روان كرده ام
و بندها ساخته و شهرها برپا كرده ام
و من براي شما  بوي خوش و خواب آرام و زندگي زيبا
...
براي شما، مردمان بزرگ آرزو ميكنم.
 
من كوروشم
پسر ماندانا و كمبوجيه كه با شما سخن ميگويم
سرانجام شادماني از آن شماست
و او كه شادماني مردم من را نمي خواهد از ما نيست
 او برده بي مزد اهريمن است
 
زنان ميهن من بزرگوار و برازنده اند
خان و مان مردم من
شادمان و سترگ است
پدران ما دانا و فرزندان ما دليرند
بدين ‌نشان هرگز شكست نخواهيم خورد
بدين ‌نشان هرگز فريفته نخواهيم شد

من كوروشم شاه شاهان شما
و من اين سنگ نبشته را به نوترين ‌دبير‌ه (خط) خداوند نوشته ام
نوشته ام تا داد بر نژاد آدمي فرمان براند
حرفهای گل دختر در 13:15 |  +   • 

86/08/08

سلطان عشق های اساطیری حسن فتحی

که توی شب دهم و صفر درجه به حد آخرش رسید

البته اگه فتحی هم مثل سیروس مقدم سر فیلمبرداری تخمه بخوره فیلمش انقدر قشنگ نمیشه

 

حرفهای گل دختر در 11:3 |  +   • 

86/08/06

این پست مال امیر حجوانیه بخونید

About Me : Http://360.Yahoo. Com/Amirmodern 

 

*****

 

سلام به تمام اعضای گل گروه مارشال ...

امیدوارم همگی خوب و سرحال باشید و ایام زندگی بر وفق مراد همتون باشه

بله .... متاسفانه یا خوشبختانه باز هم من که قرار بود یک مدتی نباشم مزاحمتون شدم ...

 یعنی مسائلی پیش اومده که مجبور به بازگشت بودم چون دیگه بحث حیثیتی و آبروی شخصیم و گروهم در میون هست!

 

هنوز یک هفته هم از خداحافظی موقت من از گروه مارشال مدرن نگذشته یه نشریه یا بهتر بگم (دو هفته نامه) پر مخاطب و بقول معروف مردمی !! هر چی که در حد و اندازه های شخصیت خودشون و کارکنانشون بوده راجع به من ، فعالیتم ، گروهم  ، همکارانم و ... نوشته و جالب اینکه ادعا شده من و بسیاری از همکارانم الان در زندان بسر میبریم !!!!!!!!!!!! )))))))

 

چقدر بدبخت و بخیل و ابله زیاد شده که تا دیدن ما یه خداحافظی موقت به گروه زدیم ذوق مرگ شدند و برای فروش مجله شون بغیر از دست به دامان شدن صورت و هیکل هنرپیشه های خانم ایرونی ( از هانیه خانم و نیکی جون بگیر تا ... ) مجبور شدند دو صفحه اختصاصی رو به گروه من ، شخص من و همکارانم اختصاص بدن تا به اصطلاح بمب بترکونن !! نه عزیزان من  از اون بالا سری تا پایین سریتون از دم کور خوندید !!

 

البته خیلیها فهمیدن که ایمیلهای من در گروه بدون اسم و عکسم با نام گروه (مارشال مدرن) ارسال میشد (مثل مجله دانلود و سوژه خنده های وطنی و ...) ، اما این وسط یک سری حروم لقمه که نون شبشون رو از دروغ و تهمت و افترا و هتک حرمت بدست میارند و خب کاملا محرز و معلوم هست که از کدوم آدم معتاد و عملی که هنوز سواد تلفظ یک فامیلی رو هم نداره خط میگیرند و شروع به چاپ و نشر اکاذیبی کردند که قطعا و بشدت پیگرد قانونی خواهم کرد تا این ذلیلان بدونند بازی با آبروی اشخاص چه طعمی خواهد داشت ...

 

متاسفانه من هفته گذشته بدلیل پرداختن به حل برخی از مشکلاتم اعلام کردم تا یک مدت موقتی نیستم که این عمل من با 13000 ایمیل از طرف شما مواجه شد که هنوز هم نزدیک به 4000 تاش رو نرسیدم ببینم ...

تصمیم داشتم روزی که سورپرایز بزرگ مارشال آماده شد من هم با دست پر به گروه و جمع گرم شما برگردم

اما حرکت این مجله باعث شد تا زندگی شخصی من گریبانگیر بازیهای کثیف این آدمها قرار بگیره و علی رغم میل باطنیم و وجود بسیاری از مشکلاتم با قدرت تمام و مارشالی ام که در این 4 سال داشتم به گروه برمیگردم تا مشخص شه کی الان در زندان بسر میبره و یا پارتی و میتینگ مستهجن برگزار میکنه و عکسهاش هم در گروه پخش میکنه  ... !

 

  مطمئن باشید اگر 1 روز هم از عمرم باقی مونده باشه کل جریان رو افشاء میکنم تا کسانی که فکر میکنند ما الان چقدر خوش بحالمونه بزرگترین گروه ایران رو داریم و نفسمون از جای گرمی بلند میشه ، چقدر بدبختی ، گرفتاری ، مشکلات ، دست انداز ، چالش و ... برامون درست میشه و چه برچسبهایی که به من و همکارانم زده نمیشه!!!!!

 

یه کم بگذره همگی میفهمید جریان چی بوده و همه این گرفتاریها از کجا آب خورده!

 

پس از امروز مثل گذشته من و همکاران عزیزم با حمایت شما به کار خود ادامه میدهیم

 

از عزیزانی که در وبلاگ و یا وبسایت خود اخبار گروهها رو پوشش میدهند میخوام که این ایمیل رو در اونجا قرار بدهند ...

 

 

تشکر فراوان از وقت گرانبهاتون که در اختیارم گذاشتید ...

 

 

امیر حجوانی - مارشال

مدیر گروه مارشال مدرن - 6 آبان 1386

 

حرفهای گل دختر در 8:30 |  +   • 

86/08/05

سخن بزرگان

"برای من ثابت شد که می توانم قدرت زیادی کسب کنم.... می توانم صاحب تصمیم و اراده شوم وبخوبی آموختم که قدرت مغز می توناد معجزه بیافریند اگر فقط به خودم تلقین کنم که: من می توانم٬ خواهم توانست."          جان اریکسون

"این آخرین وصایای من به شماست:از زندگی نهراسید و باور داشته باشید که زندگی ارزش زیستن را دارد و اعتقادات شماست که خواسته های شما را جامه ی عمل می پوشاند."            ویلیام جیمز

"باور کنید مغز شما ضابطه ی اصلی است.مادام که مغز شما قبول کند که شما توانائی انجام کاری را دارید. انجام کار قطعی است.فقط به یک شرط که مغز شما این توانائی را صد درصد قبول کند."   آرنولد شوارتزنگر

حرفهای گل دختر در 13:50 |  +   • 

86/08/05

عشق منی تو!!!!

من قبول ندارم! قبول ندارم این جمله رو! کدومو؟ الان میگم:

"هیچ کس ارزش دیدن اشک های تو رو نداره. وکسی که چنین ارزشی داره کاری نمی کنه که گریه کنی"

من قبول ندارم. مگه نه اینکه خدا منو دوست داره! پس چرا از اینکه من گریه کنم خوشش میاد؟ پس این جمله نقص داره. اصلا کی گفته اینو؟ عشق اگه گریه واسش نکنی که فایده نداره

آره اینو می دونم که عشق باید باعث بشه آدم پیشرفت کنه اما این یه قسمتشه. یه طرف قضیه گریه است. البته دلیل گریه مهمه.....

اینا رو گفتم که بگم می خوام گریه کنم. می خوام داد بزنم چون فکر میکنم الان ظرفم پر شده و جا نداره. یه ظرف بزرگتر خواهش میکنم. یه ظرف بزرگتر واسه این عشق کسی نداره؟

یه وقتهایی حتی نمیشه حرف زد. وقتی پر شدی. وقتی تحمل سنگینی یه احساس رو نداری. اون احساس میخواد خوشحالی باشه یا غم. عشق باشه یا نفرت. شاید یه شعر بتونه... شاید.... ای خدا این موقع ها آدم چی کار باید بکنه؟؟؟؟///

به سوی تو به شوق روی تو
به طرف کوی تو
سپیده دم آیم مگر تو را جویم
بگو کجایی
نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا ره تو می پویم
بگو کجایی
کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم
 به غیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم حدیث دل گویم
بگو کجایی
به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی
یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی زحال من
تا هستم من اسیر کوی توام به آرزوی توام
اگر تو را جویم حدیث دل گویم
بگو کجایی
به دست تو دادم دل پریشانم
دگر چه خواهی
فتاده ام از پا
بگو که از جانم دگر چه خواهی  .

حرفهای گل دختر در 13:22 |  +   • 

86/08/02

قرآن بخوانیم

پناه می برم به خدا از شر شیطان رانده شده

ما تسلط و مالكيت و حكومت بر زمين را براى شما قرار داديم; و انواع وسايل زندگى را براى شما فراهم ساختيم; اما كمتر شكرگزارى مى‏كنيد! (10)

ما شما را آفريديم; سپس صورت بندى كرديم; بعد به فرشتگان گفتيم: «براى آدم خضوع كنيد! » آنها همه سجده كردند; جز ابليس كه از سجده‏كنندگان نبود. (11)

(خداوند به او) فرمود: «در آن هنگام كه به تو فرمان دادم، چه چيز تو را مانع شد كه سجده كنى؟» گفت: «من از او بهترم; مرا از آتش آفريده‏اى و او را از گل!» (12)

گفت: «از آن (مقام و مرتبه‏ات) فرود آى! تو حق ندارى در آن (مقام و مرتبه) تكبر كنى! بيرون رو، كه تو از افراد پست و كوچكى! (13)

گفت: «مرا تا روزى كه (مردم) برانگيخته مى‏شوند مهلت ده (و زنده بگذار!)» (14)

فرمود: «تو از مهلت داده شدگانى!» (15)

گفت: «اكنون كه مرا گمراه ساختى، من بر سر راه مستقيم تو، در برابر آنها كمين مى كنم! (16)

سپس از پيش رو و از پشت سر، و از طرف راست و از طرف چپ آنها، به سراغشان مى‏روم; و بيشتر آنها را شكرگزار نخواهى يافت!» (17)

فرمود: «از آن (مقام)، با ننگ و عار و خوارى، بيرون رو! و سوگند ياد مى‏كنم كه هر كس از آنها از تو پيروى كند، جهنم را از شما همگى پر مى‏كنم! (18)

و اى آدم! تو و همسرت در بهشت ساكن شويد! و از هر جا كه خواستيد، بخوريد! اما به اين درخت نزديك نشويد، كه از ستمكاران خواهيد بود!» (19)

سپس شيطان آن دو را وسوسه كرد، تا آنچه را از اندامشان پنهان بود، آشكار سازد; و گفت: س‏خ‏للّهپروردگارتان شما را از اين درخت نهى نكرده مگر بخاطر اينكه (اگر از آن بخوريد،) فرشته خواهيد شد، يا جاودانه (در بهشت) خواهيد ماند!» (20)

و براى آنها سوگند ياد كرد كه من براى شما از خيرخواهانم. (21)

و به اين ترتيب، آنها را با فريب (از مقامشان) فرودآورد. و هنگامى كه از آن درخت چشيدند، اندامشان ( عورتشان) بر آنها آشكار شد; و شروع كردند به قرار دادن برگهاى (درختان) بهشتى بر خود، تا آن را بپوشانند. و پروردگارشان آنها را نداد داد كه: «آيا شما را از آن درخت نهى نكردم؟! ونگفتم كه شيطان براى شما دشمن آشكارى است؟!» (22)

گفتند: «پروردگارا! ما به خويشتن ستم كرديم! و اگر ما را نبخشى و بر ما رحم نكنى، از زيانكاران خواهيم بود!» (23)

 

راست گفت خداوند بلند مرتبه ی بزرگ

حرفهای گل دختر در 10:46 |  +   • 

86/08/01

قابل توجه سینره :)

حیاط یا حیات ؟!؟!؟

حرفهای گل دختر در 12:48 |  +   • 

86/08/01

حرف های خودمونی

دیگه واسه همه عادی شده. همه جا هستن. راننده های تاکسی رو میگم که خانم هستن. تا حالا سوار نشده بودم اما اینبار سوار شدم. می تونم درک کنم تو چه شرایطی گیر کرده که حالا مجبوره صبح تا شب توی خیابونا مسافر سوار کنه و مطمئنا از مردهای بی جنبه و بی فکر متلک هم بشنوه و هم پای شوهرش یا به جای شوهر نداشته اش پول در بیاره. چیزی که دوست داشتم بهش بگم اینه که اون حالا بیشتر من و خیلی های دیگه تو زندگیش موفقه. چون شکست خورده اما بلند شده و حالا داره زندگی می چرخونه. و اینکه خدا خیلی خیلی دوستش داره.

یه چیزی بگم؟ این جمله ی آخرم یه قانونه. اگه بهش برسی زندگیت عوض میشه در حد مرگ. اینکه

خدا تو رو خیلی خیلی دوست داره.

حرفهای گل دختر در 12:15 |  +   •