86/08/30
حرف های خودمونی
من اصلا قصد جسارت به هیچ کس رو ندارم اما فکر میکنم بهتره که حالا که وقت میذارم و وب گردی میکنیم یه چیزایی از هم یاد بگیریم....
در راستای اهداف خداپسندانه یه چیزایی میخوام از نماز بگم براتون که جدیده و فکر کنم جالب....
منتظر پست های باهال من باشید![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عشقم!اگه آسمون زمین بیاد و زمین بره آسمون
من دوستت دارم.
توف
توف
توف
توف
توف
توفکر کردی من توف
توف
توف
توفکرت نیستم؟![]()
![]()
![]()
86/08/29
کاشکی اشک مرا می دیدی
خیلی خوبه که وقتی دلم میگیره تو زودی به ذهنم می ندازی که هستی و مهربونی و نگران نباشم...
خیلی خوبه که وقتی گریه میکنم تو اشکامو پاک میکنی....
*********************
گاهی اوقات هیچ حرفی نمی تونه ناراحتی رو نشون بده....حتی نی تونه خوشحالی رو نشون بده.....
گاهی اوقات هیچ گریه ای هم نمی تونه نشون بده چقدر ناراحتی...حتی نمی تونه نشون بده چقدر خوشحالی...
**********************
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی...
گمان می کنم دچار رگ پنهان رنگها هستی...
دچار یعنی عاشق و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک
دچار آب دریای بیکران باشد.....
برداشت من از این شعر دقیقا زندگی ما آدماست....
اگه فرض کنیم منظور سهراب از ماهی خود ما آدما بوده و دریای بیکران خداست.....
یعنی ما فکر میکنیم تنهائیم...فکر میکنیم خدا ما رو فراموش کرده...در صورتی که ما داریم تو دریا زندگی میکنیم.یعنی تو قلمرو حکومت و وجود خدا....
یعنی ما خدا رو دوست داریم اما چون تو قلمرو حکومتش محو شدیم نمی بینیمش....
ماهی عاشق چیزی شده که توش گم شده.... وهیچ وقت نمی تونه از بالا دریا رو ببینه.....
رگ پنهان رنگها....همون نشونه های خداست... که ما خیلی وقتها به سادگی ازشون عبور میکنیم و متوجه شون نیستیم....
این برداشت من بود... شما چی فکر میکنید؟
86/08/28
Gifts We Give ourselves
86/08/28
یادبگیر در زندگی از نقاط ضعف خود به عنوان نقطه ی قوت خود استفاده کنی...
دلیل یورزی تو اول این بود که به همان یک فن به خوبی مسلط بودی و تنها امیدت همان یک فن بود و دیگر این که تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستی نداشتی!
یادبگیر در زندگی از نقاط ضعف خود به عنوان نقطه ی قوت خود استفاده کنی...
86/08/26
نزن امیر حجوانی !!!!!!!!
فکر کنم چند روز دیگه امیر حجوانی منو حک کنه![]()
86/08/26
علی پزشکی به دادم رسید :)
رومئوی آنلاین در جستجوی ژولیت آفلاین!
در این دنیای نسبتا بزرگ که از نظر بعضی ها کوچک شده چه اتفاق هایی که نمی افتد! یکشنبه شب همین هفته ای که گذشت جناب Patrick Moberg که یک طراح وب 21 ساله است و ساکن بروکلین و از همه ی اینها مهم تر مثل اینکه علاقه شگرفی دارد برای پیوستن به مرغ ها سوار بر قطار سیاحتی میدان Union در منهتن بوده است که ناگهان نگاهش می افتد به دختر آرزوها و رویاهایش (اگر می خواهید عق بزنید هنوز مانده!) با یک گل در درون موهایش و در حالی که داشته در دفترچه ای یادداشت می نوشته و جناب آقای پاتریک نه یک دل صد دل در اولین نگاه عاشق این دختر خانم می شود، ولی بر اساس قانون ننوشته ی حال مساوی با ضد حال قبل از اینکه وی فرصت پیدا کند با دختر خانم وارد مذاکره شود ایشان از قطار پیاده می شوند و پاتریک هم متاسفانه وی را در بین شلوغی و جمعیت گم میکند.
طراح وب مورد نظر ما خودش را به خانه می رساند و بلافاصله سایتی دست و پا میکند به آدرس NYGirlOfMyDreams. com یا دختر نیویورکی رویاهای من! در سایت هم اطلاعاتی از قطار، ساعتی که این دختر را در آن دیده بوده است و همینطور اینکه او چه شکلی بوده است را می نویسد در آخر هم مقداری اطلاعات از خودش به همراه شماره تلفن و آدرس ایمیلش را میگذار تا شاید بتواند به وصال دوست برسد.
و البته ماجرا از همینجا شروع می شود و در کمتر از چند ساعت پاتریک با سیلی از ایمیلها و تلفن ها مواجه می شود، بر طبق نوشته ی "نیویورک پست" دختران بسیاری با پاتریک تماس گرفته اند و گفته اند که دختر مورد نظر وی نیستند ولی شیوه عشق ورزیدن او و صداقتش قابل تحسین است و حاضرند جای آن دختر را برای او پر کنند! ماجرا ادامه پیدا میکند تا اینکه سه شنبه شب پاتریک در همان وب سایت اعلام کرده است دختری که با نشانه های آن دختر مطابقت بسیاری داشته است را از طریق سایت مذکور یافته است، این دختر خانم که پاتریک را بیچاره خودش کرده است نامش Camille Hayton است اهل ملبورن استرالیا می باشد که در بروکلین زندگی می کند و در مجله ی BlackBook مشغول کارورزی است.
اما خوب پاتریک به دلایل شخصی فعلا نه جواب ایمیلهایش را میدهد نه جواب تلفنها را و البته روزنامه ها و شبکه های تلویزیونی محلی که مشتاق مصاحبه با وی شده بوده اند را هم رد کرده است و در وب سایت دختر نیویورکی رویاهای من نوشته " بر خلاف همه ی کمدهای رومانتیک و آهنگهای پاپ بد، بایستی برای این یکی خودتان یک پایان بسازید!" و ظاهرا این وب سایت دیگر آپدیت نخواهد شد.
احیانا اگر دختر رویاهایتان را دیدید سعی کنید سریع عمل کنید که کارتان به اینجا ها نکشد !!! ![]()
منبع خبر: UpdateBlog
86/08/26
فریدون مشیری
گفته بودم پيش از اينها: دوستي ماند به گل
دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است
در ضمير يكدگر
باغ گل روياندن است
گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست
باغبانش، رنج تا گل بردمد
گفته بودم گر به بار آيد درست
زندگي را چون بهشت
تازه، عطرافشان و گلباران كند
گفته بودم، ليك، با من كس نگفت
خاك را از ياد بردي خاك را
لاجرم يك عمر سوزاندي دريغ
بذرهاي آرزويي پاك را
آب و خورشيد و نسيم و مهر را
زانچه ميبايست افزون داشتم
شوربختي بين كه با آن شوق و رنج
« در زمين شوره سنبل» كاشتم
- گل؟
چه جاي گل، گياهي برنخاست
در پي صد بار بذرافشانيام
باغ من، اينك بيابان است و بس
وندر آن من مانده با حيرانيام
پوزشم را ميپذيري،
بيگمان
عشق با اين اشكها، بيگانه نيست
دوستي بذريست، اما هر دلي
درخور پروردن اين دانه نيست.
************

این روزا انگار همه دلشون گرفته! اما دل من نگرفته!!! هرچی گشتم مطلب طنز پیدا کنم موفق نشدم. این جوونیهای فریدون مشیری هست....
86/08/24
قرآن بخوانیم
کسانی که نیکی کردند پاداش نیک و روزافزون برآن دارند؛و تاریکی و ذلت چهره هایشان را نمی پوشاند؛آنها اهل بهشتند و جاودانه در آن خواهند ماند.
اما کسانی که مرتکب گناهان شدند جزای بدی به مقدار آن دارند؛وذلت و خواری چهر ی آنان را می پوشاند؛وهیچ چیز نمی تواند آنها را از (مجازات )خدا نگه دارد.(چهره هایشان آنچنان تاریک است که گویی)با پاره هایی از شب تاریک صورت آنها پوشیده شده!آنها اهل دوزخند وجاودانه در آن خواهند ماند.
راست گفت خداوند بلند مرتبه بزرگوار
آیه 26و27 سوره یونس
86/08/22
سری داستانهای دو دقیقه ای (پائولو کوئیلو)
هیچ کس نمی تواند خودش را مستقیما برای چیزی آماده کند.مسایل زیادی هستند که می توان آنها را برنامه ریزی کرد اما هیچ کدام از این برنامه ها بهتر از برنامه هایی نیستند که خود زندگی به ما پیشنهاد میکند.ماجرای جادویی ـ که در آن همه چیز برای یاری ما بسیج می شود تا جهشی عظیم از فراز یک مغاک* کنیم ( همون امداد غیبی یا کمک خدا)ـ همواره ناگهانی رخ میدهد و خیلی زود می گذرد.رخ داد این ماجرا حاصل عملی نامرئی است که انجام داده ایم٬ بی آنکه رویش حساب کرده باشیم.باید آن را بقاپیم یا رها کنیم. روشن است که شاید در مغاک سقوط کنیم. اما در این زندگی٬چه چیزی خطربار نیست؟
*: خودمم معنی مغاک رو نمی دونم.![]()
86/08/20
دختر دختره دختر تاج سره دختر
دخترا چرا ساکت نشستین؟
بابا بلند شید! یه کاری کنید!!!! روز ملی دخترانه!![]()
واقعا خدا وقتی دختر رو آفرید گفت فتبارک الله احسن الخالقین![]()
دخترخانومای گل روزتون مبارک! اگه هیچ کس واستون کادو نگرفت ناراحت نشیدا! خودتون واسه خودتون یه شاخه گل بخرید. برید سینما و بعدش هم یه شام خوب بخورید. من که این کارو میکنم. حتما ![]()
اساسا هر چند وقت یه بار خودمو تحویل میگیرم توپ![]()
![]()
شما هم به جای اینکه انقدر پسرها رو تحویل بگیرید یه کم خودتونو تحویل بگیرید! اصلا تو این دورز محل جنس مذکر نذارید آی حال میده ![]()
پسرا جنبه داشته باشید.نیاید اینجا ناسزا
بگید که در شان شخصیت شما نیست.
فقط تبریک بگید و زود هم وبلاگ رو ببندید ممکنه منفجر بشه![]()
![]()
حالا باهم این شعرو بخونید:
دختر دختره دختر![]()
تاج سره دختر![]()
قند عسله دختر![]()
نون تو سفره است دختر![]()
![]()

86/08/19
عشق ورزیدن یعنی همکاری باخدا
جايي كه عشق باشد، انسان هست ، و خدا هست.
كسي كه در عشق شادي مي يابد، در انسان شادي مي يابد ، و در خداوند
شادي مي يابد.
خدا عشق است. پس: عشق بورزيد!
بدون تبعيض، بدون زمان مشخص، بدون پيش فرض، بدون ترس از رنج:
عشق بورزيد.....
پدر ومادر مثل هوایی هستند که ما برای نفس کشیدن بهش احتیاج داریم. بااینکه حیاتی ترین چیزیه که لازم داریم اما خیلی وقتا بهش اهمیت نمی دیم.... حالا تصور کنین این هوا آلوده باشه........
86/08/16
داستانی برای 10 دقیقه از خودم
میخوام یه داستان بگم.داستان یه رهگذر ویه درخت:
یه جاده خاکی بود که اطرافش پر درخت بود.کنار هر درخت،یه صندلی.رهگذرای زیادی می اومدن،از سایه وخنکی درختها استفاده می کردن وبعد از مدتی به راهشون تو جاده ادامه می دادن.قصه ما مربوط میشه به کی از این درختها.یه درخت که نه بهار بود نه تابستون،نه پائیز ونه زمستون.برگ داشت،سبز بود زیبا بود،اما طراوت وشادابی نداشت.دلش از تنهایی وغصه پر بود.همیشه میخواست یکی از این رهگذرا بیاد وبرای همیشه کنارش بمونه.یه روز یه رهگذر خسته وتنها،که راه سختی رو گذرونده بود به در خت قصه ما رسید.کوله بار خاک گرفتشو روی صندلی کنار درخت گذاشت وقصد کرد کمی اونجا بمونه.چهره اش به نظر خسته بود انگار تو راهی که طی کرده بود مشکلات زیادی رو تحمل کرده بود وناملایمات زیادی رو دیده بود.درخت به خاطر اینکه رهگذرای زیادی دیده بود،وقتی چشمای پرازخستگی رهگذر رو دید بر حسب عادت دیرینه وهمیشگی،رو کرد به رهگذر وگفت:به نر خش=سته میای!می تونی تا هروقت که بخوای اینجا بمونی واستراحت کنی.بعد شاخه هاشو به طرف صندلی برد وروی صندلی سایه کرد. رهگذر باشنیدن این حرف خیلی خوشحال شد.روزها همین طور میگذشتن.این دو به هم خیلی نزدیک شدن.تا اونجا که رهگذر دیگه روی صندلی نمی نشست،بلکه کنر درخت روی زمین می نشست وبا درخت درد ودل میکرد.درخت با تمام وجودش عاشق رهگذر شده بود ووقتی رهگذر حرف می زد،درخت سراپا گوش میشد به صدای دلنشین رهگذر گوش میکرد.صداش مثل نت زیبای موسیقی بود برای درخت.درخت حاضر بود هر کاری بکنه تا دیگه اون خستگی رو توچشمای رهگذر نبینه.طراوت درخت برگشت.برگها سبز وتازه بودن واثری از خستگی در چهره ی رهگذر دیده نمی شد.هر روز بهتر از رو قبل بود.اما باتمام این همه شادی وعشق،درخت ته دلش همیشه دلهره روزی رو داشت که ممکن بود رهگذر بره...بااینکه رهگذر همیشه میگفت من همینجا می مونم کنار تو.درخت اعشق شده بود.سایه ی شاخه هاش جایی بود که رهگذر استراحت میکرد.اصلا دیگه درختی نبود.درخت وقف عشقش شده بود.درخت دیگه خودشو نمی دید.فقط رهگذری رو میدید که دوستش داشت.اما یه روز....یه روز یه غریبه که نمی دونم از کجا پیداش شده بود وچه کاره بود،اومد وکنار رهگذر نشست،فقط برای چند لحظه.یه چیزایی توگش رهگذر نجوا کرد ورفت...از اون روز رهگذر از درخت فاصله گرفت ووقتی درخت دلیل کارشو پرسید،گفت که من باید ازاینجا برم.درخت گفت چرا؟توکه گفتی می مونی!جواب داد:انتهای این جاده یه شهره،پر از زیبایی.یه شهر آباد باخونه های بزرگ ویه زندگی راحت.درخت گفت:اونجایی زیباست که عشق باشه.شهری که میگی عشقی نداره.رهگذر گفت:اینجایی که توهستی زندگی سخته،خونه ای نیست.اما اونجا راحته.درخت گفت راحتی اونجاست که عاشق باشه.اما تو!اونجا!بدون من!میگفتی که حاضر نیستی منو با هیچ باغی عوض کنی!اما حالا!!!
رهگذر سرشو پائین انداخت وگفت:چاره ای ندارم باید برای آیندم کاری بکنم نمی تونم اینجا بمونم.باید برم....
کوله بارشو جمع کرده بود وداشت می رفت ودرخت نظاره گر.....درخت دید که رهگذر تو جاده اونقدر رفت تا محو شد،گریه کرد،هنوز پائیز نیومده تموم برگاش زرد شدن وافتادن.شاخه هاش خشک شدن.اما رهگذر حتی برنگشت که ببینه به سر درخت چی اومده.درختهای اطراف شروع کردن به سرزنش،هرکردوم یه چیزی گفتن"تو نباید بهش عادت می کردی""اون فقط یه رهگذر بودو برای رفع خستگیش اینجا مونده بود""تو بیش از حد دوستش داشتی و...."
اما درخت گوشش هیچ کدوم این حرفا رو نمی شنید.حالا فقط یه درخت مونده که زمستونه وبهاری نیست که ازراه بیاد،بایه صندلی که پر از خاطره وعطر یاد اون رهگذره.حالا فقط یه درخت مونده که روی تنه ی پوسیدش حک شده"دوستت دارم"
رهگذره وقتی داشت می رفت این شعرو توگوش درخت زمزمه کرد وفقط یه خاطره تلخ باقی گذاشت:
ای دوچشمت سبزه زاران
گریه ات ابر بهاران
می روم غمگین ونالان
بهر من اشکی میافشان
ای سراپا مهربانی
ای نگاهت آسمانی
در دل نامهربانم
شوق ماندن می فشانی
ترسم آخر درکنارم خسته وآزرده گردی
باهمه خوبی وپاکی در خزان پژمرده گردی
می روم تا نشنوم آواز باران دوچشمت
می روم چون می هراسم شعله ای افسرده گردی
ای که در خوبی وپاکی چلچراغ آسمانی
قلب سردم را چه بی حاصل به سویت می کشانی
عاشق وچشم انتظاری
پاک وروشن چون بهاری
هرچه گفتم باورت شد
حیف از احساسی که داری
چشمه ای خشک وسیاهم
خسته ای گم کرده راهم
بگذر از من چون که دیگر
زشت وسرتاپا گناهم
ترسم آخر درکنارم خسته وآزرده گردی
باهمه خوبی وپاکی در خزان، پژمرده گردی
می روم تا نشنوم آواز باران دوچشمت
می روم چون می هراسم شعله ای افسرده گردی
ای که در خوبی وپاکی چلچراغ آسمانی
قلب سردم را چه بی حاصل به سویت می کشانی
قصه تلخ مرا کاش از نگاهم خوانده بودی
من گنهکارم ،تو خوب ومهربانی....مهربانی.....
86/08/15
قرآن بخوانیم
به یقین بدترین جنبندگان نزد خدا،کسانی هستند که کافر شدند و ایمان نمی آورند. همان کسانی که باآنها پیمان بستی؛سپس هربار عهد و پیمان خود را می شکنند و(پیمان شکنی و خیانت) پرهیز ندارند.
و هرگاه از خیانت گروهی بیم داشته باشی،به طور عادلانه به آنها اعلام ک که پیمانشان لغو شده است. زیرا خداوند خائنان را دوست نمی دارد.آنها که راه کفر را پیش گرفتند گمان نکنند پیش برده اند ؛آنها هرگز ما را ناتوان نخواهند کرد.هر نیرویی در قدرت دارید برای مقابله باآنها آماده سازید.وهمچنین اسب های ورزیده ،تا بوسیله ی آن دشمن خدا ودشمن خویش را بترسانید؛وهمچنین گروه دیگری غیر از اینها را که شما نمی شناسید و خدا آنها را می شناسد.
و هر چه در راه خدا انفاق کنید به طور کامل به شما بازگردانده می شود وبه شما ستم نخواهد شد.
راست گفت خداوند بلند مرتبه بزرگوار
سوره ی انفال آیه ی ۵۵تا۶۰
86/08/14
کاشکی اشک مرا می دیدی
پس چرا می گفتی
!دیگر این خاموش است؟
باز لبخند بزن
قوری قلبت را
زودتر بند بزن
توی آن
مهربانی دم کن
بعد بگذار که آرام آرام
چای تو دم بکشد
شعله اش را کم کن
***
:دستهایت
سینی نقره نور
:اشکهایم
استکان های بلور
کاش
استکان هایم را
توی سینی خودت می چیدی
کاشکی اشک مرا می دیدی
خنده هایت قند است
چای هم آماده است
چای با طعم خدا
بوی آن پیچیده
از دلت تا همه جا
***
پاشو مهمان عزیز
توی فنجان دلم
چایی داغ بریز
86/08/13
خیلی جالبه!!! بااجازه آقای مهدی رضائی سندر مارشال
حتماً امتحان کنید
برنامه (wordpad) را باز کنید وشماره هواپیمائی رو که روز 11 سپتامپر به برجهای
دوقلوی نیویورک برخورد کرده را وارد کنید (Q33NY) !!!!
حالا فونتشو به "wingdings" عوض کنید
حالا چی میبینی؟
یادت نره حتماً از فونت بزرگ استفاده شود
86/08/13
نوشته های ناگفته
گاهی اوقات سکوت میکنم چون می بینم هرچی میگم انگارتو نمی شنوی.هرچند ممکنه این سکوت منو آزار بده و خیلی طولانی بشه.... اولاش فکر میکردم چقدر برات سخته که بخوای منو درک کنی یا گوش به حرفام بدی یا نازک بودن دلم رو تحمل کنی.اما حالا که این همه گذشته به این نتیجه رسیدم که این منم که برام سخته که تحمل کنم تو هیچ چی یادت نمی مونه... اینکه من کلی حرف می زنم و بعد یه جوری رفتار میکنی که انگار هیچ چی نشنیدی.....
86/08/12
سری داستانهای دو دقیقه ای (پائولو کوئیلو)
در جشن پیروزی ٬اسکندر خواست برایش نان بیاورند.یکی از زن ها ٬یک سینی زرین پوشیده از جواهرات با تکه ای نان در وسط آن آورد. اسکندر فریاد کشید:
من که نمی توانم طلا بخورم. من نان خواستم! و زن پاسخ داد: اسکندر در قلمرو خود نان نداشت؟ لازم بود برای نان اینراه دراز را بپیماید؟![]()
اسکندر به فتوحات خود ادامه داد اما پیش از ترک گفتن آن شهر٬ دستور داد روی تخته سنگی حک کنند:
من اسکندر کبیر تا آفریقا آمدم تا از این زنان بیاموزم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدا رو میخوام که فقط تو رو نگه داره برام.
عرصه که به آدم تنگ میشه چقدر.....![]()
درس های زندگی را یک به یک می آموزم.تنها چیزی که نمی فهمم این است که زمانی که مدرک این درسها را بگیرم بی شک مرده ام! پس کی از آنها استفاده خواهم کرد؟
گاهی آنقدر تشنه ی محبتت می شوم که تمام روحم نیازت را میکشند.اما تو نیستی.این است عشق تو؟؟؟؟
همیشه در محبت های بی منتهای خدا غوطه ورم. حتی الان که گمان میکنم دلم به اندازه ی تمام سیاه چاله های کشف نشده گرفته است. حتی حال که می خواهم گریه کنم اما مجالی نیست. همیشه در محبتهای خدا غوطه ورم. این است عشق خدا؟؟؟؟؟؟؟؟
86/08/09
قرآن بخوانیم
ای کسانی که ایمان آورده اید خدا را یاد کنید وقتی شما را به چیزی میخواند که حیات شما در آن است.وبدانید که خدا میان انسان و قلب او حایل می شود و (در روز قیامت) شما نزد او جمع خواهید شد.
راست گفت خداوند بلند مرتبه ی بزرگ![]()
یا مهدی!
فکرم به منتهای جمالت نمی رسد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کز هر چه درخیال من آمد نکوتری
مربونی صداقت بدجنسی بیخیالی بی معرفتی بی فکری هم می تونه باشه هم نباشه
86/08/08
7 آبان، روز كورش بزرگ پايه گذارتمدن ايران ، خجسته باد
کوروش جان کجایی که ببینی ما داریم با کشورمون چی کار میکنیم؟ تنبلی و تن پروری! باج به بیگانه! این همه مخ بیکار و....
و نخستين فرمان (منشور) آزادي جهان از او:
...
براي شما، مردمان بزرگ آرزو ميكنم.
من كوروشم شاه شاهان شما
86/08/08
که توی شب دهم و صفر درجه به حد آخرش رسید![]()
البته اگه فتحی هم مثل سیروس مقدم سر فیلمبرداری تخمه بخوره فیلمش انقدر قشنگ نمیشه![]()

86/08/06
این پست مال امیر حجوانیه بخونید
About Me : Http://360.Yahoo. Com/Amirmodern
*****
سلام به تمام اعضای گل گروه مارشال ...
امیدوارم همگی خوب و سرحال باشید و ایام زندگی بر وفق مراد همتون باشه
بله .... متاسفانه یا خوشبختانه باز هم من که قرار بود یک مدتی نباشم مزاحمتون شدم ...
یعنی مسائلی پیش اومده که مجبور به بازگشت بودم چون دیگه بحث حیثیتی و آبروی شخصیم و گروهم در میون هست!
هنوز یک هفته هم از خداحافظی موقت من از گروه مارشال مدرن نگذشته یه نشریه یا بهتر بگم (دو هفته نامه) پر مخاطب و بقول معروف مردمی !! هر چی که در حد و اندازه های شخصیت خودشون و کارکنانشون بوده راجع به من ، فعالیتم ، گروهم ، همکارانم و ... نوشته و جالب اینکه ادعا شده من و بسیاری از همکارانم الان در زندان بسر میبریم !!!!!!!!!!!!
)))))))
چقدر بدبخت و بخیل و ابله زیاد شده که تا دیدن ما یه خداحافظی موقت به گروه زدیم ذوق مرگ شدند و برای فروش مجله شون بغیر از دست به دامان شدن صورت و هیکل هنرپیشه های خانم ایرونی ( از هانیه خانم و نیکی جون بگیر تا ... ) مجبور شدند دو صفحه اختصاصی رو به گروه من ، شخص من و همکارانم اختصاص بدن تا به اصطلاح بمب بترکونن !! نه عزیزان من
از اون بالا سری تا پایین سریتون از دم کور خوندید !!
البته خیلیها فهمیدن که ایمیلهای من در گروه بدون اسم و عکسم با نام گروه (مارشال مدرن) ارسال میشد (مثل مجله دانلود و سوژه خنده های وطنی و ...) ، اما این وسط یک سری حروم لقمه که نون شبشون رو از دروغ و تهمت و افترا و هتک حرمت بدست میارند و خب کاملا محرز و معلوم هست که از کدوم آدم معتاد و عملی که هنوز سواد تلفظ یک فامیلی رو هم نداره خط میگیرند و شروع به چاپ و نشر اکاذیبی کردند که قطعا و بشدت پیگرد قانونی خواهم کرد تا این ذلیلان بدونند بازی با آبروی اشخاص چه طعمی خواهد داشت ...
متاسفانه من هفته گذشته بدلیل پرداختن به حل برخی از مشکلاتم اعلام کردم تا یک مدت موقتی نیستم که این عمل من با 13000 ایمیل از طرف شما مواجه شد که هنوز هم نزدیک به 4000 تاش رو نرسیدم ببینم ...
تصمیم داشتم روزی که سورپرایز بزرگ مارشال آماده شد من هم با دست پر به گروه و جمع گرم شما برگردم
اما حرکت این مجله باعث شد تا زندگی شخصی من گریبانگیر بازیهای کثیف این آدمها قرار بگیره و علی رغم میل باطنیم و وجود بسیاری از مشکلاتم با قدرت تمام و مارشالی ام که در این 4 سال داشتم به گروه برمیگردم تا مشخص شه کی الان در زندان بسر میبره و یا پارتی و میتینگ مستهجن برگزار میکنه و عکسهاش هم در گروه پخش میکنه
... !
مطمئن باشید اگر 1 روز هم از عمرم باقی مونده باشه کل جریان رو افشاء میکنم تا کسانی که فکر میکنند ما الان چقدر خوش بحالمونه بزرگترین گروه ایران رو داریم و نفسمون از جای گرمی بلند میشه ، چقدر بدبختی ، گرفتاری ، مشکلات ، دست انداز ، چالش و ... برامون درست میشه و چه برچسبهایی که به من و همکارانم زده نمیشه!!!!!
یه کم بگذره همگی میفهمید جریان چی بوده و همه این گرفتاریها از کجا آب خورده!
پس از امروز مثل گذشته من و همکاران عزیزم با حمایت شما به کار خود ادامه میدهیم
از عزیزانی که در وبلاگ و یا وبسایت خود اخبار گروهها رو پوشش میدهند میخوام که این ایمیل رو در اونجا قرار بدهند ...
تشکر فراوان از وقت گرانبهاتون که در اختیارم گذاشتید ...
امیر حجوانی - مارشال ![]()
مدیر گروه مارشال مدرن - 6 آبان 1386
86/08/05
سخن بزرگان
"این آخرین وصایای من به شماست:از زندگی نهراسید و باور داشته باشید که زندگی ارزش زیستن را دارد و اعتقادات شماست که خواسته های شما را جامه ی عمل می پوشاند." ویلیام جیمز
"باور کنید مغز شما ضابطه ی اصلی است.مادام که مغز شما قبول کند که شما توانائی انجام کاری را دارید. انجام کار قطعی است.فقط به یک شرط که مغز شما این توانائی را صد درصد قبول کند." آرنولد شوارتزنگر
86/08/05
عشق منی تو!!!!
"هیچ کس ارزش دیدن اشک های تو رو نداره. وکسی که چنین ارزشی داره کاری نمی کنه که گریه کنی"
من قبول ندارم. مگه نه اینکه خدا منو دوست داره! پس چرا از اینکه من گریه کنم خوشش میاد؟ پس این جمله نقص داره. اصلا کی گفته اینو؟ عشق اگه گریه واسش نکنی که فایده نداره![]()
آره اینو می دونم که عشق باید باعث بشه آدم پیشرفت کنه اما این یه قسمتشه. یه طرف قضیه گریه است. البته دلیل گریه مهمه.....
اینا رو گفتم که بگم می خوام گریه کنم. می خوام داد بزنم چون فکر میکنم الان ظرفم پر شده و جا نداره. یه ظرف بزرگتر خواهش میکنم. یه ظرف بزرگتر واسه این عشق کسی نداره؟
یه وقتهایی حتی نمیشه حرف زد. وقتی پر شدی. وقتی تحمل سنگینی یه احساس رو نداری. اون احساس میخواد خوشحالی باشه یا غم. عشق باشه یا نفرت. شاید یه شعر بتونه... شاید.... ای خدا این موقع ها آدم چی کار باید بکنه؟؟؟؟///
به سوی تو به شوق روی تو
به طرف کوی تو
سپیده دم آیم مگر تو را جویم
بگو کجایی
نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا ره تو می پویم
بگو کجایی
کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم
به غیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم حدیث دل گویم
بگو کجایی
به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی
یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی زحال من
تا هستم من اسیر کوی توام به آرزوی توام
اگر تو را جویم حدیث دل گویم
بگو کجایی
به دست تو دادم دل پریشانم
دگر چه خواهی
فتاده ام از پا
بگو که از جانم دگر چه خواهی .
86/08/02
قرآن بخوانیم
پناه می برم به خدا از شر شیطان رانده شده
ما تسلط و مالكيت و حكومت بر زمين را براى شما قرار داديم; و انواع وسايل زندگى را براى شما فراهم ساختيم; اما كمتر شكرگزارى مىكنيد! (10)
ما شما را آفريديم; سپس صورت بندى كرديم; بعد به فرشتگان گفتيم: «براى آدم خضوع كنيد! » آنها همه سجده كردند; جز ابليس كه از سجدهكنندگان نبود. (11)
(خداوند به او) فرمود: «در آن هنگام كه به تو فرمان دادم، چه چيز تو را مانع شد كه سجده كنى؟» گفت: «من از او بهترم; مرا از آتش آفريدهاى و او را از گل!» (12)
گفت: «از آن (مقام و مرتبهات) فرود آى! تو حق ندارى در آن (مقام و مرتبه) تكبر كنى! بيرون رو، كه تو از افراد پست و كوچكى! (13)
گفت: «مرا تا روزى كه (مردم) برانگيخته مىشوند مهلت ده (و زنده بگذار!)» (14)
فرمود: «تو از مهلت داده شدگانى!» (15)
گفت: «اكنون كه مرا گمراه ساختى، من بر سر راه مستقيم تو، در برابر آنها كمين مى كنم! (16)
سپس از پيش رو و از پشت سر، و از طرف راست و از طرف چپ آنها، به سراغشان مىروم; و بيشتر آنها را شكرگزار نخواهى يافت!» (17)
فرمود: «از آن (مقام)، با ننگ و عار و خوارى، بيرون رو! و سوگند ياد مىكنم كه هر كس از آنها از تو پيروى كند، جهنم را از شما همگى پر مىكنم! (18)
و اى آدم! تو و همسرت در بهشت ساكن شويد! و از هر جا كه خواستيد، بخوريد! اما به اين درخت نزديك نشويد، كه از ستمكاران خواهيد بود!» (19)
سپس شيطان آن دو را وسوسه كرد، تا آنچه را از اندامشان پنهان بود، آشكار سازد; و گفت: سخللّهپروردگارتان شما را از اين درخت نهى نكرده مگر بخاطر اينكه (اگر از آن بخوريد،) فرشته خواهيد شد، يا جاودانه (در بهشت) خواهيد ماند!» (20)
و براى آنها سوگند ياد كرد كه من براى شما از خيرخواهانم. (21)
و به اين ترتيب، آنها را با فريب (از مقامشان) فرودآورد. و هنگامى كه از آن درخت چشيدند، اندامشان ( عورتشان) بر آنها آشكار شد; و شروع كردند به قرار دادن برگهاى (درختان) بهشتى بر خود، تا آن را بپوشانند. و پروردگارشان آنها را نداد داد كه: «آيا شما را از آن درخت نهى نكردم؟! ونگفتم كه شيطان براى شما دشمن آشكارى است؟!» (22)
گفتند: «پروردگارا! ما به خويشتن ستم كرديم! و اگر ما را نبخشى و بر ما رحم نكنى، از زيانكاران خواهيم بود!» (23)
راست گفت خداوند بلند مرتبه ی بزرگ
86/08/01
حرف های خودمونی
یه چیزی بگم؟ این جمله ی آخرم یه قانونه. اگه بهش برسی زندگیت عوض میشه در حد مرگ
. اینکه
خدا تو رو خیلی خیلی دوست داره. ![]()





